***
2589 : ردیف از کل
چو این کرده شدروزبر گشت و بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
چو این کرده شد، روز برگشت و بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
چو این کرده شد رُوز برگشت و بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
چو این کرده شد روز برگشت بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
چو این کرده شد روز برگشت و بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
چوان کرده شد روز برگشت وبخت
بیژمرد برگ کیانی درخت
چو این کرده شدروزبرگشت و بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
چو آن کرده شدر و ز بر گشت و بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
***
2590 : ردیف از کل
کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر آن سه شاه
کرانه گزید ازبرِ تاج و گاه
نهاده برِ خود سر هر سه شاه
کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر آن سه شاه
کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر هر سه شاه
کرانه گزید از بر تاج و گاه
نشاده بر خود سران سپاه
کرانه گزید از سر تاج و گاه
نهاده بر خود سران سه شاه
کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر آن سه شاه
کرانه گزید از سر تاج و گاه
نهاده بر خود سرِ آن سه شاه
***
2591 : ردیف از کل
همی هر زمان زار بگریستی
بدشواری اندر همی زیستی
همی هر زمان زار بگریستی
بدان شوربختی همی زیستی
همی هر زمان زار بگریستی
بدشواری اندر همی زیستی
این بند را ندارد
همی هر زمان زار بگریستی
بدشواری اندر همی زیستی
همی مرزبان زار بگریستی
بدشواری اندر همی زیستی
همی هر زمان زار بگریستی
بدشواری اندر همی زیستی
همی هر زمان زار بگریستی
بدشواری اندر همی زیستی
***
2592 : ردیف از کل
بنوحه درون هر زمانی بزار
چنین گفت با نامور شهریار
به مویه درون هرزمانی بزار
چنین گفتی آن نامور شهریار
بنوحه درون هر زمانی بزار
چنین گفتی آن نامور شهریار
این بند را ندارد
بسوز درون هر زمانی بزار
چنین گفتی آن نامور شهریار
بنوحه درون هر زمانی بزار
چنین گفت با نامور شهریار
بنوحه دران هر زمانی بزار
چنین گفتی آن نامور شهریار
بنوحه درون هر زمانی بزار
چنین گفتی آن نامور شهریار
***
2593 : ردیف از کل
که برگشت و تاریک شد روزمن
ازین سه دل افروز دل سوزمن
که: «برگشت و تاریک شد روز من
ازین سه دل افروز دلسوز من
که برگشت و تاریک شدروزمن
از این سه دل افروزو دلسوزمن
این بند را ندارد
که برگشت و تاریک شد روز من
ازین به دلفروز دلسوز من
که برگشت و تاریک شد روز من
از آن سه دل افروز دل سوز من
که برگشت و تاریک شد روز من
ازین سه دلفروز دلسوز من
که برگشت و تاریک شد روز من
ازان سه دل افروز دل سوز من
***
2594 : ردیف از کل
بزاری چنین کشته در پیش من
بکینه بکام بد اندیش من
بزاری چنین کشته در پیش من
بکینه بکام بد اندیش من
بزاری چنین کشته در پیش من
بکینه بکام بداندیش من
این بند را ندارد
بزاری چنین کشته در پیش من
بکینه بکام بد اندیش من
بزاری چنین کشته در پیش من
بکین وبکام بد اندیش من
بزاری چنین کشته در پیش من
بکینه بکام بداندیش من
بزاری چنین کشته در پیش من
بکینه بکام بد اندیش من
***
2595 : ردیف از کل
هم از بدخوئی هم ز کردار بد
بروی جوانان چنین بد رسد
هم از بدخویی هم ز کردار بد
به روی جوانان چنین بد رسد
هم از بُودنی هم ز کردار بد
برُوی جوانان چنین بد رسد
این بند را ندارد
هم از بد خوی هم ز کردار بد
بروی جوانان چنین بد رسد
هم از بد خوئی هم زکردار بد
بروی جوانان چنین بد رسد
هم از بودنی هم ز کردار بد
بروی جوانان چنین بد رسد
هم از بدخوی هم ز کردار بد
بروی جوانان چنین بد رسد
***
2596 : ردیف از کل
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه بر نا دژم
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه تار و دژم»
نبُردند فرمان من لاجرم
جهان گشت برهر سه بُرنا دژم
این بند را ندارد
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه بر نا دژم
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه برنا دژم
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه برنادژم
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه بر نا دژم
***
2597 : ردیف از کل
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی
چنین تا زمانه سرآمد بروی
پر از خون دل و، پر ز گریه دو روی
چنین تا سرآمد بر او گفتوگوی
پراز خون دل و پرزگریه دُو روی
همی تا سرآمد زمانه بدُوی
پر از خون دل وپر ز گریه دو روی
چنین تا زمانه سر آمد بروی
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی
همانگه زمانه سرآمد بروی
پراز خون دل و پر زگریه دو روی
چنین تا زمانه سرآمد بروی
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی
همی تا زمانه سرآمد بدوی
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی
چنین تا زمانه سرآمد بروی
***
2598 : ردیف از کل
فریدون بشد نام ازو ماند باز
برآمد بر ین روز گاری دراز
فریدون شد و، نام ازو ماند باز
برآمد برین روزگار دراز
فریدُون بشد نام ازاو ماند باز
برآمد بر این روزگاری دراز
فریدون شد و نام ازو ماند باز
بر آمد برین روزگار دراز
فریدون بشد نام ازو ماند باز
برآمد چنین روزگاری دراز
فریدون بشد نام ازو ماند باز
برآمد چنین روزگاری دراز
فریدون بشد نام ازو ماند باز
برآمد برین روزگار ی دراز
فریدون بشد نام ازو ماند باز
بر آمد برین روزگاری در از
***
2599 : ردیف از کل
همه نیکنامی بد و راستی
که کرد ای پسر سود از کاستی
همان نیکنامی به و راستی
که کرد ای پسر سود بر کاستی
همه نیکنامی برو راستی
که کرد ای پسر سُود در کاستی
[همان نیکنامی به و راستی
که کرد ای پسر سود بر کاستی]
همه نیک نامی به و راستی
که کرد ای پسر سود در کاستی
همه نیکنامی بدو راستی
که کرد ای پسر سود از کاستی
همه نیکنامی به و راستی
که کرد ای پسر سود در کاستی
همه نیکنامی بُد و راستی
که کرد ای پسر سود از کاستی
***
2600 : ردیف از کل
منوچهر بنهاد تاج کیان
ببستش بز نار خونین میان
منوچهر بنهاد تاج کیان
به زنّار خونین ببستش میان
منوچهر بنهاد تاج کیان
بزنّار خونین به بستش میان
منوچهر بنهاد تاج کیان
بزنّار خونین ببستش میان
منوچهر بنهاد تاج کیان
بز نار خونی ببستش میان
منوچهر بنهاد تاج کیان
ببستش بزنّار خونین میان
منوچهر بنهاد تاج کیان
بزّنار خونین به بستش میان
منوچهر بنهاد تاج کیان
ببستش بز نّار خونین میان
***
2601 : ردیف از کل
به آئین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زر سرخ وچه از لاجورد
بر آیین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زرّ سرخ و چه از لاژورد
بر آئین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زر سُرخ وچه از لاجورد
بر آیین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زرّ سرخ و چه از لاژورد
بر آیین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زر سرخ و چه از لاژورد
به آئین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زرّ سرخ وچه از لاژورد
بر آئین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زرّ سُرخ وچه از لاجورد
بر آیین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زرّ سرخ و چه از لاژورد
***
2602 : ردیف از کل
نهادند زیر اندرش تخت عاج
بیاویختند از بر عاج تاج
نهادند زیر اندرش تخت آج
بیاویختند از برِ آج تاج
نهادند زیر اندرش تخت عاج
برآویختند از بر عاج تاج
نهادند زیر اندرش تخت عاج
بیاویختند از بر عاج تاج
نهادند زیر اندرش تخت عاج
بیاویختند از بر عاج تاج
نهادند زیر اندرش تخت عاج
بیآویختند از بر عاج تاج
نهادند زیر اندرش تخت عاج
برآویختند از بر عاج تاج
نهادند زیر اندرش تخت عاج
بیاویختند از بر عاج تاج
***
2603 : ردیف از کل
ببدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم آئین و کیش
بپدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم آیین و کیش
ببدرُود کردنش رفتند پیش
چنان چُون بود رسم آئین وکیش
بپدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم آیین و کیش
ببدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم این و کیش
بپدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم آئین وکیش
ببدرود کردنش رفتند پیش
چنانچون بود رسم آئین و کیش
بپدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم آیین و کیش
***
2604 : ردیف از کل
در دخمه بستند بر شهریار
شدآن ارجمندازجهان خواروزار
در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان، زار وخوار
در دخمه بستند بر شهریار
شدآن ارجمند ازجهان خواروزار
در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان زار و خوار
در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان خوار وزار
در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان زار و خوار
در دخمه بستند بر شهریار
شدآن ارجمندازجهان خواروزار
در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان خوارو زار
***
2605 : ردیف از کل
منوچهر یکهفته با درد بود
دوچشمش پر از آب و رخ زردبود
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پر از آب و، رخش زرد بود
منوچهر یک هفته با درد بود
دوچشمش پر آب و دو رخ زرد بود
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پر آب و رخش زرد بود
منوچهربا سوگ و با درد شد
دوچشمش پرآب و رخش زرد شد
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پر آب و دو رخ زرد بود
منوچهر یک هفته با درد بود
دوچشمش پرآب و دورخ زردبود
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پر از آب و دو رخ زردبود
***
2606 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
یکی هفته با سوگ بُد شهریار
ازو شهر و بازارها سوگوار
این بند را ندارد
این بند را ندارد
یکی هفته با سوگ شد شهریار
ازو شهر و بازارها سوگوار
یکی هفته با سوگ بد شهریا ر
ازو شهر و بازارها سو گوا ر
یکی هفته با سوگ بد شهریار
ازو شهر و باز ار ها سو کوار
***
2607 : ردیف از کل
سپاهش همه کرد جامه سیاه
نو آن گشته شاه و غریوان سپاه
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2608 : ردیف از کل
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
جهانا سراسر فسوسی و باد
به تو نیست مردِ خردمند شاد
جهانا سراسر فسوُسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
جهانرا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
***
2609 : ردیف از کل
بکردار های تو چون بنگرم
فسوس است وبازی نماند برم
این بند را ندارد
بکردار های تو چون بنگرم
فسُوس است وبازی نماید برم
این بند را ندارد
بکردار های تو چون بنگرم
فسوس است وبازی نماید برم
این بند را ندارد
بکردار های تو چون بنگرم
فسوس است وبازی نماید برم
این بند را ندارد
***
2610 : ردیف از کل
یکایک همی پروریشان بناز
چه کوتاه عمر و چه عمر دراز
این بند را ندارد
یکایک همی پَروریشان بناز
چه کوتاه عُمر و چه عُمر دراز
این بند را ندارد
یکایک همی پروریشان بناز
چه کوتاه عمر و چه آن دراز
یکایک همی پروری شان بناز
چه کوتاه عمر و چه عمر دراز
یکایک همی پروریشان بناز
چه کوتاه عمر و چه عمر دراز
یکایک همی پروری شان بناز
چه کوتاه عمر و چه عمر دراز
***
2611 : ردیف از کل
چو مر داده را باز خواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن گر بسد
این بند را ندارد
چو مر داده را باز خواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن با بسد
این بند را ندارد
چو مر داده را باز خواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن گر بسد
چو مر داده را بازخواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن گر بسد
چو مر داده را باز خواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن گر بسد
چو مر داده را باز خواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن گر بُسد
***
2612 : ردیف از کل
اگر شهریاری و گر زیر دست
چواز تو جهان این نفس را گسست
این بند را ندارد
اگر شهریاری و گر زیر دست
چواز تو جهان این نفس را گسست
این بند را ندارد
اگر شهریاری و گر زیر دست
چواز تو جهان این نفس را گسست
اگر شهریاری و گر زیر دست
چو از تو جهان آن نفسرا گسست
اگر شهریاری و گر زیر دست
چواز تو جهان این نفس را کیست
اگر شهریاری و گر زیر دست
چو از تو جهان این نفس را گسست
***
2613 : ردیف از کل
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
همه درد و خوشی او شد چو باد
برو جاودان دل نامد نهاد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
این بند را ندارد
***
2614 : ردیف از کل
همه درد و خوشی تو شدچو خواب
به جاوید ماندن دلت را متاب
این بند را ندارد
همه درد و خوشی او شدچو خواب
بجاوید ماندن دلت را متاب
این بند را ندارد
چو باشد بدو نیک او را چو خواب
بجاوید ماندن دلت را متاب
همه درد و خوشیّ تو شد چو آب
بجاوید ماندن دلت را متاب
همه درد و خوشی اوشد چو خواب
بجاوید ماندن دلت را متاب
همه دردو خوشی تو شدچو خواب
بجاوید ماندن دلت را متاب
***
2615 : ردیف از کل
خنک آن کزو نیکوئی یادگار
بماند اگر بنده گر شهریار
این بند را ندارد
خنک آن کزاو نیکُوئی یادگار
بماند اگر بَنده گر شَهریار
این بند را ندارد
خنک آن کزو نیکوی یادگار
بماند اگر بنده گر شهریار
خنک آن کزو نیکوئی یادگار
بماند اگر بنده گر شهریار
خنک آن کزو نیکوئی یادگار
بماند اگر بنده گر شهریار
خنک آنک ازو نیکوی یادگار
بماند اگر بنده گر شهریار
💬 دیدگاهها
در حال بررسی ورود...
در حال بارگذاری دیدگاهها...
