هفت خان اسفندیار
عدهای داستان هفت خان اسفندیار رو تقلید از هفت خان رستم دونستند و عدهای هم اعتقاد دارند هفت خان رستم به تقلید از هفت خان اسفندیار بوده.
فردوسی در ابتدای داستان از پادشاهان پیشین یعنی فریدون و کیخسرو و سایرین یاد میکنه.
قرار شد اسفندیار به انتقام خون لهراسپ شاه راهی منطقه رویین دژ بشه و در اونجا ارجاسپ تورانی رو اسیر کنه و انتقامش رو از تورانیان بگیره. سپاهیان اسفندیار به راه افتادند در منطقهای اتراق کردند. اسفندیار دستور داد گرگسار رو به حضورش بیارن. گرگسار از اسیران مهم تورانی بود. اسفندیار گفت: بهم راست بگو. از چه مسیری باید به رویین دژ برم. اگه باهام همکاری کنی بعد از کشتن ارجاسپ تو رو جانشینش میکنم و پادشاه توران میشی اما اگر بهم خیانت کنی خونتو میریزم.
گرگسار سوگند یاد کرد که خیانت نکنه. گرگسار گفت از سه مسیر میتونی به سمت رویین دژ بری. مسیر اول پر از آب و آبادانیه و روستاهای فراوانی داره. سه ماه طول میکشه تا از این مسیر به رویین دژ برسی. میسر دوم، بی آب و علفه، سپاهیان خسته میشن ولی دو ماه طول میکشه تا به رویین دژ برسی. اما مسیر سوم. مسیری که تنها ظرف یک هفته تو رو به مقصد میرسونه ولی هیچکس از این مسیر زنده عبور نکرده. در این مسیر هر بلایی که فکرش رو بکنی وجود داره از گرگ و شیر و سیمرغ گرفته تا سرمای سوزان و بیابان های خشک.
اسفندیار گفت: من و از هیچی نترسون. در این مسیر تو با من همراه خواهی بود اون وقت میبینی چطور از پس این خطرها بر میام. اسفندیار به یارانش استراحت داد و آماده ورود به سوی هفت خان شد.
خان اول:
گرگسار گفت: در منزل اول با دو گرگ روبرو میشی از بین بردنشون به این راحتی ها نیست ، تا میتونی باید به سمتشون تیر پرتاب کنی. اگر نمردن کار تو رو یک سره میکنند. اسفندیار لباس رزم پوشید و به برادرش پشوتن گفت، نیروهای نظامی رو آماده کنه و از پشت به اسفندیار ملحق بشن. اسفندیار جلوتر از سپاهیان به حرکت در آمد. مدتی بعد با دو گرگ درنده روبرو شد. کمان رو به زه کرد و با سرعت و دقت فراوان بر گرگ ها تیر باران کرد. هر دو گرگ از پا در آمدند. بعد از ساعتی برادرش پشوتن و سایر نیروها به اسفندیار ملحق شدند. اسفندیار دستور داد گرگسار رو به حضورش بیارن. اسفندیار به گرگسار گفت: این از منزل اول و این دو تا گرگ درنده. در منزل دوم قراره چه اتفاقی بیافته.
گرگسار گفت: با دو شیر وحشی روبرو میشی که هیچ فیل و خرسی توان مبارزه با این سلاطین جنگل رو نخواهند داشت. اسفندیار لبخندی زد و گفت: خواهی دید این مرد دلیر با شمشیر بر شیر چه خواهد کرد
خان دوم:
اسفندیار به سپاهیانش استراحت داد شب گذشت و در روشنایی روز سپاهیان به مسیرشون ادامه دادند. طبق معمول به برادرش پشوتن گفت: من زودتر حرکت
میکنم و شما برای پشتیبانی از من به راه بیافتید. اسفندیار حرکت کرد مدتی بعد دو شیر درنده در مقابلش قرار گرفتند. یکی نر بود و دیگری ماده. شیر نر به سمت اسفندیار حمله برد، اسفندیار شمشیر کشید و ضربه محکمی به شیر نر وارد کرد هنوز کار شیر نر یکسره نشده بود که شیر ماده هم به اسفندیار هجوم برد. اسفندیار با یک ضربه کاری، شیر ماده رو به دو نیم تقسیم کرد و بعد کار شیر نر رو یکسره کرد. اسفندیار در کنار جوی آبی رفت. سر و تنش رو شست و پرودگار رو شکر گذاری کرد. در این لحظه برادرش پشوتن سر رسید و به اسفندیار آفرین گفت.
خان سوم:
اسفندیار از منزل سوم پرسید، گرگسار جواب داد: در اون منزل یک اژدها قرار داره. مثل یک کوه بزرگ و سیاهه. از دهانش آتش بیرون میاد و شعله های آتش گیاهان رو خشک میکنه.
اسفندیار دستور داد درودگران یک گردونه بسازند. داخل گردونه یک صندوق قرار بدن و اطراف گردونه تیغ های برنّده کار بذارند. بعد هم دو تا اسب گردونه رو به حرکت در بیارن. تمامی دستورات رو انجام دادند گردونه ساخته شد و اسفندیار داخل صندوق قرار گرفت. اسب ها حرکت کردند و سپاهیان در نقطهای دور تر به دنبال اسب ها به راه افتادند. اژدها از دور صدای گردونه رو شنید، از جا بلند شد و مانند کوهی سیاه با چشمانی قرمز به سمت گردونه حرکت کرد. دهانش رو همچون غاری باز کرد و گردونه و اسب ها رو بلعید اما چون اطراف
گردونه تیغ های بلند و تیز کار گذاشته بودند هر کاری کرد نتونست گردونه رو قورت بده. به قدری تلاش کرد که در نهایت بی رمق روی زمین افتاد. در همین حال اسفندیار از داخل جعبه بیرون اومد و با شمشیر سر اژدها رو تیکه پاره کرد دود و آتشی از سر اژدها بیرون زد و اسفندیار بیهوش روی زمین افتاد اما تونست کار اژدها رو یکسره کنه. برادرش پشتون بسیار نگران به بالین اسفندیار اومد. گرگسار خوشحال بود. فکر میکرد اسفندیار مرده اما بعد از ساعتی اسفندیار دوباره به هوش اومد و سپاهیان همه خوشحال شدند و بهش آفرین گفتند. گرگسار نمیتونست این صحنه رو باور کنه خوشحالیش خیلی زود به ناراحتی تبدیل شد.
خان چهارم:
هنگام شب اسفندیار در گوشهای خلوت کرد گرگسار بهش گفت: در منزل بعدی زنی جادوگر خواهی دید لقبش غوله. از یک لشکر قوی تره و حیوانات درنده و اژدها در مقابلش هیچ چیز نیستند. اسفندیار گفت: همچنان با من همراه باش. خواهی دید چگونه جادو و خرافات رو از بین میبرم.
در تاریکی شب به نیروهاش دستور پیشروی داد. هنگام صبح به مرغزاری خوش و خرم رسیدند در همونجا خیمه زدند و استراحت کردند. اسفندیار تنبور و یک جام می برداشت در گوشهای خلوت کرد. هوا بسیار مطبوع بود. اسفندیار شراب مینوشید و ساز میزد و آواز میخوند. میگفت: ای پرودگار من مدام دارم با دشمنان و شیر و گرگ و اژدها میجنگم اما یک دلبر زیبا نصیبم نشده و از لذتهای زندگی
بی بهرهام. در همین حال جادوگر بد سیرت صدای اسفندیار رو شنید. خودش رو به شکل یک دختر جوانِ زیبا در آورد و خرامان سمتش رفت.
اسفندیار لبخندی زد میدونست این دختر همون جادوگره. وگرنه در این دشت پهناور یک چنین دختری از کجا پیدا شده. اسفندیار دختر رو در کنارش نشوند و چند پیاله شراب بهش داد بعد هم زنجیر کشید و دور گردن دختر انداخت. با هر سختی که بود جادوگر رو کشت. بعد از مرگ جادوگر آسمان تیره و تار شد و رعد و برق شدید میزد اما دوباره به حالت اول برگشت. سپاهیان سر رسیدند و به اسفندیار آفرین گفتند. اسفندیار به نزد گرگسار رفت و گفت: منزل بعدی چگونه است؟ گرگسار گفت: از همه اینها سخت تره. از من میشنوی دیگه ادامه نده و مسیرت رو برای رویین دژ تغییر بده. در ادامه به کوهستان میرسی که در نک قله سیمرغ آشیانه داره. سیمرغ دو فرزند داره به هیبت و بزرگی خودش. از این مرحله زنده بیرون نخواهی آمد.
خان پنجم:
اسفندیار خودش رو برای نبرد با سیمرغ آماده کرد. تصمیم گرفت دوباره از همون روشی استفاده کنه که در مبارزه با اژدها استفاده کرده بود یعنی اسب و گردونه غلتان. اسفندیار وارد صندوق شد و آماده حرکت به سمت سیمرغ. سیمرغ از نک کوه گردونه رو دید به سمت گردونه حرکت کرد. تلاش کرد گردونه رو از روی زمین بر داره و با خودش به آشیانه ببره اما تیغ های برّنده گردونه به بال و پر سیمرغ آسیب شدید وارد کردند سیمرغ بر اثر خونریزی نیرو و توانش رو از دست
داد. اسفندیار به یکباره از درون جعبه بیرون اومد و با ضرب شمشیر سر از تن اون مرغ غول پیکر جدا کرد. فرزندان سیمرغ که صحنه رو از بالا دیدن وحشت کردند و از آشیانه پا به فرار گذاشتند. پشوتن به برادرش آفرین گفت. گرگسار وقتی پیروزی های اسفندیار رو دید بسیار افسرده و نگران شد. اسفندیار به گرگسار گفت: مرحله بعدی چطوره؟ گرگسار گفت: بهتره دیگه ادامه ندی. منزل بعدی نه شیر داره نه گرگ نه جادوگر. در ادامه مسیر برف سنگینی میباره. ارتفاع برف به اندازه نیزه های سپاهته. تو و تمامی سپاهیانت در برف دفن خواهید شد. اگر هم از برف جون سالم به در ببری به یک بیابان بی آب و علف میرسی آفتاب بالای سرت جهنم درست میکنه و چهل فرسنگ باید طی کنی.
سپاهیان از شنیدن سخنان گرگسار به وحشت افتادند. پشوتن گفت: ای برادر اگر حرفهای گرگسار درست باشه ما داریم به سمت مرگ میریم. اسفندیار گفت: در دل هیچ ترسی ندارم. هر کی ترسیده میتونه بر گرده اما یادتون باشه با من عهد و پیمان بستید. سپاهیان از رفتار خودشون پشیمون شدند و تصمیم گرفتند به مسیر ادامه بدن.
خان ششم:
سپاهیان به مسیر ادامه دادند ناگهان هوا تیره و تار شد ابری اومد شروع به باریدن کرد برف سنگینی بارید و زمین رو سفید کرد. اسفندیار به برادرش گفت: جای زور و مردونگی نیست باید از پرودگار کمک بگیریم. این بلا به دست خداوند بزرگ از بین میره. تمامی سپاهیان مشغول دعا به درگاه پروردگار شدند. سه
شبانه روز وضعیت به همین شکل بود و در انتها آسمان صاف شد و هوا به روال قبلی برگشت.
ایرانیان خوشحال شدند اما هنوز خان آخر باقی مونده بود و اونهم عبور از چهل فرسنگ بیابان بی آب و علف بود. اسفندیار گفت: هر چیزی که لازم نیست رو کنار بگذارید و فقط ادوات اصلی جنگ رو حمل کنید این بیابان رو که طی کنیم به رویین دژ میرسیم.
خان هفتم:
سپاهیان به راه افتادند وارد بیابان شدند از دور صدای کلنگی شنیدن. اسفندیار به گرگسار گفت: وقتی صدای کلنگ میاد یعنی اینجا آبادی داره و چاه حفر میکنند. گرگسار گفت: این آب مسمومه و باعث مرگتون میشه. سپاه به پیشروی ادامه داد و به رودخانهای خروشان رسیدن. همونجا شتری اومد و شروع به نوشیدن آب کرد . سپاهیان با دقت به وضعیت شتر نگاه کردند و دیدن هیچ اتفاقی براش نیافتاد. اسفندیار به گرگسار گفت: خان هفتم تو و نیرنگ تو بود که به یاری خدا خنثی شد. وقتی آب زلال در اینجا هست چرا به ما دروغ میگی. گرگسار گفت: یک نگاه به وضعیت من بنداز. معلومه در این شرایط مرگ تو و یارانت آروزی منه. اسفندیار گفت: همچنان پای حرفم هستم به رویین دژ برسیم و انتقامم رو بگیرم تو رو پادشاه توران میکنم.
سپاهیان به راه ادامه دادند و به ده فرسنگی رویین دژ رسیدند گرگسار به دنبال توطئهای بود اما خنثی شد و به دست اسفندیار به قتل رسید. اسفندیار از فاصله
دور نگاهی به رویین دژ کرد. دژی بزرگ بود و پر از نگهبان. اسفندیار غمگین شد که این همه تلاش کرده اما تسخیر دژ امکان پذیر نیست. این دژ میتونست از دل ده سال محاصره سالم بیرون بیاد.
ایرانیان نقشهای کشیدند قرار شد اسفندیار و چند تن از یارانش به شکل یک کاروان بازرگانی در بیان و بعد هم به طور مستقیم با ارجاسپ ملاقات کنند. وقتی آشوب درون قلعه شکل گرفت سایر سپاهیان وارد بشن و جنگ رو تموم کنند.
اسفندیار لباسش رو عوض کرد در بین لوازم کمی که داشتند چند جواهر قیمتی وجود داشت اسفندیار به سمت نگهبانان دژ رفت، خودش رو جای تاجری جا زد که از دور دست ها اومده جواهر رو نشون داد و گفت قصد داره تقدیم به ارجاسپ کنه. نگهبانان مسیر رو باز کردند و اسفندیار رو به نزد ارجاسپ بردند. اسفندیار جواهر رو به ارجاسپ داد و ازش اجازه خواست در قسمتی از قصر خرید و فروش کنه. ارجاسپ که اسفندیار رو نشناخته بود بهش اعتماد کرد. اسفندیار در بخشی از کاخ بساط پهن کرد و روز به روز به شاه و سپاهیان توران نزدیک تر میشد. در این بین خواهرانش رو هم دید و ازشون خواست رازدار باشند که به زودی آزاد میشن.
شبی از شب ها اسفندیار مهمانی بزرگی ترتیب داد و تمامی سپاهیان توران رو دعوت کرد ، تورانی ها سرمست میگساری شدند. اسفندیار آتشی روشن کرد دیده بان ایران از دود آتش فهمید زمان حمله فرا رسیده. نیرو های ایرانی به
سمت دژ رفتند خبر به تورانی ها هم رسید و به فرمان ارجاسپ تورانیان دروازه ها رو باز کردند تا با نیروهای ایران درگیر بشن.
اسفندیار از فرصت استفاده کرد خودش و یارانش لباس رزم پوشیدن و به راحتی سربازانِ مست تورانی رو از پیش رو برداشتند. اسفندیار با بیست تن از یارانش به سمت خوابگاه ارجاسپ رفت. ارجاسپ با وحشت از خواب بیدار شد فهمید که جنگ شده لباس رزم پوشید و از اتاق خارج شد. اولین چیزی که به چشمش خورد اسفندیار بود. اسفندیار گفت: به پدرم گشتاسپ قول داده بودم که انتقام بگیرم و الان زمان انتقام فرا رسیده.
درگیری بین اسفندیار و ارجاسپ شکل گرفت و در پایان اسفندیار با ضربات مهلک ارجاسپ رو از پیش رو برداشت. سر ارجاسپ رو از تنش جدا کرد به یارانش دستور داد هر قسمتی از دژ رو که گرفتید فریاد بزنید: جاوید گشتاسپ شاه! این پیام شما به دشمن نشان خواهد داد که اونها شکست خوردند. به فاصله کوتاهی فریاد ایرانیان از جای جای دژ بلند میشد: جاوید گشتاسپ شاه! جاوید گشتاسپ شاه! سپاهیان تورانی فهمیدن که کار از کار گذشته. هنگام صبح و روشنی هوا، سر بریده ارجاسپ رو به نیروهای تورانی نشان دادند و تورانی ها شکست رو پذیرفتند.
اسفندیار دستور داد کهرم و اندریمان از نیروهای مهم تورانی رو اعدام کنند ، خانوادهاش رو آزاد کنند و قنائم رو از دژ خارج کنند. نیروهای ایرانی با نامه فتح و خوشحالی فراوان از دژ خارج شدند. کاروان ایرانی ها از مسیر صحرا رفت و
اسفندیار پیروز مندانه و خرامان از مسیر هفت خان به راه افتاد. مسیری که توسط خودش امن شده بود.
اسفندیار و یارانش به پایتخت رسیدند و مورد استقبال مردم قرار گرفتند. گشتاسپ شاه فرزندش رو در آغوش کشید که اینگونه قدرتمندانه تونسته بود هفت خان رو طی کنه و انتقام خون های ریخته شده رو از ارجاسپ بگیره.