***
2326 : ردیف از کل
بشاه آفریدون یکینامه کرد
ز نیک و بد روز گار نبرد
بشاه آفریدون یکی نامه کرد
ز مشک و ز انبر سر خامه کرد
بشاه آفریدُون یکینامه کرد
ز نیک و بد روزگار نبرد
بشاه آفریدون یکی نامه کرد
ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد
بشاهآفریدون یکی نامه کرد
ز نیک و بد روزگا ر نبرد 30 رج
بشاه آفریدون یکی نامه کرد
زنیک وزبد روزگار نبرد
بشاهآفریدون یکینا مه کرد
ز نیک و بدروزگار نبرد
بشاه آفریدون یکی نامه کرد
ز نیک و بد روزگار نبرد
***
2327 : ردیف از کل
نخست آفرین بر جهاندار کرد
که بختیچنان خفته بیدار کرد
نخست از جهانآفرین کرد یاد
خداوند خوبی و پاکی و داد
نخستآفرین بر جهاندار کرد
که بختیچنانخفته بیدا رکرد
[نخست از جهان آفرین کرد یاد
خداوند خوبی و پاکی و داد]
نخست آفرین بر جهاندار کرد
که بختیچنان خفته بیدار کرد
نخست آن جهان آفرین کرد یاد
خداوند خوبی وپاکی وداد
نخست آفرین بر جهاندار کرد
که بختیچنان خفته بیدار کرد
نخست از جهان آفرین کرد یاد
خداوند خوبی و پاکی و داد
***
2328 : ردیف از کل
سپاس از جهاندار فریاد رس
نگیرد بسختی جز او دست کس
: «سپاس از جهاندار فریادرس
نگیرد بسختی جز او دست کس
سپاس از جهاندار فریاد رس
نگیرد بسختی جز اوُ دست کس
[سپاس از جهاندار فریاد رس
نگیرد بسختی جز او دست کس]
سپاس از جهاندار فریاد رس
نگیرد بسختی جز او دست کس
سپاس از جهاندار فریادرس
نگیرد بسختی جز او دست کس
سپاس از جهاندار فریاد رس
نگیرد بسختی جز او دست کس
سپاس از جهاندار فریاد رس
نگیرد بسختی جز او دست کس
***
2329 : ردیف از کل
که او رهنمایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشه بجای
این بند را ندارد
که رُوز همایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشه بجای
این بند را ندارد
که او رهنمایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشه بجای
که او رهنمایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشه بجای
که روز همایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشه بجای
که او رهنمایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشه بجای
***
2330 : ردیف از کل
همه نیک و بدز یر فرمان اوست
همه بندها زیر پیمان اوست
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2331 : ردیف از کل
دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
دگر آفرین بر فریدُون بُرز
خداوند تاج و خداوند گُرز
[دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز]
دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
دگر آفرین بر فریدون برز
خداوند تاج و خداوند گرز
***
2332 : ردیف از کل
همش دادودین است و هم فرهی
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همش داد و هم دین و هم فرّهی
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همش داد و دین است و هم فرّهی
همش نام و هم گنج شاهنشهی
[همش داد وهم دین وهم فرّهی
همش تاج وهم تخت شاهنشهی]
همش دادو هم دین و هم فرّهی
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همش داد و هم دین و هم فرّهی
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
همش داد و دین است و هم فرّهی
همش نام و هم گنج شاهنشهی
همش دادو هم دین و هم فرّهی
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
***
2333 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
جهانجوی و روشندل و پاکدین
خداوند دیهیم و تاج و نگین
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
جهانجوی و روشندل و پاکدین
خداوند دیهیم و تاج و نگین
این بند را ندارد
***
2334 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
همش صبر و هم هوش و هم دست رس
چو او شاه کم بود فریاد رس
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2335 : ردیف از کل
جهان شد ز دادش پر از آفرین
بفرمان دادار داد آفرین
این بند را ندارد
بفرمان دادار داد آفرین
جهان شد ز دادش پر از آفرین
این بند را ندارد
جهان شد ز دادش پر از آفرین
بفرمان یزدان داد آفرین
این بند را ندارد
بفرمان دادار داد آفرین
جهان شد ز دادش پر از آفرین
این بند را ندارد
***
2336 : ردیف از کل
همه راستی است از بخت اوست
همه فر و زیبائی از تخت اوست
همه راستی، راست از بخت اوست
همه فرّ و زیبایی از تخت اوست
همه راستی راست از بخت اوی
همه فرّ و زیبائی از تخت اوی
[همه راستی راست از بخت اوست
همه فرّ و زیبایی از تخت اوست]
همه راستی راست از بخت اوست
همه فر و زیبایی از تخت اوست
همه راستی راست از بخت اوست
همه فرّ وزیبای از تخت اوست
همه راستی راست از بخت اوی
همه فرّ و زیبائی از تخت اوی
همه راستی راست ازبخت اوست
همه فرّ و زیبایی از تخت اوست
***
2337 : ردیف از کل
تو ای شاه با داد و با دانشی
از آن کینه جستن تو بآرامشی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
تو آن شاه با داد و با دانشی
کزین کینه جستن تو با ر امشی
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2338 : ردیف از کل
از آنپس بگفت ایجهاندار شاه
چو آمد رهی سوی اینرزمگاه
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2339 : ردیف از کل
رسیدم بفرت بتوران زمین
سپه بر کشیدیم و جستیم کین
رسیدم بخوبی بتوران زمین
سپه بر کشیدیم و، جستیم کین
رسیدم بفرّت بتوُران زمین
سپه بر کشیدیم و جستیم کین
[رسیدم بخوبی بتوران زمین
سپه بر کشیدیم وجستیم کین]
رسیدم بخوبی بتوران زمین
سپه بر کشیدیم و جستیم کین
رسیدیم بخوبی بتوران زمین
سپه برکشیدیم و جستیم کین
رسیدم بفرّت بتوران زمین
سپه بر کشیدیم و جستیم کین
رسیدم بفرّت بتوران زمین
سپه بر کشیدیم و جستیم کین
***
2340 : ردیف از کل
سهجنگ گران کردهشددر سهروز
چه در شب چه باهور گیتی فروز
سهجنگ گران کرده شددر سه روز
چه در شب، چه در هور گیتی فروز
سهجنگ گران کردهشددردوروز
چه در شب چه باهور گیتی فرُوز
[سه جنگ گران کرده شد در سه روز
چه در شب چه در هور گیتی فروز]
سهجنگ گران کردهشددر سهروز
چه در شب چه در روز گیتی فروز
سه جنگ گران کرده شد در سه روز
چه در شب چه در هور گیتی فروز
سهجنگ گران کرده شد در دو روز
چه در شب چه باهور گیتی فروز
سهجنگ گران کرده شد در دو روز
چه در شب چه با هور گیتی فروز
***
2341 : ردیف از کل
از ایشان شبیخون و از ما کمین
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
از ایشان شبیخون و از ما کمین
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
از ایشان شبیخون و و از ما کمین
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
[از ایشان شبیخون و از ما کمین
کشیدیم وجستیم هر گونه کین]
ازیشان شبیخون و از ما کمین
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
از ایشان شبیخون و از ما کمین
گشادیم و جستیم هر گونه کین
از ایشان شبیخون و از ما کمین
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
از یشان شبیخون و از ما کمین
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
***
2342 : ردیف از کل
بپیروزی نامور شهریار
بر آوردم از دشمنانمان دمار
این بند را ندارد
به پیرُوزی نامور شهریار
بر آوردم از دشمنان خود دمار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
به پیروزی نامور شهریار
برآورد م از دشمنان خود دمار
این بند را ندارد
***
2343 : ردیف از کل
همان تور بد کار بر گشته بخت
ابا صد هزاران سواران سخت
این بند را ندارد
همان توُر بد کار برگشته بخت
ابا صد هزاران سواران سخت
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
همان تور بد کار بر گشته بخت
ابا صد هزاران سواران سخت
این بند را ندارد
***
2344 : ردیف از کل
شنیدم که ساز شبیخون گرفت
ز بیچار گی راه افسون گرفت
شنیدم که ساز شبیخون گرفت
ز بیچار گی کار افسون گرفت
شنیدم که کار شبیخون گرفت
ببیچارگی راه افسُون گرفت
[شنیدم که ساز شبیخون گرفت
ز بیچار گی بند افسون گرفت]
شنیدم که ساز شبیخون گرفت
ز بیچار گی پند و افسون گرفت
شنیدم که ساز شبیخون گرفت
زبیچارگی کار افسون گرفت
شنیدم که کار شبیخون گرفت
به بیچار گی راه افسون گرفت
شنیدم که ساز شبیخون گرفت
ببیچار گی راه افسون گرفت
***
2345 : ردیف از کل
کمین ساختم در پس پشت اوی
نماندم بجز باد در مشت اوی
کمین ساختم از پس پشت او
نماندم بجز باد در مشت او
کمین ساختم در پس پشت اوی
نماندم بجُز باد در مشت اوی
[کمین ساختم از پس پشت اوی
نماندم بجز باد در مشت اوی]
کمین ساختم از پس پشت او
نماندم جز از باد در مشت او
کمین ساختم از پس پشت اوی
نماندم بجز باد در مشت اوی
کمین ساختم در پس پشت اوی
نماندم بجز باد در مشت اوی
کمین ساختم از پس پشت اوی
نماندم بجز باد در مشت اوی
***
2346 : ردیف از کل
یکایک چو از جنگبر کاشتروی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
یکایک چو از جنگ برکاشت روی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
یکایک چو از جنگ برکاشت روی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
[یکایک چو از جنگ برگاشت روی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی]
یکایک چو از جنگ برکاست روی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی(چون برگات تیل ندارد و برکاست نوشته و برکاست چمی ندارد)
یکایک چو از جنگ برگاشت روی
پی اندر گرفتم رسیدم بروی
یکایک چو از جنگبرگاشتروی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
یکایک چو از جنگ برگاشت روی
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
***
2347 : ردیف از کل
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
چو باد از سر زینش برداشتم
به خفتانش بر نیزه بگذاشتم
چو باد از سر زینش بر داشتم
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
چو باد از سر زینش برداشتم
[بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
بنیرو ازان زینش برداشتم]
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
بنیروش از باده برداشتم
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
زجای از بر زینش برداشتم
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
چو باد از سر زینش برداشتم
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
چو باد از سر زینش بر داشتم
***
2348 : ردیف از کل
بیفکندمش چون یکی اژدها
بریدم سرش زان تن بی بها
بینداختم چون یکی اژدها
بریدم سرش از تن بی بها
بیفکندمش چون یکی اژ د ها
بُریدم سرش زان تن بی بها
[بینداختم چون یکی اژدها
بریدم سرش از تن بی بها]
بینداختم چون یکی اژدها
بریدم سرش زان تن بی بها
بینداختم چون یکی اژدها
بریدم سرش از تن بی بها
بیفکندمش چون یکی اژدها
بریدم سرش زان تن بی بها
بیفگندمش چون یکی اژدها
بریدم سرش زان تن بی بها
***
2349 : ردیف از کل
چنان چون سر ایرج شهریار
بتابوت زر اندر افکند خوار
چنانچون سر ایرج شهریار
بتابوت زر اندر افکنده خوار
چنان چُون سر ایرج شهریار
بتا بُوت زر اندر افکند خوار
چنانچون سر ایرج شهریار
بتابوت زر اندر افگند خوار
چنان چون سر ایرج شهریار
بتابوت زر اندر افکنده خوار
چنان چون سر ایرج شهریار
بتابوت زر اندر افگند خوار
چنان چون سر ایرج شهریار
بتابوت زر اندر افکند خوار
چنانچون سر ایرج شهریار
بتابوت زر اندر افگند خوار
***
2350 : ردیف از کل
برو بر نبخشود و شرمش نداشت
جهان آفرینم برو بر گماشت
این بند را ندارد
بر او بر نبخشود و شرمش نداشت
جهان آفرینم بر او بر گماشت
این بند را ندارد
برو بر نبخشود و حرمت نداشت
جهان آفرینم برو برکاشت
برو بر نبخشود و شرمش نداشت
جهان آفرینم برو بر گماشت
بر او بر نه بخشود و شرمش نداشت
جهان آفرینم بر او بر گماشت
برو بر نبخشودو شرمش نداشت
جهان آفرینم برو بر گماشت
***
2351 : ردیف از کل
رهاندم ز تن همچنان جان اوی
کهویران کنم کشور وخان اوی
این بند را ندارد
رهانم ز تن همچنان جان اوی
کهویران کنم کشور وخان اوی
این بند را ندارد
بریدم سرش را چنان کان او
همان نیز ویران کنم خان او
رهاندم زتن همچنان جان اوی
برو بر کنم کشور و خان اوی
رهاندم ز تن همچنان جان اوی
کهویران کنم کشور وخان اوی
رهاندم ز تن همچنان جان اوی
که ویران کنم کشور و خان اوی
***
2352 : ردیف از کل
سر او بنیزه فرستادمت
ز دل بند اندوه بگشادمت
این بند را ندارد
سر تور برنی فرستا دمت
ز دل بند اندُوه بگشا دمت
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
سر او بنیزه فرستادمت
ز دل بند اندوه بگشادمت
این بند را ندارد
***
2353 : ردیف از کل
فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
[فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا]
فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
فرستادم اینک بنزد نیا
بسازم کنون سلم را کیمیا
***
2354 : ردیف از کل
بسازم همان کار سلم بزرگ
روم بر سرشهمچو بر میش گر گ
این بند را ندارد
بسازم همان کار سلم بزرگ
روم بر سرشهمچو بر میش گر گ
این بند را ندارد
بسازم کنون کار سلم سترگ
روم بر سرش بر چو بر میش گرگ
این بند را ندارد
بسازم همان کار سلم بزرگ
روم بر سرشهمچو بر میش گرگ
این بند را ندارد
***
2355 : ردیف از کل
اگر سلم در ژرف دریا شود
و گر بر فلک چون ثریا شود
این بند را ندارد
اگر سلم در ژرف دریا شود
و گر بر فلک چُون ثریّا شود
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
اگر سلم در ژرف دریا شود
و گر بر فلک چون ثریّا شود
این بند را ندارد
***
2356 : ردیف از کل
بجنگ آرمش سر ببرم ز تن
بسازم ورا کام شیران کفن
این بند را ندارد
بچنگ آرمش سَر ببرّم ز تن
بسازم و را کام شیران کفن
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بجنگ آرمش سر ببرّم ز تن
بسازم وز او کام شیران کفن
این بند را ندارد
***
2357 : ردیف از کل
بنامه درون چون همه کرد یاد
هیونی بر افکند بر سان باد
بنامه درون این سخن کرد یاد
هیونی بر افکند بر سان باد
بنامه درون چوُن همه کرد یاد
هیوُنی بر افکند بر سان باد
بنامه درون این سخن کرد یاد
هیونی بر افگند بر سان باد
بنامه درون این سخن کرد یاد
هیونی درافکند چون کرد باد
بنامه درون این سخن کرد یاد
هیونی برافگند چون تند باد
بنامه درون چون همه کرد یاد
هیونی بر افکند بر سان باد
بنامه درون چون همه کرد یاد
هیونی بر افگند چون تند باد
***
2358 : ردیف از کل
فرستاده آمد رخی پر ز شرم
ز شرم فریدون پر از آب گرم
فرستاده آمد رخی پر ز شرم
دو چشم از فریدون پر از آب گرم
فرستاده آمد رُخی پر ز شرم
ز شرم فریدُون پر از آب گرم
فرستاده آمد رخی پر ز شرم
دو چشم از فریدون پر از آب گرم
فرستاده آمد رخی پر ز شرم
دو چشم از فریدون پر از آب گرم
فرستاده شد با رخی پر زشرم
دو چشم از فریدون پر از آب گرم
فرستاده آمد رخی پر ز شرم
ز شرم فریدون پر از آب گرم
فرستاده شد با رخی پر ز شرم
دو چشم از فریدون پر از آب گرم
***
2359 : ردیف از کل
که چونبر دخواهد سر شاه چین
بریده بر شاه ایران زمین
که چون برد خواهد سر شاه چین،
بریده، برِ شاه ایرانزمین؟
که چُونبردخواهد سر شاه چین
بُریده بر شاه ایران زمین
که چون برد خواهد سر شاه چین
بریده بر شاه ایران زمین
که چونبر دخواهد سر شاه چین
بریده بر شاه ایران زمین
که چون برد خواهد سر شاه چین
بریده بر شاه ایران زمین
که چونبرد خواهد سر شاه چین
بریده بر شاه ایران زمین
که چون برد خواهد سر شاه چین
بریده بر شاه ایران زمین
***
2360 : ردیف از کل
که فرزند هر چند پیچدزدین
بسوزد بمرگش پدر همچنین
که: «فرزند اگر سر بپیچد ز دین
پدر را بدو مهر افزون، ز کین
که فرزند هر چند پیچدزدین
بسُوزد بمرگش پدر همچنین
که فرزند گر سر بپیچد ز دین
پدر را بدو مهر افزون ز کین
که فرزند اگر چه نپیچد درین
پدر گردد از مرگش اندوهگین
که فرزند هرچند که پیچد زدین
بسوزد بمرگش پدر همچنین
که فرزند هر چند پیچدزدین
بسوزد بمرگش پدر همچنین
که فرزند هر چند پیچد ز دین
بسوزد بمرگش پدر همچنین
***
2361 : ردیف از کل
گنه بس گران بودوپوزش نبرد
و دیگر که کینخواه نو بودو گرد
گنه بس گران بودوپوزش نبرد(؟!)
اُ دیگر که کینخواه او بود گرد(؟)
گنه بس گران بودو پوزش نبرد
و دیگر که کینخواه نو بود گرد
گنه بس گران بود و پوزش نبرد
و دیگر که کینخواه او بود گرد
گنه بس گران بود پوزش نبرد
و دیگر که کینخواه نو بود گرد
گنه بس گران بود و پوزش نبرد
و دیگر که کین خواه نو بود و گرد
گنه بس گران بودوپوزش نبرد
و دیگرکه کینخواه نو بودگرد
گنه بس گران بود پوزش نبرد
و دیگر که کینخواه نو بودو گرد
***
2362 : ردیف از کل
بیامد فرستادهٔ شوخ روی
سر تور بنهاد در پیش او
بیامد فرستادهٔ شوخ روی
سر تور بنهاد در پیش اوی
بیامد فرستادهٔ شوخ رُوی
سر تور بنهاد در پیش اوُی
بیامد فرستادهٔ شوخ روی
سر تور بنهاد در پیش اوی
بنامه فرستاده شوخ روی
سر تور بنهاد در پیش اوی
بیآمد فرستادۀ شوخ روی
سر تور بنهاد در پیس اوی
بیامد فرستادهٔ شوخ روی
سر تور بنهاد در پیش اوی
بیامد فرستادهٔ شوخ روی
سر تور بنهاد در پیش اوی
***
2363 : ردیف از کل
فریدون کی بر منوچهر بر
همی آفرین خواست از دادگر
فریدون همی بر منوچهر بر
یکی آفرین خواست از دادگر
فریدُون کی بر منوُچهر بر
همی آفرین خواند از دادگر
فریدون همی بر منوچهر بر
یکی آفرین خواست از دادگر
فریدون همی بر منوچهر بر
همی آفرین خواند از دادگر
فریدون شه بر منوچهر بر
همی آفرین خواست از دادگر
فریدون کی بر منوچهر بر
همی آفرین خواند از دادگر
فریدون شه بر منوچهر بر
همی آفرین خواند از دادگر
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
