***
بزرگان چاپلوس شاه را ستایش کردند و گفتند ای شهریار برگزیده و نامدار.
FAThe flattering nobles praised the king, saying: O renowned and exalted sovereign.
EN926 : ردیف از کل
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهر یار گزین
مهان، شاه را خواندند آفرین
که: «ای نامور شهریار زمین!
مهان شاهرا خواندند آفرین
که ای نامور شهریار گزین
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای شاه و ای شهریار زمین
مهان شاهرا خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
مهان شاهرا خواندند آفرین
که اینامور شهریار زمین
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
***
مبادا گزندی از گردش روزگار به تو برسد و در روزگار نبرد آسیبی ببینی.
FAMay no ill wind from heaven ever touch your head or bring defeat upon you in battle.
EN927 : ردیف از کل
ز چرخ فلک بر سر ت بادسرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
ز چرخ فلک بر سرت بادِ سرد
نیارد گذشتن، بروز نبرد
ز چرخ فلک بر سر ت بادسرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
زچرخ فلک برسرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
زچرخ فلک بر سر ت بادسرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
زچرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
ز چرخ فلکبر سرت باد برد
نیارد گذشتن بروز نبرد
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد
***
چرا کاوه ناآگاه در پیشگاه تو چنین گستاخ باشد و چون همتای تو سر برافرازد؟
FAWhy should that insolent Kaveh hold his head high before you as though he were your equal?
EN928 : ردیف از کل
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان بود سرخ روی
چرا؟ پیش تو، کاوۀ خامگوی
بسان همالان کند سرخ، روی!
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان بود سُرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان کند سرخ روی
چرا پیش تو کاوه خام گوی
بسان همالان کند سرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان کنی سرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان بودسرخ روی
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
بسان همالان کند سرخ روی
***
او طومار ما را که برای بیعت با تو بود پاره کرد و از دستور تو سر برتافت.
FAHe tore up our sworn testimony of allegiance and defiantly rebelled against your command.
EN929 : ردیف از کل
همی محضر ما به پیمان تو
بدرد به پیچد ز فرمان تو
همه محضر ما به پیمان تو
بدرّد، بپیچد ز فرمان تو!»
همی محضر ما به پیمان تو
بدرّد به پیچد ز فرمان تو
همه محضر ما و پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
همی محضر ما به پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
همی محضر ما به پیمان تو
بدرّد به پیچد زفرمان تو
همی محضر ما به پیمانتو
بدرد به پیچدز فرمان تو
همی محضر ما بپیمان تو
بدرد بپیچد ز فرمان تو
***
سر و دلش را آکنده از کینه ساخت و رفت، گویی از هماکنون با فریدون پیمان بسته است.
FAHe departed with head and heart full of vengeance, as if he had already pledged loyalty to Fereydun.
EN930 : ردیف از کل
سرودل پر از کینه کرد و برفت
تو گوئی که عهد فریدون گرفت
این بند را ندارد
سرودل پرازکینه کرد و برفت
تو گوئی که عهد فریدون گرفت
این بند را ندارد
سر و دلپر از کینه کرد ای شگفت
تو گفتی که عهد فریدون گرفت
سر ودل پر از کینه کرد وبرفت
تو گفتی که عهد فریدون گرفت
سر ودل پر از کینه کرد وبرفت
تو گوئی که عهد فریدون گرفت
سرو دل پر از کینه کرد و برفت
تو گویی که عهد فریدون گرفت
***
ما کاری زشتتر و گستاخانهتر از این ندیدهایم و از شکیبایی تو در شگفت ماندهایم.
FAWe have never witnessed an act more insolent, and we stand utterly bewildered by it.
EN931 : ردیف از کل
ندیدیم ما کار ازین زشت تر
بماندیم خیره بدین کار در
این بند را ندارد
ندیدیم ما کار ازین زشت تر
بماندیم خیره بدین کار در
این بند را ندارد
ندیدیم ازین کار ما سخت تر
بماندیم خیره بدین کار در
ندیدیم ازین کار ما زشتتر
بماندیم خیره بدین کار در
ندیدیم ما کارازین زشتتر
بماندیم خیره بدین کاردر
ندیدیم ما کار زین زشتتر
بماندیم خیره بدین کار در
***
پادشاه نامدار بیدرنگ پاسخ داد که رازی شگفتآور از من بشنوید.
FAThe famous king responded at once: hear from me a marvel that will astonish you.
EN932 : ردیف از کل
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
شهِ نامور، پاسخ آورد زود
که: «از من، شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زُود
که ازمن شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
یکی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
کهاز من شگفتی بباید شنود
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
***
شاه به بزرگان کشور گفت بیم آن دارم که روز روشن بر من تیره و تار گردد.
FAThe king told the elders of the realm: I fear my bright day is turning into dark night.
EN933 : ردیف از کل
به پیران کشور چنین گفت شاه
که ترسم شود روز روشن سیاه
این بند را ندارد
به پیران کشور چنین گفت شاه
که ترسم شود رُوز روشن سیاه
این بند را ندارد
بپیران کشور چنین گفت شاه
که بر من شد این روز روشن سیاه
این بند را ندارد
به پیران کشور چنین گفت شاه
که ترسم شود روز روشن سیاه
این بند را ندارد
***
زیرا هنگامی که کاوه از درگاه پدیدار شد و گوشم صدای خشمگین او را شنید.
FAFor when Kaveh appeared at the portal and my ears heard his thunderous voice.
EN934 : ردیف از کل
که چونکاوه آمد زدر گه پدید
دو گوش من آوای او را شنید
که: چونکاوه آمد ز درگه پدید
-دو گوش من آواز او را شنید-
که چُونکاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آوایاو را شنید
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز اورا شنید
که چونکاوه از درگه آمد پدید
دو گوش من آوای او را شنید
که چونکاوه آمد زدرگاه پدید
دو گوش من آوای اورا شنید
که چونکاوه آمد زدرگه پدید
دو گوش من آوای اورا شنید
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آوای او را شنید
***
گویی میان من و او در کاخ، کوهی نفوذناپذیر از آهن سر برآورد.
FAIt seemed as though a mountain of solid iron sprang up between him and me in the hall.
EN935 : ردیف از کل
میان من و او در ایوان درست
یکی آهنین کوه گفتی برست
میان من و او، در ایوان، درُست
یکی آهنین کوه، گفتی برُست
میان من و او در ایوان درست
یکی آهنین کوه گفتی برُست
میان من و او ز ایوان درست
تو گفتی یکی کوه آهن برست
میان منو او ز ایوان درست
یکی آهنین باره گفتی برست
میان من واو بایوان درست
یکی آهنی کوه گفتی برست
میان من واو در ایوان درست
یکی آهنین کوه گفتی برست
میان من و او بایوان درست
یکی آهنی کوه گفتی برست
***
و هنگامی که او با دو دست بر سر خود کوبید، احساس کردم شکست و هراسی در دلم افتاد.
FAAnd when he struck his head with both hands, an astonishing sense of dread broke within my heart.
EN936 : ردیف از کل
همیدونچواوزد بسر هر دودست
شگفتی مرا در دل آمد شکست
این بند را ندارد
همیدون چه او زد بسرهردودست
شگفتی مرا در دل آمد شکست
این بند را ندارد
همیدونچو آورد سر بر دو دست
شگفتیمرابر دل آمد شکست
همیدون چو او زد بسر بر دو دست
شکفتی مرا در دل آمد شکست
همیدون چو او زد بسر بر دو دست
شکفتی مرا در دل آمد شکست
همیدون چواو زد بسر بر دو دست
شگفتی مرا در دل آمد شکست
***
نمیدانم پس از این چه رخ خواهد داد، چرا که راز گردش آسمان را هیچکس نمیداند.
FAI know not what will happen hereafter, for no mortal comprehends the mystery of heaven.
EN937 : ردیف از کل
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بُدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس»
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید شدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
ندانم چه شاید بدن ز ین سپس
که راز سپهری ندانست کس
***
چون کاوه از کاخ شاه بیرون آمد، مردم بازار و کوچه بر گرد او حلقه زدند.
FAWhen Kaveh stepped out from the palace gates, crowds from the bazaar flocked around him.
EN938 : ردیف از کل
چو کاوه برونشد ز در گاه شاه
برو انجمن گشت بازار گاه
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت، بازارگاه؛
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازار گاه
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برونشد زدرگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برون آمد از پیش شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برونشد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برون آمد از پیش شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
***
فریاد خشم برآورد و همه مردم را به قیام برای دادگری و نابودی ستم فراخواند.
FAHe shouted fiercely, demanding justice and summoning the entire world to rise for righteousness.
EN939 : ردیف از کل
همیبر خروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سُوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی برخروشید و فریاد خواند
جهانرا سراسر سوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
***
آن پیشبند چرمینی را که آهنگران هنگام پتک زدن بر سندان پیش پای میبندند.
FATaking the leather blacksmith's apron that forgers wear while striking iron with hammers.
EN940 : ردیف از کل
از آن چرم کاهنگران پشتپای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درا ی
از ان چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشتپای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
ازان چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
***
کاوه آن چرم را بر سر نیزهای برافراشت و در همان دم غوغایی بزرگ در بازار برخاست.
FAKaveh hoisted that leather upon the tip of a spear, instantly raising a storm of revolt in the streets.
EN941 : ردیف از کل
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار بر خاست گرد
همان، کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه زبازار بر خواست گرد
همان کاوه آن برسر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
همانکاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه زبازار برخاست گرد
همانکاوه آن برسر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخواست گرد
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه زبازار برخاست گرد
***
نیزه در دست خروشکنان پیش میرفت و فریاد میزد: ای بزرگان خداپرست!
FAStriding forward with spear in hand, he roared: O noble worshippers of God!
EN942 : ردیف از کل
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همی رفت نیزه بدست
که: «ای نامداران یزدانپرست!
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همیرفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
***
هر کس که هوادار فریدون است، سر از قید اسارت و بندگی ضحاک بیرون کشد!
FAWhoever supports Fereydun, let him cast off the yoke of Zahhak's bondage!
EN943 : ردیف از کل
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
کسی ؛کاو، هوای فریدون کند؛
سر از بند ضحاک بیرون کند!
کسی کو هوای فریدُون کند
سر از بند ضحّاک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحّاّک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحّاّک بیرون کند
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
***
همگی یکصدا به سوی فریدون بشتابیم و در سایه شکوه و فرّ او بیاساییم.
FALet us all march together to Fereydun and find refuge beneath his glorious shadow.
EN944 : ردیف از کل
یکا یک بنزد فریدون شویم
بدان سایهٔ فر او بغنویم
این بند را ندارد
یکایک بنزد فریدون شویم
بدآن سایهٔ فر او بغنویم
این بند را ندارد
یکا یک بنزد فریدونرویم
در آن سایه فر او بغنویم
یکایک بنزد فریدون شویم
بدآن سایۀ فرّ او بغنویم
یکایک بنزد فریدون شویم
بدان سایۀ فرّ او بغنویم
یکایک بنزد فریدون شویم
بدان سایۀ فر او بغنویم
***
به پا خیزید، چرا که این پادشاه تجسم اهریمن است و در دل دشمن آفریننده جهان است.
FARise up, for this tyrant is a demon at heart and a mortal enemy of the Creator of the universe.
EN945 : ردیف از کل
بپوئید کاین مهتر اهریمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
بپویید؛ کاین مهتر اهریمن است
جهانآفرین را، بدل، دشمن است»
بپوئید کاین مهتر اهریمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
بپوئید کین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمن است
بدانید کین مهتر اهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
بگوئید که این مهتر آهرمنست
جهان آفرینرا بدل دشمنست
بپوئید کاین مهتر اهریمن است
جهان آفرین را بدلدشمن است
بپویید کاین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
***
به واسطه آن پوست بیارزش چرمین، دوست از دشمن شناخته شد و صفها جدا گشت.
FABy that humble piece of leather apron, friend was distinguished clearly from foe.
EN946 : ردیف از کل
بدان بی بهانا سزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بران بیبها ناسزاو ار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن زدوست
بران بی بهانا سزاوار پوست
پدید آمد آواز دشمن ز دوست
بدآن بی بها نا سزاوار پوست
پدید آمد آواز دشمن زدوست
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
بدان بی بها نا سزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
***
آن دلاور پیشاپیش حرکت میکرد و لشکری انبوه و بیشمار از مردم به او پیوستند.
FAThe valiant hero marched ahead, and a vast multitude of warriors gathered in his wake.
EN947 : ردیف از کل
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
همیرفت پیش اندرون مردِ گُرد
جهانی بر او انجمن شد نه خرد
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
جهانی برو انجمن شد نه خرد
همیشد پیش اندرونمرد گرد
سپاهیبرو انجمن شد نه خرد
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
همیرفت پیش اندران مرد گرد
سپاهی بر او انجمن شد نه خورد
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
***
هرچند نمیدانست جایگاه فریدون کجاست، اما با ارادهای استوار یکراست پیش میرفت.
FAThough he knew not where Fereydun dwelt, he pressed straight onward with resolute purpose.
EN948 : ردیف از کل
ندانست خودکافر یدون کجاست
سر اندر نهاد و همی رفتراست
ندانست خود کآفریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
ندانست خودکآفریدُون کجاست
سر اندر نهاد و همیرفت راست
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
ندانست خود کا فر یدون کجاست
سر اندر کشیدو همی رفت راست
بدانست خود کآفریدون کجاست
سر اندر کشید وهمی رفت راست
ندانست خود آفریدون کجاست
سر اندر کشید وهمیرفت راست
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
***
از هر سو در جستوجوی نشانی از آن شهریار نیکبخت بود و جهان را در پی او زیر و رو میکرد.
FAHe sought news of the noble prince in every quarter, stirring the entire land in search of him.
EN949 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
همی جست هر سوز خسرو خیر
جهانرا همی کرد زیر و زبر
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
سرانجام از جایگاه او باخبر شدند و همگی به سوی فریدون حرکت کردند.
FAAt last they discovered his whereabouts and set out directly toward Fereydun.
EN950 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
سرانجام اگه شد از کار اوی
بسوی فریدون نهادند روی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
کاوه به درگاه پیشوای نوین آمد و چون از دور او را دیدند، فریاد شادمانی و خروش برخاست.
FAKaveh arrived at the gates of the new leader, and seeing him from afar, the crowds raised a mighty cheer.
EN951 : ردیف از کل
بیامد بدر گاه سالار نو
بدیدندش از دور بر خاست غو
بیامد بدرگاه، سالار نَو
بدیدندش آنجا و برخاست غو
بیامد بدر گاه سالار نو
بدیدندش از دور برخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش آنجا و برخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو
بیآمد بدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور وبرخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندشاز دور برخاست غو
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو
***
هنگامی که فریدون شاه آن چرم را بر سر نیزه دید، آن را به فال نیک گرفت و بنیادی خجسته نهاد.
FAWhen King Fereydun saw that leather upon the spear, he took it as an auspicious omen of victory.
EN952 : ردیف از کل
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بر، دید کی
بنیکی یکی اختر افکند پی
چوان پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست برنیزه بر دید کی
بنیکی یکی اختر افگند پی
چو آن پوست بر نیزه بردند کی
بنیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
بنیکی یکی اختر افگند پی
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
بنیکی یکی اختر افگند پی
***
آن چرم را با حریر رومی آراست و با زمینهای از زر و نگارههایی از گوهر درخشان کرد.
FAHe adorned it with Roman silk, embroidering its golden field with radiant gemstones.
EN953 : ردیف از کل
بیاراست آن را بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرش بوم
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرّ بوم
بیاراست آنرا بدیبای رُوم
ز گوهر برو پیکر و زرش بوم
بیاراست آنرا بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر از زرّ بوم
بیاراست آنرا بدیبای روم
ز گوهر برو پیکرو زرش بوم
بیآراست آنرا بدیبای روم
زگوهر برو پیکر از زرّ بوم
بیار است انرا بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر وزرش بوم
بیاراست آن را بدیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرش بوم
***
گوهری تابناک چون قرص ماه بر فراز آن آویخت و فالی فرخنده و پیروزمندانه بر آن نهاد.
FAHe crowned it with a jewel shining like the round moon, setting an auspicious portent for his reign.
EN954 : ردیف از کل
بزد برسر خویش چون گردماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گِرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بسر بر برافراشتش سر خو ماه
وزان فال فرخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افگند شاه
بزد بر سرخویش چون گرد ماه
یکی فال فرّخ پی افکند شاه
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افگند شاه
***
نوارهایی از رنگهای زرد، سرخ و بنفش از آن آویخت و آن پرچم را «درفش کاویانی» نامید.
FAHe hung streamers of yellow, red, and purple from it, naming it the Kaveh Banner (Derafsh Kaviani).
EN955 : ردیف از کل
فروهشت از او زردوسرخ و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت از او زردوسُرخ و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ وزرد وبنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فرو هشت اززرد و سرخ و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ز و سرخ وزرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
***
از آن پس، هر پادشاهی که بر تخت مینشست و تاج شاهی بر سر مینهاد.
FAFrom that time forth, every king who mounted the throne and wore the royal crown.
EN956 : ردیف از کل
وز آنپسهر آنکس کهبگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
ازآنپس هرآنکس که بگرفت گاه
بشاهی از برِ سر کلاه؛
وز آنپسهر آنکس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه
بشاهی بسربر نهادی کلاه
وزانپسهرانکس کهبگرفت گاه
بشاهی نهاد او بسر بر کلاه
از آنپسهرآنکس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
وزانپس هر انکس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
ازان پس هر آن کس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
***
بر آن چرم آهنگری گوهرهای تازه و درخشانتری میافزود و آن را گرامی میداشت.
FAFastened newly precious jewels onto that humble leather apron of the blacksmith.
EN957 : ردیف از کل
بر آن بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
بر آن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نو بنو گوهران
بر آن بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
بران بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
بران بی بها چرم آهنگران
برآویختی نو بنو گوهران
برآن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نو بنو گوهران
بران بیبها چرم آهنگران
براویختی نو بنو گوهران
بر ان بیبها چرم آهنگران
بر آویختی نو بنو گوهران
***
با پارچههای گرانبهای حریر و ابریشم، اختر کاویانی چنان درخششی یافت.
FAThrough precious silks and fine brocades, the Kayanian star of the banner grew so magnificent.
EN958 : ردیف از کل
ز دیبای پر مایه و پرنیان
بر آن گونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بران گونه شد اخترِ کاویان؛
ز دیبای پر مایه و پرنیان
برانگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پر مایه وپرنیان
برآن گونه شد اختر کاویان
زد یبایپر مایه و پرنیان
بران گونه شد اختر کاویان
زدیبای پرمایه وپرنیان
برآنگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پرمایه و پرنیان
برانگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پر مایه و پرنیان
بران گونه گشت اختر کاویان
***
که در دل شبهای تاریک مانند خورشید میدرخشید و دل جهانیان را پر از امید میساخت.
FAThat it shone like the sun in the darkest night, filling the hearts of the world with hope.
EN959 : ردیف از کل
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پر امید بود
که اندر شب تیره، چون شید بود
جهان را از او دل پرامّید بود
که اندر شب تیره خورشید بُود
جهانرا ازاو دل پرامید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا ازو دل پرامّید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا بد و دل پر امّید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا ازو دل پرامید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهانرا ازو دل پر امید بود
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پر امید بود
***
مدتی بدین گونه گذشت در حالی که روزگار پیشآمدهای بزرگی را در نهان آماده میکرد.
FASome time passed thus while destiny kept great future events concealed within its veil.
EN960 : ردیف از کل
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
***
فریدون چون اوضاع جهان را آشفته و روزگار را در چنگ ضحاک نگونسار دید.
FAWhen Fereydun saw the world in such turmoil, plunged into ruin under Zahhak's tyranny.
EN961 : ردیف از کل
فریدونچو گیتی بر آن گونهدید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدون چو گیتی بران گونه دید
جهان پیش ضحاک، وارونه دید
فریدُون چو گیتی برآنگونه دید
جهان پیش ضحّاک واژونه دید
فریدون چو گیتی برآن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدونچوگیتی بران گونهدید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدون چو گیتی برآن گونهدید
جهان پیش ضحّاک واژونه دید
فریدون چو گیتی برانگونه دید
جهان پیش ضحّاک وارونه دید
فریدون چو گیتی بران گونه دید
جهان پیش ضحاک واژونه دید
***
با کمری بسته و کلاه پادشاهی کیانی بر سر، نزد مادرش آمد.
FAHe came before his mother, girded for war and wearing the royal Kayanian cap.
EN962 : ردیف از کل
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد -کمر بر میان
بسربر نهاده کلاه کیان-
سُوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سویمادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر برنهاده کلاه کیان
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
***
گفت من رهسپار میدان نبردم و کار تو در این هنگام تنها باید نیایش و دعا باشد.
FAHe announced that he was departing for battle, bidding her to occupy herself only with prayer.
EN963 : ردیف از کل
که من رفتنی ام سوی کار زار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سُوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنیام سویکارزار
ترا جز نیایش مباد آنچ کار
که من رفتنی ام سویکارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنیام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
***
در همه حال پروردگار جهان را پرستش کن و در کارهای دشوار به درگاه او پناه ببر.
FAWorship the Creator of the universe above all, turning to Him in every hardship.
EN964 : ردیف از کل
ز گیتی جهان آفرین را پرست
بدوزن بهر کار دشوار دست
ز گیتی جهانآفرین را پرست
بدو زن،بهر نیکوبد، پاک، دست»
زگیتیجهان آفرین را پر است
بدو زن بهر کار دشوار دست
ز گیتی جهان آفرین را پرست
ازو دان بهر نیکی زور دست
ز گیتی جهان آفرین برترست
دروزن بهر نیکو بد پاک دست
زگیتی جهان آفرین برتر است
درو زن بهر نیک وبد هر دو دست
ز گیتی جهان آفرین برتر است
بدوزن بهر کار دشوار دست
ز گیتی جهان آفرین برترست
بدو زن بهر نیک و بدهر دو دست
***
اشک از مژگان مادر سرازیر شد و با خون دل، پروردگار دادگر را به یاری خواند.
FATears poured from his mother's eyelashes, invoking the Lord of justice with a bleeding heart.
EN965 : ردیف از کل
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند باخون دل داورش
فرو ریخت خون از مژه مادرش
همی خواند با خون دل،داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همیخواند با خُون دل داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند باخون دل داورش
فروریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
فرو ریختآب از مژه مادرش
همیخواند با خوندل داورش
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
***
به خداوند گفت ای پادشاه جهان، این فرزند عزیز را به پناه و امانت تو سپردم.
FAShe prayed to God: O Lord of the world, I entrust this cherished soul into Your safe keeping.
EN966 : ردیف از کل
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت: «زنهار من
سپردم ترا، ای جهاندار من!
بیزدان همیگفت زنهار من
سپُردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم بتو ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بیزدان همی گفت زنهار من
سپردم بتو ای جهاندار من
***
گزند بدخواهان را از جانش دور بدار و جهان را از وجود ستمگران و نابخردان پاک کن.
FAAvert the perils of the wicked from his life, and cleanse the earth of foolish oppressors.
EN967 : ردیف از کل
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان!»
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
بگردان زجانش بد جاودان
بپرداز گیتی ز نابخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نا بخردان
بگردان زجانش نهیب بدان
بپرداز گیتی زنابخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نا بخردان
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
***
او را از بلاهای روزگار و از مکر و ستمگری ضحاک فریبکار در امان دار.
FAProtect him from the cruel turns of fate and from the malice of deceitful Zahhak.
EN968 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
نگه دارش از گردش روزگار
وز افسوس ضحّاک آموزگار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
فریدون بیدرنگ ساز و برگ سفر را آماده کرد و نیت و برنامه خود را از همگان پنهان داشت.
FAFereydun swiftly prepared for departure, keeping his destination secret from all.
EN969 : ردیف از کل
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را زهر کس نهفتن گرفت
فریدون، سبک، سازِ رفتن گرفت
سخن را، ز هر کس، نهفتن گرفت
فریدُون سبک ساز رفتن گرفت
سخنرا زهر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را زهر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را زهرکس نهفتن گرفت
فریدون سبکساز رفتن گرفت
سخن راز هر کس نهفتن گرفت
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخنرا ز هر کس نهفتن گرفت
***
دو برادر بزرگتر و ارجمند داشت که هر دو از او سالخوردهتر و همراه او بودند.
FAHe had two noble, auspicious brothers, both of whom were older than him in years.
EN970 : ردیف از کل
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده، مهتر، بسال
برادر دو بُودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرخ همال
از و هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو مهتر بماند و بسال
برادر دو بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برآورد و بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
برادر دو بودش دو فرخ همال
از و هر دو آزاده مهتر بسال
***
نام یکی از آنان کیانوش بود و دیگری پُر مایه شادکام نامیده میشد.
FAOne of them was named Kiyanush, and the other was the noble Purmayeh.
EN971 : ردیف از کل
یکی بود ز یشان کیانوش نام
دگر نام پر مایۀ شاد کام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام، پرمایهٔ شادکام
یکی بُود زیشان کیانوش نام
دگر نام پر مایۀ شاد کام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایۀ شاد کام
یکی بود از یشان کیانوش نام
دگر نام پر مایه را شاد کام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایۀ شادکام
یکی بود زیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایهٔ شادکام
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پر مایهٔ شادکام
***
فریدون به آنان رو کرد و گفت ای دلاوران، همواره شادمان و خرم زندگی کنید.
FAFereydun addressed them: O valiant champions, live ever joyful and prosperous.
EN972 : ردیف از کل
فریدون بر ایشان سخن بر گشاد
که خرم زئید ای دلیران وشاد
فریدون بریشان سخن برگشاد
که: «خرّم، زیید ای دلیران و، شاد
فریدُون بر ایشان سخن بر گشاد
که خرّم زئید ای دلیران وشاد
فریدون بریشان زبان بر گشاد
که خرم زئید ای دلیران و شاد
فریدون بریشان سخن بر گشاد
که خرم زید ای دلیران و شاد
فریدون بریشان سخن بر کشاد
که خرّم زئید ای دلیران و شاد
فریدون بر ایشان سخن برگشاد
که خرّم زئیدای دلیران و شاد
فریدون بریشان سخن بر گشاد
که خرم زیید ای دلیرانو شاد
***
چرا که گردش روزگار به سوی نیکی خواهد چرخید و تاج پادشاهی دوباره به ما بازمیگردد.
FAFor heaven turns only toward justice, and the crown of sovereignty shall return to us.
EN973 : ردیف از کل
که گردون نگردد مگر بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که: گردون نگردد مگر بر بهی
بما بازگردد کلاه مهی
که گردُون نگردد مگر بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد بجز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد به جز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نه گردد بجز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد مگر بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
که گردون نگردد بجز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
***
آهنگران ماهر و چیرهدست را بیاورید تا برای من گرزی سنگین و سهمگین بسازند.
FABring skillful blacksmiths forth to forge a massive and formidable mace for me.
EN974 : ردیف از کل
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز سازید ما را گران
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز سازید، ما را، گران»
بیارید داننده آهنگران
یکی گُرز سازید ما را گران
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمود باید گران
بیارید دانندۀ آهنگران
یکی گرز سازید ما را گران
بیآرید داننده آهنگران
یکی گرز سازند مارا گران
بیارید داننده اهنگران
یکی گرز سازید ما را کران
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز سازند مارا گران
***
چون فریدون این سخن را گفت، هر دو برادر شتابان به بازار آهنگران رفتند.
FAAs soon as he spoke, both brothers hastened eagerly to the blacksmiths' quarter.
EN975 : ردیف از کل
چو بگشاد لب هردو برساختند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هردو بشتافتند
ببازار آهنگران تاختند؛
چو بگشاد لب هردو برساختند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هردو بشتافتند
ببازار اهنگران تافتند
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار اهنگران تافتند
چو بگشاد لب هر دو برساختند
ببازار آهنگران تاختند
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار آهنگران تافتند
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
