***
2364 : ردیف از کل
بسلم آگهی رفت زانرزمگاه
وزان تیر گی کاندر آمد بماه
به سلم آگهی رفت ازانرزمگاه
اُ زآن تیر گی کاندر آمد بماه
بسلم آگهی رفت از آنرزمگاه
وزان تیرگی کاندر آید بماه
بسلم آگهی رفت ازین رزمگاه
وزان تیرگی کاندر آمد بماه
بسلم آنگهی رفت ازین آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی
بسلم آگهی رفت ازین رزمگاه
وز آن تیرگی کاندر آمد بماه
بسلم آگهی رفت از آنرزمگاه
وزان تیرگی کاندر آمد بماه
بسلم آگهی رفت ازین رزمگاه
وزان تیر گی کاندر آمد بماه
***
2365 : ردیف از کل
غمین گشتو پیچانشد ازروز گار
بمرگ برادر بموئید زار
این بند را ندارد
غمین گشتو پیچانشد ازروزگار
بمرگ برادر بموئید زار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
غمین گشتو پیچانشد ازروزگار
بمرگ برادر بموئید زار
این بند را ندارد
***
2366 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو او آگهی یافت زان کینه گاه
که شد کار بر تور سر کش تباه
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2367 : ردیف از کل
پس پشتش اندر یکی حصن بود
بر آورده سر تا بچرخ کبود
پسِ پشتش اندر یکی حصن بود
برآورده سر، تا بچرخِ کبود
پس پشتش اندر یکی حُصِن بود
بر آورده سر تا بچرخ کبود
پس پشتش اندر یکی حصن بود
بر آورده سر تا بچرخ کبود
پس پشتش اندر یکی حصن بود
بر آورده سر تا بچرخ کبود
پس پشتش اندر یکی حصن بود
بر آورده سر تا بچرخ کبود
پس پشتش اندر یکی حصن بود
بر آورده سر تا بچرخ کبود
پس پشتش اندر یکی حصن بود
بر آورده سر تا بچرخ کبود
***
2368 : ردیف از کل
چنانخواست کایدبدان حصن باز
که دارد زمانه نشیب و فراز
چنان ساخت، کآید بدان حصن باز؛
که دارد زمانه، نشیب و فراز
چنانخواست کآید بدان حصن باز
که دارد زمانه نشیب و فراز
چنان ساخت کاید بدان حصن باز
که دارد زمانه نشیب و فراز
چنان ساخت کاید بدان حصن باز
کدارد زمانی نشیب و فراز
چنان خواست که آید بدین حصن باز
که دارد زمانه نشیب و فراز
چنانخواست کاید بدان حصن باز
که دارد زمانه نشیب و فراز
چنانخواست کاید بدان حصن باز
که دارد زمانه نشیب و فراز
***
2369 : ردیف از کل
پس آنگه منوچهر از آن یاد کرد
که گر سلم پیچد ز دشت نبرد
همی، این سخن، قارن اندیشه کرد
که: «گر سلم پیچید روی از نبرد؛
پس آنگه منُوچهر از آن یاد کرد
که گر سَلم پیچد ز دشت نبرد
هم این یک سخن قارن اندیشه کرد
که برگاشتش سلم روی از نبرد
پس آنکه منوچهر اندیشه کرد
که چون سلم بر کاشت از وی نبرد
پس آنگه منوچهر از آن یاد کرد
که گر سلم پیچد روی از نبرد
پس آنگه منوچهر از آن یاد کرد
که گر سلم پیچد ز دشت نبرد
پس آنگه منوچهر ازان یاد کرد
که گر سلم پیچید روی از نبرد
***
2370 : ردیف از کل
الانان دژش باشد آرامگاه
سزد گر برو بر بگیریم راه
الانی دژش باشد آرامگاه
سزد گر بر او بر، بگیریم راه
الانی دژش باشد آرامگاه
سزد گر بر او بر بگیریم راه
کالانی دژش باشد آرامگاه
سزد گر برو بر بگیریم راه
الانی دژش باشد آرامگاه
سزد گر برو ما بگیریم راه
الانان دژش باشد آرامگاه
سزد گر برو بر بگیریم راه
الانی دژش باشد آرامگاه
سزد گر بر اوبر بگیریم راه
الانان دژش باشد آرامگاه
سزد گر برو بر بگیریم راه
***
2371 : ردیف از کل
که گر حصن دریا شود جای اوی
کسی نگسلاند ز بن پای اوی
که گر حصنِ دریا شود جای او
کسی نگسلاند ز بُن، پای او!
که گر حصن دریا بود جای او
کسی نگسلاند ز بن پای او
که گر حصن دریا شود جای اوی
کسی نگسلاند ز بن پای اوی
که گر حصن دریا شود جای او
کسی نگسلاند ز بن پای او
که گر حصن دریا شود جای اوی
کسی نگسلاند زبن پای اوی
که گر حصن دریا بود جای او
کسی نگسلاند ز بن پای او
که گر حصن دریا شود جای اوی
کسی نگسلاند ز بن پای اوی
***
2372 : ردیف از کل
یکی جای دارد سر اندر سحاب
ز خارا بر آورده از قعر آب
یکی جای دارد سر اندر سحاب
بچاره، برآورده از قعر آب
یکی جای دارد سر اندر سحاب
ز خارا بر آورده از قعر آب
یکی جای دارد سر اندر سحاب
بچاره بر آورده از قعر آب
یکی حصن دارد سر اندر سحاب
بچاره برآورده از قعر آب
یکی جای دارد سر اندر سحاب
بچاره برآورده از قعر آب
یکی جای دارد سر اندر سحاب
ز خارا برآورده از قعر آب
یکی جای دارد سر اندر سحاب
بچاره بر آورده از قعر آب
***
2373 : ردیف از کل
نهاده ز هر چیز گنجی بجای
برو نفکند سایه پر همای
ز هر چیز گنجی نهاده به جای
فکنده بر او سایه، پرّ همای
نهاده ز هر چیز گنجی بجای
براو نفکند سایه پرّ همای
نهاده ز هر چیز گنجی بجای
فگنده برو سایه پرّ همای
نهاده ز هر چیز گنجی بجای
فکنده برو سایه پر همای
نهاده زهر چیز گنجی بجای
فگنده برو سایه پرّ همای
نهاده زهر چیز گنجی بجای
بر او نفکند سایه پرّ همای
نهاده ز هر چیز گنجی بجای
فگنده برو سایه پرّ همای
***
2374 : ردیف از کل
مرا رفت باید بدین چاره زود
رکاب و عنان را بباید بسود
مرا رفت باید، بدین چاره، زود
رکاب و عنان را بباید پسود»
مرا رفت باید ازین چاره زوُد
رکیب و عنانرا بباید بسُود
مرا رفت باید بدین چاره زود
رکاب و عنان را بباید بسود
مرا رفت باید بدین چاره زود
رکاب و عنانم بباید بسود
مرا رفت باید بدین کار زود
رکاب و عنانرا بباید بسود
مرا رفت باید بدین چاره زود
رکیب و عنانرا بباید بسود
مرا رفت باید بدین چاره زود
رکاب و عنان را بباید بسود
***
2375 : ردیف از کل
این بند را ندارد
دمان، شد بنزد منوچهر شاه
بدو گفت ک:«ای نامور پیشگاه!
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2376 : ردیف از کل
چو اندیشه کرد آن بقارن بگفت
کجا بود آن رازها در نهفت
این بند را ندارد
چو اندیشه کرد آن بقارن بگفت
کجا بُود آن رازها ی نهفت
این بند را ندارد
چو اندیشه کرد این بقارن بگفت
کجا بود آن رازها در نهفت
چو اندیشه کرد آن بقارن بگفت
کجا بود آن رازها در نهفت
چو اندیشه کرد آن بقارن بگفت
کجا بود آن رازها ی نهفت
چو اندیشه کرد آن بقارن بگفت
کجا بود آن رازها در نهفت
***
2377 : ردیف از کل
چو قارن شنید آن سخنها ز شاه
چنین گفت کای مهتر نیکخواه
این بند را ندارد
چو قارن شنید آن سخنهای شاه
چنین گفت کا یمهتر کینه خواه
این بند را ندارد
چو قارن شنید این سخنهای شاه
چنین گفت کای سرور کینه خواه
جو قارن شنید آن سخنها زشاه
چنین گفت که ای مهتر نیکخواه
جو قارن شنید آن سخنهای شاه
چنین گفت کایمهتر کینه خواه
جو قارن شنید آن سخنها ز شاه
چنین گفت کای مهتر نیکخواه
***
2378 : ردیف از کل
اگر شاه بیند زجنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
اگر شاه بیند، ز جنگآوران
بکهتر سپارد سپاهی گران،
اگر شاه بیند ز جنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
اگر شاه بیند زجنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
اگر شاه بیند زجنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
اگر شاه بیند زجنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
اگر شاه بیند زجنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
اگر شاه بیند زجنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
***
2379 : ردیف از کل
در بارۀ او بگیرم بدست
کز این راه جنگست وز ان راه جست
این بند را ندارد
درچارۀ او بگیرم بدست
کزاین راه جنگست وزآنراه جست
این بند را ندارد
درچارۀ او بگیرم بدست
که این راه جنگست و آن راه جست
در بارۀ او بگیرم بدست
کز آن راه جنگست وزآن راه جست
در چارۀ او بگیرم بدست
کزین راه جنگست وزانراه جست
در چارۀ او بگیرم بدست
کزان راه جنگست و زان راه جست
***
2380 : ردیف از کل
بباید درفش همایون شاه
هم انگشتر تور با من براه
بباید درفش همایون شاه،
هم انگشترِ تور، با من براه
بباید درفش هُمایُون شاه
هم انگشتر تور با من براه
همان با درفش همایون شاه
هم انگشتر تور با من به راه
بیاید درفش همایون شاه
هم انگشتری تور با من براه
بباید درفش همایون شاه
هم انگشتر تور با من براه
بباید درفش همایون شاه
هم انگشتر تور با من براه
بباید درفش همایون شاه
هم انگشتر تور با من براه
***
2381 : ردیف از کل
بخواهم کنون چاره ای ساختن
سپه را بحصن اندر انداختن
بباید کنون چاره ای ساختن
سپه را به حصن اندر انداختن
بخواهم کنون چارۀ ساختن
سپه را بحصن اندر انداختن
بباید کنون چارۀ ساختن
سپه را بحصن اندر انداختن
بخواهم کنون چاره ساختن
سپه را بحصن اندر انداختن
بخواهم کنون چارۀ ساختن
سپهرا بحصن اندر انداختن
بخواهم کنون چارۀ ساختن
سپه را بحصن اندر انداختن
بخواهم کنون چارهای ساختن
سپهرا بحصن اندر انداختن
***
2382 : ردیف از کل
شوم من هم اکنون بدین تیره شب
ازین راز بر هیچ مگشای لب
من و گرد گرشاسپ و این تیره شب
برین راز بر باد مگشای لب»
شوم منهم اکنون بدین تیره شب
از اینرا ز بر هیچ مگشای لب
من و گرد گرشاسپ و این تیره شب
برین راز بر باد مگشای لب
من و گرد شیروی این تیره شب
برین راز بر هیچ مگشای لب
شوم من و گرشاسپ بدین تیره شب
برین راز بر هیچ مگشای لب
شوم منهم اکنون بدین تیره شب
از اینرا ز بر هیچ مگشای لب
شوم من هم اکنون بدین تیره شب
برین راز بر هیچ مگشای لب
***
2383 : ردیف از کل
منوچهر گفتش که این است رای
برو کت نگهدار بادا خدای
این بند را ندارد
منوچهر گفتش که اینست رای
برو کت نگهدار بادا خدای
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
منوچهر گفتش که اینست رای
بروکت نگهدار با دا خدای
این بند را ندارد
***
2384 : ردیف از کل
گزیده ز نام آوران ششهزار
همه کار دیده گه کارزار
این بند را ندارد
گزیده ز نام آوران ششهزار
همه کار دیده گه کارزار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
گزیده زنام آوران شش هزار
همه کار دیده گه کارزار
گزیده زنام آوران ششهزار
همه کار دیده گَهِ کارزار
گزیده ز نام آوران شش هزار
همه کار دیده گه کارزار
***
2385 : ردیف از کل
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوهۀ پیل کوس
***
2386 : ردیف از کل
همه نامداران پر خاشجوی
ز خشکی بدریا نهادند روی
همه نامداران پرخاشجوی
ز خشکی بدریا نهادند روی
همه نامداران پر خاشجوُی
ز خشکی بدریا نهادند رُوی
همه نامداران پرخاشجوی
ز خشکی بدریا نهادند روی
همه نامداران پر خاش جوی
ز خشکی بدریا نهادند روی
همه نامداران پرخاش جوی
زخشکی بدریا نهادند روی
همه نامداران پر خاشجوی
ز خشکی بدریا نهادند روی
همه نامداران پر خاشجوی
ز خشکی بدریا نهادند روی
***
2387 : ردیف از کل
چو نزدیکی دژ رسیدند باز
یلان و دلیران گردن فراز
این بند را ندارد
چو نزدیکی دژ رسیدند باز
یلان و دلیران گردن فراز
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو نزدیکی دژ رسیدند باز
یلان و دلیران گردنفراز
این بند را ندارد
***
2388 : ردیف از کل
سپه را بشیروی بسپرد و گفت
که من خویشتن را بخواهم نهفت
سپه را بشیروی بسپرد و گفت
که: «من خویشتن را بخواهم نهفت
سپه را بشیروی بسپرد و گفت
که من خویشتن را میخواهم نهفت
سپه را بشیروی بسپرد و گفت
که من خویشتن را بخواهم نهفت
سپه را بشیروی بسپرد و گفت
که من خویشتن را بخواهم نهفت
سپهرا بشیروی بسپرد و گفت
که من خویشتنرا بخواهم نهفت
سپه را بشیروی بسپرد و گفت
که من خویشتن را بخواهم نهفت
سپه را بشیروی بسپرد و گفت
که من خویشتن را بخواهم نهفت
***
2389 : ردیف از کل
شوم سوی دژبان به پیغمبری
نمایم بدو مهر و انگشتری
شوم سوی دژبان به پیغمبری
نمایم بدو مُهر و انگشتری
شوم سوی دژبان به پیغمبری
نمایم بدو مهر و انگشتری
شوم سوی دژبان بپیغمبری
نمایم بدو مهر انگشتری
شوم سوی دژبان به پیغمبری
نمایم بدو مهر انگشتری
شوم سوی دژبان به پیغمبری
نمایم بدو مهر انگشتری
شوم سوی دژبان به پیغمبری
نمایم بدو مهر و انگشتری
شوم سوی دژبان بپیغمبری
نمایم بدو مهر انگشتری
***
2390 : ردیف از کل
بچاره مگر بر شوم بر فراز
و ز آن پس همه کار باشد بساز
این بند را ندارد
بچاره مگر بر شوم بر فراز
و ز آنپس همه کار باشد بساز
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بچاره مگر بر شوم بر فراز
و ز انپس همه کار باشد بساز
این بند را ندارد
***
2391 : ردیف از کل
چو بر دژ شوم بر فرازم درفش
درفشان کنم تیغ های بنفش
چو در دژ شوم، برفرازم درفش
درفشان کنم تیغ های بنفش
چو بر دژ شوم بر فرازم درفش
درفشان کنم تیغهای بنفش
چو در دژ شوم بر فرازم درفش
درفشان کنم تیغهای بنفش
چو بر دژ شوم بر فرازم درفش
درفشان کنم تیغهای بنفش
چو در دژ شوم بر فرازم درفش
درفشان کنم تیغهای بنفش
چو بر دژ شوم بر فرازم درفش
درفشان کنم تیغ های بنفش
چو در دژ شوم بر فرازم درفش
درفشان کنم تیغهای بنفش
***
2392 : ردیف از کل
شما روی یکسر سوی دژ نهید
چو من بر خروشم دمید و دهید
شما روی، یکسر سوی دژ نهید
چنانک اندر آید، دمید و دهید»
شما روی یکسر سُوی دژ نهید
چو من بر خروشم دمید و دهید
شما روی یکسر سوی دژ نهید
چنانک اندر آیید دمید و دهید
شما روی یکسر سوی دژ نهید
چو من بر خروشم دمید و دهید
شما روی یکسر سوی من نهید
چو من بر خروشم کشید و دمید
شما روی یکسر سوی دژ نهید
چو من بر خروشم دمید و دهید
شما روی یکسر سوی دژ نهید
چو من بر خروشم کشیدو دهید
***
2393 : ردیف از کل
سپه را بنزدیکی دژ بماند
بشیروی شیر اوژن و خود براند
سپه را به نزدیکی دژ بماند
به شیروی شیراوژن و، خود براند
سپه را بنزدیکی دژ بماند
بشیرُوی شیراوژن و خود براند
سپه را بنزدیک دریا بماند
بشیروی شیراوژن و خود براند
سپه را بنزدیک دریا بماند
بشیروی شیر افکن و خود براند
سپهرا بنزدیک دریا بماند
بشیروی شیر اوژن و خود براند
سپه را بنزدیکی دژ بماند
بشیروی شیراوژن و خود براند
سپه را بنزدیک دریا بماند
بشیروی شیراوژن و خود براند
***
2394 : ردیف از کل
بیامد چو نزدیک دژ در رسید
سخن گفت و دژدار مهرش بدید
بیامد چو نزدیکی دژ رسید
سخن گفت و، دژدار، مُهرش بدید؛
بیامد چو نزدیک دژ در رسید
سخن گفت و دژدار مهرش بدید
بیامد چو نزدیکی دژ رسید
سخن گفت و دژِدار مُهرش بدید
بیامد چو نزدیکی در رسید
سخن گفت و دژدار مهرش بدید
بیآمد چو نزدیکی دژ رسید
سخن گفت و دژدار مهرش بدید
بیامد چو نزدیک دژ در رسید
سخن گفت و دژدار مهرش بدید
بیامد چو نزدیک دژ در رسید
سخن گفت و دژدار مُهرش بدید
***
2395 : ردیف از کل
چنین گفت کز نزد تور آمدم
نفرمود تا یک زمان دم زدم
چنین گفت ک:«ز نزد تور آمدم
نفرمود تا یکزمان دم زنم
چنین گفت کز نزد تور آمدم
نفرمود تا یک زمان دم زدم
جنین گفت کز نزد تور آمدم
بفرمود تا یک زمان دم زدم
چنین گفت گر نزد تور آمدم
بسیجیده از راه دور آمدم
بدو گفت که از نزد تور آمدم
نفرمود تا یکزمان دم زدم
چنین گفت کز نزد تور آمدم
نفرمود تا یک زمان دم زدم
بدو گفت کز نزد تور آمدم
نفرمود تا یک زمان دم زدم
***
2396 : ردیف از کل
مرا گفت رو پیش دژبان بگوی
که روز و شب آرام و خفتن مجوی
مرا گفت: شو پیش دژبان بگوی
که روز و شب آرام و خوردن مجوی
مرا گفت رو نزد دژبان بگوی
که رُوز و شب آرام و خفتن مجوی
مرا گفت شو پیش دژبان بگوی
که روز و شب آرام و خوردن مجوی
مرا گفت شو پیش دژبان بگوی
که روز و شب آرام و خوردن مجوی
مرا گفت شو سوی دژبان بگوی
که روز و شب آرام و خوشی مجوی
مرا گفت رو نزد دژبان بگوی
که روز و شب آرام و خفتن مجوی
مرا گفت شو سوی دژبان بگوی
که روز و شب آرام وخوشی مجوی
***
2397 : ردیف از کل
تو با او بنیک و ببد یار باش
نگهبان دژ باش و بیدار باش
تو با او به نیک و به بد یار باش
نگهبان دز باش و بیدار باش»
تو با او به نیک و ببد یار باش
نگهبان دژ باش و بیدار باش
تو با او بنیک و ببد یار باش
نگهبان دژ باش و بیدار باش
تو با او بنیک و ببد یار باش
نگهبان در باش و بیدار باش
تو با او بنیک وببد یار باش
نگهبان دژ باش و بیدار باش
تو با او به نیک و ببد یار باش
نگهبان دژ باش و بیدار باش
تو با او بنیک و ببد یار باش
نگهبان دژ باش و بیدار باش
***
2398 : ردیف از کل
گر آید درفش منوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه
کز ایدر درفش منوچهر شاه
سوی دز فرستد همی با سپاه
گر آید درفش منُوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه
کز ایدر درفش منوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه
گر آید در درفش منوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه
گر آید درفش منوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه
گر آید درفش منوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه
گر آید درفش منوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه
***
2399 : ردیف از کل
شما پاس دارید و نیرو کنید
مگر کان سپاه ورا بشکنید
این بند را ندارد
شما یار باشید و نیرو کنید
مگر کان سپاه ورا بشکنید
این بند را ندارد
شما یار باشید و نیرو کنید
مگر کان سپاه و ر ا بشکنید
شما باز دارید و نیرو کنید
مگر کآن سپاه ورا بشکنید
شما یار باشید و نیرو کنید
مگر کان سپاه ورا بشکنید
شما یار باشید و نیرو کنید
مگر کان سپاه ورا بشکنید
***
2400 : ردیف از کل
چو دژبان چنین گفته ها را شنید
همان مهر و انگشتری را بدید
چو دژبان، سخن را سراسر شنید
همان مُهر و انگشتری را بدید،
چو دژبان چنین گفتها را شنید
همان مهر و انگشتریرا بدید
چو دژبان چنین گفتهارا شنید
همان مهر انگشتری را بدید
چو دژبان چنین گفتهارا شنید
همان مهر وانگشتری را بدید
چو دژبان چنین گفتها را شنید
همان مهر انگشتری را بدید
چو دژبان چنین گفتها را شنید
همان مهر و انگشتر یرا بدید
چو دژبان چنین گفتهارا شنید
همان مهر و انگشتری را بدید
***
2401 : ردیف از کل
هم انگه در دژ گشادند باز
بدید آشکارا ندانست راز
همآنگه در دژ گشادند باز
بدید آشکار، ندانست راز!
همانگه در دژ گشادند باز
بدید آشکار ندانست راز
همان گه در دژ گشادند باز
بدید آشکارا ندانست راز
همانگه در دژ گشادند باز
بدید آشکارا ندانست راز
همانگه در دژ گشادند باز
بدید آشکارا ندانست راز
همانگه در دژ گشادند باز
بدید آشکارا ندانست راز
همان گه در دژ گشادند باز
بدید آشکارا ندانست راز
***
2402 : ردیف از کل
نگر تاسخنگوی دهقان چه گفت
که راز دل او دید کودل نهفت
نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت
که: «رازِ دل از کودک خود نهفت
نگر تا سخنگوُی دهقان چه گفت
که راز دل او دید کو دل نهفت
[نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت
که راز دل آن دید کو دل نهفت]
نگر تا سخن گوی دهقان چه گفت
که راز دل آن دید کز دل نهفت
نگر تا سخن گوی دهقان چه گفت
که راز دل آن دید کو دل نهفت
نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت
که راز دل او دید کودل نهفت
نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت
که راز دل آن دید کو دل نهفت
***
2403 : ردیف از کل
مرا و ترا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد
مرا و ترا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد»
مرا و تو را بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد
[مرا و ترا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد]
مرا و ترا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد
مرا و ترا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد
مرا و تورا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد
مرا و ترا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد
***
2404 : ردیف از کل
بنیک و ببد هر چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن
بنیک و ببد، هر چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن
به نیک و ببد هر چه شاید بُدن
بباید همی داستانها زدن
[بنیک و ببد هر چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن]
بنیک و ببد هر چه شاید بدن
بباید بدان داستانها زدن
به نیک و ببد هر چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن
به نیک و ببد هر چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن
بنیک و ببد هر چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن
***
2405 : ردیف از کل
چو دژدار با قارن رزمجوی
یکایک بباره نهادند روی
چو دژدار و چون قارن رزمجوی
یکایک بروی اندر آورده روی
چو دژ دار با قارن رزمجوی
یکایک ببالا نهادند رُوی
[چو دژدار و چون قارن رزمجوی
یکایک بروی اندر آورده روی]
چو دژبان و چون قارن رزم جوی
یکایک بروی اندر آورده روی
چو دژدار با قارن رزم جوی
یکایک بباره نهادند روی
چو دژدار با قارن رزمجوی
یکایک ببالا نهادند روی
چو دژ دار با قار ن رزمجوی
یکایک بباره نهادند روی
***
2406 : ردیف از کل
یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
[یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل]
یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
یکی بد سگال و یکی ساده دل
سپهبد بهر چاره آماده دل
***
2407 : ردیف از کل
این بند را ندارد
همی جُست آن روز تا شب زمان
نه آگاه دژدار زان بدگمان
این بند را ندارد
[همی جست آن روز تا شب زمان
نه آگاه دژدار از آن بد گمان]
همی جست آن روز تا شب امان
نآگاه دژدار از بد گمان
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2408 : ردیف از کل
ببیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر و دژ بباد
به بیگانه بر مِهر خویشی نهاد
بداد، از گزافه، سر و دژ بباد
به بیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر و دژ بباد
[ببیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر و دژ بباد]
به بیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر دژ بباد
به بیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر و دژ بباد
به بیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر و دژ بباد
ببیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر و دژ بباد
***
2409 : ردیف از کل
این بند را ندارد
چو بنمود شب رو به راهِ گریز
برآورد خورشید ازو رستخیز
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو بنهاد شب رو براه گریز
برآورد خورشید رو رستخیز
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2410 : ردیف از کل
چنین گفت با بچه جنگی پلنگ
که ای پر هنر بچۀ تیز چنگ
این بند را ندارد
چنین گفت با بچّه جنگی پلنگ
که ای پر هنر بچّۀ تیز چنگ
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چنین گفت با بچه جنگی پلنگ
که ای پرهنر بچۀ تیز چنگ
چنین گفت با بچّه جنگی پلنگ
که ای پر هنر بچۀ تیز چنگ
چنین گفت با بچه جنگی پلنگ
که ای پر هنر بچۀ تیز چنگ
***
2411 : ردیف از کل
ندانسته در کار تندی مکن
بیندیش و بنگر ز سر تا ببن
این بند را ندارد
ندانسته در کار تندی مکن
بیندیش و بنگر ز سر تا به بُن
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ندانسته در کار تندی مکن
بیندیش و بنگر زسر تا ببن
ندانسته در کار تندی مکن
بیندیش و بنگر ز سر تا به بن
ندانسته در کار تندی مکن
بیندیش و بنگر ز سر تا ببن
***
2412 : ردیف از کل
بگفتار شیرین بیگانه مرد
بویژه بهنگام ننگ و نبرد
این بند را ندارد
بگفتار شیرین بیگانه مرد
بویژه بهنگام ننگ و نبرد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بگفتار شیرین بیگانه مرد
بویژه بهنگام ننگ و نبرد
بگفتار شیرین بیگانه مرد
بویژه بهنگام ننگ و نبرد
بگفتار شیرین بیگانه مرد
بو یژه بهنگام ننگ و نبرد
***
2413 : ردیف از کل
پژوهش نمای و بترس از کمین
سخن هر چه باشد بژرفی ببین
این بند را ندارد
پژوهش نمای و بترس از کمین
سخن هر چه باشد بژرفی ببین
این بند را ندارد
این بند را ندارد
پژوهش نمای و بترس از کمین
سخن هرچه باشد بژرفی ببین
پژوهش نمای و بترس از کمین
سخن هر چه باشد بژرفی ببین
پژوهش نمای و بترس از کمین
سخن هر چه باشد بژرفی ببین
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
