پادشاهی قباد
بعد از بهرام گور فرزندش یزدگرد به پادشاهی رسید. یزدگرد هم به سبکِ سایر بزرگان ایران زمین جلسه ای برگزار کرد و از اطرافیانش خواست نیکوکار و بردبار باشن و دست آورد پادشاهان گذشته رو با ظلم و ستم از بین نبرن. یزدگرد اعتقاد داشت اگر فردی چیزی رو برای خودش نمیپسنده برای سایرین هم نباید بپسنده. یزدگرد هجده سال پادشاهی کرد ، در دوران بیماری فهمید که به زودی از دنیا میره. یزدگرد قبل از مرگش، فرزندِ کوچکترش هرمز رو به عنوان جانشین انتخاب کرد و یک هفته بعد از دنیا رفت.
برادر بزرگتر هرمز یعنی پیروز از این اقدام بسیار خشمگین شد. اون قصر رو ترک کرد و به یکی از کشور های همسایه ایران پناه برد. قصدش این بود که سپاهی جمع آوری کنه و به زور هم که شده حقش رو از برادرِ کوچتر بگیره. در نهایت جنگِ سختی بین دو برادر شکل گرفت در جریان این جنگ هرمز شکست خورد. هرمز رو در زنجیر کردن و نزدِ پیروز آوردن. پیروز دلش برای برادرِ کوچکتر به رحم اومد. تصمیم بر این شد که هرمز رو آزاد کنن ، هرمز هم تعهد داد که هیچ ادعایی بر تاج و تخت نداشته باشه و این پادشاهی، از همون ابتدا حقِ برادرِ بزرگتر بود.
سال اولِ پادشاهیِ پیروز بسیار خوب و راحت گذشت اما در سالِ دوم قحطی اتفاق افتاد. نه آب پیدا میشد و نه غذا. تعداد زیادی از مردمِ ایران بر اثر قحطی جان باختن. پیروز دستور داد به هیچ عنوان از مردم مالیات گرفته نشه و انبار دار ها ، درب های انبارهاشون رو به روی مردم گرسنه باز کنند. هر کسی هر چی داره با سایرین تقسیم کنه تا شاید در آینده بتونن از مهلکه جونِ سالم به در ببرن.
این قحطی هفت سال طول کشید، در فروردین ماهِ سال هشتم بود که باران بارید و زمین های کشاورزی سیراب شدن و سبزه زار ها در همه جا رشد کردن. مردم از این نعمت های الهی خوشحال بودن و به جشن و پایکوبی پرداختن. پیروز به پاسِ رهایی از خشکسالی دستور داد دو شهر بنا کنن. یکی شهری بود به اسمِ (پیروز رام) که امروزه بهش شهرِری میگیم، دومی شهری بود به اسمِ (بادان پیروز) که امروزه بهش اردبیل گفته میشه.
در ادامه پیروز دستور داد که سپاهی قدرتمند فراهم کنن و به جنگِ خاقان ترک برن. فرمانده این سپاه، برادرِ کوچکتر پیروز یعنی هرمز بود. خاقان ترک از شنیدن این خبر بسیار خشمگین شد چون در زمان بهرام گور مرز بین ایرانیان و ترکان تعیین شده بود و این رفتار پیروز باعثِ خشمِ خاقان شد.
خاقان نامه ای برای پیروز نوشت و در نامه یادآور شد که عهدنامه ای با بهرام گور امضا کردن و طبق عهدنامه مرزهای نباید تغییر کنه، اما پیروز عهدنامه رو به رسمیت نشناخت. خاقان در قدمِ بعدی عهدنامه بهرام گور رو برای پیروز فرستاد و بهش گفت ما طبق قانون و گفته های بهرام عمل کردیم اما تو که از اون خاندان هستی، گویا هیچ احترامی برای سخنانِ بزرگانِت قائل نیستی.
خاقان گفت چاره ای نیست جز اینکه یک درسِ ادبی به این شاهِ بی خرد بدیم. خاقان دستور داد خندقی در اطراف سپاهش حفر کنن، هنگامیکه جنگ شروع شد خاقان جوری وانمود کرد که قدرتِ جنگ با نیروهای پیروز رو نداره به همین دلیل دستور به عقب نشینی داد. نیروهای ایرانی که خودشون پیروزِ میدون میدونستن به دنبال نیروهای ترک به راه افتادن، اما ناگهان به داخل خندق افتادن. این خندق پر بود از شمشیر و نیزه و سایر آلات کشنده. هر که از سپاه ایران زنده مونده بود توسط نیروهای ترک کشته. در بین کشته شده پیروز شاهِ ایران و همچنین هرمز برادرش هم حضور داشتن.
خبر شکست سپاهِ ایران به مردم رسید. مردم بسیار آشفته بودن و بزرگان به این فکر میکردن که چطور باید انتقام این شکست گرفته بشه.
پیروز فرزندی داشت به اسمِ بلاش که بعد از مرگِ پدرش به پادشاهی رسید. بلاش با موبدان و بزرگان مشورت کرد. بلاش خیلی دوست داشت انتقام پدر و عموش رو از خاقان ترک بگیره اما معلوم بود که توانِ انجام چنین کاری رو نداره. بلاش مشاوری داشت به اسمِ سوفرای. سوفرای مردِ قدرتمندی بود و مدتی در سپاهیانِ نواحی شرقی خدمت میکرد. سوفرای فهمیده بود که کاری از دستِ بلاش ساخته نیست به همین دلیل خودش رو آماده نبرد با نیروهای خاقان کرد.
نیروهای ایران و ترک در مرو روبروی هم قرار گرفتن و جنگِ خونینی بینشون در گرفت. در جریان این جنگ نیروهای خاقان عقب نشینی کردن. اما جنگ هنوز
تموم نشده بود . هم خاقان ، هم سوفرای میدونستن این خون و خونریزی هیچ نتیجه ای نداره به همین دلیل تصمیم گرفتن با هم مذاکره کنن. در جریان این مذاکرات مرزهای ایران و ترک به همون دوران بهرام گور برگشت. اموال غارت شده و اسیران ایرانی، آزاد شدن و ایران هم نواحی اشغالی رو مجددا به ترک ها واگزار کرد.
زمانیکه سوفرای پیروزمندانه به ایران برگشت مورد استقبال مردم و بزرگان قرار گرفت، هر چه قدر که زمان میگذشت نفوذ و قدرت سوفرای بیشتر و بیشتر میشد جوریکه دیگه کسی از بلاش فرمان نمیگرفت. سوفرای هم ایمان آورد که بلاش مردِ سلطنت نیست به همین دلیل زیرِ فشارِ سوفرای، بلاش از سلطنت کناره گیری کرد و برادرش قباد جانشینش شد.
قباد فرزندِ کوچکترِ پیروز بود. قباد تنها پونزده سال داشت که به پادشاهی رسید. در همون ابتدای کار از اصطخر خارج شد و به تیسفون رفت. تمامی کارها به دستور سوفرای انجام میشد و سوفرای همه کاره مملکت بود. زمانیکه قباد بیست و سه ساله شد، انتظار داشت که اختیاراتِ بیشتری داشته باشه اما متوجه شد که مملکت دستِ سوفراست و به هر جایی هم که میره دم از پادشاه شدنِ خودش میزنه. قبادِ جوون مونده بود که چطور سوفرای رو بزنه کنار.
قباد فرستاده نزدِ سوفرای روانه کرد و ازش خواست خودش رو تسلیم کنه. سوفرای آهی کشید و گفت: اینهمه در خدمتِ خاندانِ شاه بودم و در جنگهای زیادی شرکت کردم. اگر من نبودم ایران نبود، اما حالا میخوان منو بزنن کنار.
سوفرای با پای خودش و در غل و زنجیر به تیسفون رفت، قباد هم که اصلا نمیدونست در کوچه و خیابونای مملکت چه خبره، دستور داد سوفرای رو گردن بزنن.
خبرِ قتل سوفرای که به مردم رسید، یک خشمِ بزرگی شکل گرفت که هیچ چیز جلودارش نبود. در نتیجه این قیامِ مردمی سلطنت قباد سقوط کرد و فرزندِ سوفرای یعنی (زرمهر) به پادشاهی رسید. زرمهر انسانِ شریفی بود از خونِ قباد گذشت و در عوض قباد رو به خارج از کشور تبعید کرد.
قباد چند سالی در مرزهای ایران بود، اما همچنان دلش با تاج و تخت بود نمیخواست مثلِ یک مردِ شکست خورده از دنیا بره. قباد در طیِ این مدت با نیروهای هم پیمانش یک لشکر سی هزار نفری تشکیل داد و دوباره به ایران برگشت. همه میدونستن که جنگ داخلی جز بدبختی برای ایران چیزِ دیگهای نداره. به همین دلیل هم پیمان قباد شدن و قباد دوباره تاج و تخت رو به دست گرفت.
مدتی بعد، فردی به نامِ مزدک ظهور کرد که در تاریخ ایران همانندِ یک پیامبر بود و جنبش بزرگی در ایرانِ ساسانی به راه انداخت. که داستانش رو به طور کامل در کانال دیپ پادکست تعریف کردیم و اینجا دیگه بهش نمیپردازیم.
قباد چهل سال بر ایران پادشاهی کرد و در سنِ هشتاد سالگی بود که فهمید آفتاب عمرش داره غروب میکنه، قباد از دنیا رفت و فرزندش کسری انوشیروان، جانشینش شد. کسی که در تاریخ ایران معروف شده به انوشیروان دادگر.