***
2307 : ردیف از کل
عنانرا بپیچید و بر کاشت روی
بر آمد ز لشگر یکی های و هوی
عنان را بپیچید و برکاشت روی
برآمد ز لشکر یکی هایوهوی
عنانرا به پیچید و برکاشترُوی
برآمد ز لشکر یکی های هوی
عنانرا بپیچید و بر گاشت روی
بر آمد ز لشکر یکی های هوی
عنانرا مپیچید و بر کاشت روی
برآمد ز لشکر یکی ها یهوی
عنانرا بپیچید وبر گاشت روی
بر آمد زلشکر همی های و هوی
عنانرا به پیچید و بر کاشت روی
برآ مد ز لشکر یکی ها یهو ی
عنان را بپیچید و بر گاشت روی
بر آ مد ز لشکر همی هایو هوی
***
2308 : ردیف از کل
دمان از پس اندر منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینه خواه
دمان از پس او منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینهخواه
دماناز پساندر منوچهر شاه
رسیدا ندراننامور کینه خواه
دمان از پس ایدر منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینه خواه
دماناز پساندر منوچهر شاه
رسیداند رآننامور کینه خواه
دمان از پس اندر منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینه خواه
دمان از پساندر منوچهرشاه
رسیدا ندران نا مورکینهخواه
دمان از پس اندر منوچهر شاه
رسید اندران نامور کینهخواه
***
2309 : ردیف از کل
بتور دلاور چو اندر رسید
درفش و سر ترک او را بدید
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2310 : ردیف از کل
یکی بانگ بر زد ببیداد گر
که باش ای ستمکار پر خاشخر
این بند را ندارد
یکی بانگ برزد به بیدادگر
که باشایستمکار پر خاشخر
این بند را ندارد
یکی بانگ بر ز د به بیدا د گر
که باشایستمکاره پر خاشخر
یکی بانگ بر زد ببیدادگر
که باش ای ستمکار پرخاشخر
یکی بانگبرزد به بیدا دگر
که باشای ستمکار پرخاشخر
یکی بانگ بر زد ببیدادگر
که باش ای ستمگار پر خاشخر
***
2311 : ردیف از کل
ببری سر بی گناهان چنین
ندانی که جوید جهان از تو کین
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ببری سر بی گناهان چنین
ندانی کهجویدجهان از تو کین
ببرّی سر بی گناهان چنین
ندانی که جوید جهان از تو کین
این بند را ندارد
ببرّی سر بی گناهان چنین
ندانی که جوید جهان از تو کین
***
2312 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
منم داغ دل پو ر ا ن بی گناه
که کردی تو او را بخیره تباه
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2313 : ردیف از کل
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی
یکی نیزه انداختبر پشتاوی
نگوُنسار شد خنجر از مشتاوی
یکی نیزه انداخت بر پشت او
نگونسار شد خنجر از مشت او
یکی نیزه انداخت بر پشت او
نگونسار شد خنجر از مشت او
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی
یکی نیزه ا نداختبر پشتاوی
نگونسارشد خنجر از مشتاوی
یکی نیزه ا نداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی
***
2314 : ردیف از کل
ز زین بر گرفتش بکردار باد
بزد بر زمین داد مردی بداد
ز زین بر گرفتش بکردار باد
بزد بر زمین دادِ مردی بداد
ز زینبر گرفتش بکردارباد
بزد بر زمین داد مردی بداد
ززین بر گرفتش بکردار باد
بزد بر زمین داد مردی بداد
زرین بر گرفتش بکردار باد
زدش بر زمین داد مردی بداد
ززین بر گرفتش بکردار باد
بزد بر زمین داد مردی بداد
ززینبرگرفتش بکردا رباد
بزد برز مین داد مردیبداد
ز زین بر گرفتش بکردار باد
بزد بر ز مین دادِ مردی بداد
***
2315 : ردیف از کل
سرش را همانگه ز تن دور کرد
دد و دام را از تنش سور کرد
سرش را هم آنگه ز تن دور کرد
دد و دام را از تنش سور کرد
سرش را همانگه ز تندوُر کرد
دد و دام را ازتنش سُور کرد
سرش را هم آنگه ز تن دور کرد
دد و دام را از تنش سور کرد
سرش را هم آنگه ز تن باز کرد
دد و دام را از تنش ساز کرد
سرشرا همانگه زتن دور کرد
دد و دامرا از تنش سور کرد
سرش را همانگه ز تن دورکرد
دد و دامرا ازتنشسورکرد
سرشرا همان گه ز تن دور کرد
ددو دامرا از تنش سور کرد
***
2316 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بکار جهان اندرون خیره ماند
دبیر خردمند را پیش خواند
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2317 : ردیف از کل
فلک را ندانم چه دارد گمان
که ندهد کسیر ابجان خودامان
این بند را ندارد
فلک را ندانم چه دارد گمان
که ندهد کسیرا بجانخو د ا مان
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
فلکرا ندانم چه دارد گمان
که ندهد کسی را بجانخود امان
فلکرا ندانم چه دارد گمان
که ندهد کسیرا بجان خود امان
***
2318 : ردیف از کل
کسیرا اگر سالها پرورد
درو جز بخوبی دمی ننگرد
این بند را ندارد
کسی را اگر سالها پرورد
درا و جز بخوبی دمی ننگرد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
کسیرااگر سالها پرورد
درو جز بخوبی دمیننگرد
کسیرا اگر سالها پرورد
درو جز بخوبی دمی ننگرد
***
2319 : ردیف از کل
چو ایمن کند مرد را یکزمان
از آنپس بتازد بر او بی گمان
این بند را ندارد
چو ایمنکند مرد را یکزمان
ا ز آنپس بتازد بر او بیگمان
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
چو ایمنکندمرد را یکزمان
از آنپس بتازد برا وبیگمان
چو ایمن کند مردرا یکزمان
از آن پس بتازد برو بی گمان
***
2320 : ردیف از کل
ز تخت اندر آرد نشاند بخاک
ازین کار نی ترس دارد نه باک
این بند را ندارد
ز تختاندرآرد نشاند بخاک
ازاین کار نی ترس دارد نهباک
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
ز تخت اندرآرد نشاند بخاک
ازین کارنیترسدارد نه باک
ز تخت اندر آرد نشاند بخاک
ازین کار نی ترس دارد نه باک
***
2321 : ردیف از کل
بمهرش مدار ای برادر امید
اگر چه دهد بیکرانت نوید
این بند را ندارد
بمهرشمد ار ای برا در امید
اگر چه دهد بیکرانت نوید
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
بمهرش مدارا ی برا در امید
اگر چه دهد بیکرا نت نو ید
بمهرش مدار ای برادر امید
اگر چه دهد بی کرانت نوید
***
2322 : ردیف از کل
منوچهر چون گشت پیروز بخت
سر تور ببرید و برگشتسخت
این بند را ندارد
منوچهر چوُنگشتفیروز بخت
سر تور ببرید و بر گشت سخت
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
منوچهر چونگشت فیروزبخت
سرتور ببریدو برگشت سخت
منوچهر چون گشت فیروز بخت
سر تور ببریدو بر گشت سخت
***
2323 : ردیف از کل
بیامد بلشگر گه خویش باز
بدید آن نشان نشیب و فراز
بیامد بلشکر گه خویش باز
بدیدار آن لشکر سرفراز
بیامد بلشکر گَه خویش باز
بدید آن نشان نشیب وفراز
بیامد بلشکر گه خویش باز
بدیدار آن لشکر سرفراز
بیامد بلشکر گه خویش با ز
بدید آننشاننشیبو فرا ز
بیآمد بلشکرگه خویش باز
بدید آن نشان نشیب و فراز
بیامد بلشکرگه خویشباز
بدیدآننشان نشیب وفراز
بیامد بلشکر گه خویش باز
بدید آن نشان نشیب و فراز
***
2324 : ردیف از کل
ز بد خواه وز مردم نیکخواه
همه آفرین بر منوچهر شاه
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2325 : ردیف از کل
بدان زور وبازوی آن شیردل
برزمی جهان کرد پر خونو گل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
