پادشاهی لُهراسپ
لُهراسپ با احترامات ویژه تاج پادشاهی بر سر گذاشت و به شکرانه پادشاهی آتشکدهای بنا کرد به اسمِ (آذر بُرزین) این آتشکده در خراسان بنا شده بود اما مکان امروزیش دقیقا مشخص نیست. این پادشاه دو پسر داره. یکی (گُشتاسپ) و پسر کوچکتر به اسم (زریر). گُشتاسپ دلیر و نیرومند و جاه طلب بود اما زریر بسیار بردبار و آینده نگر. یک روز در مجلسی گُشتاسپ از پدرش خواست زمام امور مملکت رو به اون بده و خودش فقط به عنوان پادشاهی بسنده کنه. اما لُهراسپ که میدونست فرزند جوانش کم تجربه است، قبول نکرد. گُشتاسپ از پدرش نا امید شد و شبانه به همراه دوستانش به سمت شاه هندوستان رفتند. صبح زود لُهراسپ از این اتفاق ناراحت شد و زریر رو به دنبال برادر بزرگتر فرستاد. زریر در میانه راه گُشتاسپ رو پیدا کرد و بهش گفت: چرا دل پدر پیرمون رو شکستی؟ تاج و تخت رو ول کردی و میخوای بنده شاه هند بشی؟!
گُشتاسپ از شنیدن این حرفها ناراحت شد و دوباره به دربار پدر برگشت. اما حس کرد پدرش هنوز آمادگی نداره که امور رو به فرزند جوونش بسپاره. گُشتاسپ دوباره از دربار خارج شد و اینبار به سمت روم حرکت کرد. سرزمینی که سَلم فرزند فریدون اون رو بنا کرده بود. در روم کسی به گُشتاسپ اهمیت نمیداد و در به در به دنبال شغلی میگشت.
گشتاسپ به دکان آهنگری رفت، آهنگر نگاهی به اندام تنومند گشتاسپ انداخت و فکر کرد برای کار در آهنگری مناسبه اما گشتاسپ فقط با پتک بر آهن ضربه میزد و کارش رو به درستی انجام نمیداد تا اینکه آهنگر هم عذر گشتاسپ رو خواست و اون رو از آهنگری بیرون کرد.
سرانجام مرد نیکوکاری دلش برای این جوان سرگردون به رحم اومد و به گشتاسپ پناه داد. در این دوران قیصر روم قصد داشت برای دخترش،
کتایون، دامادی اختیار کنه. رسم رومیان اینطور بود که دختر با دسته گلی از بین خواستگاران رد میشه و هر کدوم رو که پسندید انتخاب میکنه و دست گل رو به دست اون جوان میده. شب قبل از مراسم دختر خواب دیده بود که از دیاری دور دست جوانی به خواستگاریش میاد و دختر دل در گرو این جوان ناشناس میسپاره.
روز مراسم فرا رسید. پیر مرد نیکوکار از گشتاسپ خواست تا با هم به مراسم برن. مراسم آغاز شد و کتایون با گلی در دست از میان خواستگاران گذشت. ناگهان چشمش به گشتاسپ افتاد شبیه همون جوانی بود که در خواب دیده بود به سمتش رفت و گل رو به دست گشتاسپ داد. قیصر وقتی اینطور دید خشمگین شد که دخترش از بین اینهمه جوان نام آور چرا به یک ناشناس گل داده. قیصر دستور داد کتایون و گشتاسپ رو گردن بزنند تا این ننگ از خاندان شاهی بره.
اسقف اعظم به سمت قیصر رفت و گفت: دخترت جرم نکرده. طبق رسم و رسومات پیش رفته. در هیچ کتابی ننوشته که داماد حتما باید شاهزاده باشه بلکه باید از حضار در مجلس باشه. کشتن این دو جوان به نفع دربار شاهی نیست.
قیصر از کشتن هر دو دست کشید اما دستور داد کتایون قصر رو برای همیشه ترک کنه و هیچ حق و حقوقی از خزانه شاهی نخواهد داشت. گشتاسپ و کتایون با هم به خانه پیر مرد نیکوکار رفتند. پیر مرد اتاقی رو برای این زوج جوان آماده کرد گشتاسپ روزها به شکار میرفت و از این طریق زندگیش رو میگذروند.
مدتی گذشت و بزرگ زادهای به اسمِ (میرین) به خواستگاری دختر دوم قیصر رفت. قیصر گفت: دیگه مراسم مثل قبل نیست اگر میخوای داماد من
بشی باید گرگی که در بیشه پنهان شده و برای مردم مزاحمت ایجاد کرده بکشی.
میرین میدونست در حدی نیست که گرگ بکشه اما آوازه شکارچی قدرتمندی به اسم گشتاسپ به گوشش خورده بود. میرین به نزد گشتاسپ رفت و گفت: هر چی بخوای بهت میدم فقط جنازه گرگ رو برای من بیار. گشتاسپ شنیده بود که میرین شمشیر سلم رو در اختیار داره قرار شد شمشیر سلم رو به گشتاسپ بده و گشتاسپ به شکار گرگ بره. گشتاسپ به بیشه رفت و گرگ رو به راحتی شکار کرد. دندون های گرگ رو برای خودش گرفت و در ازای شمشیر سلم جنازه گرگ رو به میرین داد. میرین با این جنازه تونست داماد قیصر بشه. قیصر برای دختر سومش هم شرط گذاشته بود گفت هر کسی میخواد با دختر سوم من ازدواج کنه باید با اژدهای کوهستان نبرد کنه. خواستگار دختر سوم هم برای شکار اژدها به گشتاسپ رو آورد و گشتاسپ اژدها رو هم به همین ترتیب شکست داد. دندون هاش رو کند و جنازه رو تحویل داد.
آوازه گشتاسپ به گوش تمامی اهالی روم رسید در جریان یک بازی چوگان قیصر از نزدیک گشتاسپ رو دید و اون رو به دربار آورد. گشتاسپ به قیصر گفت: من همسر کتایون هستم. دختر بزرگت. بعد از ازدواج، من و دخترت رو از قصر بیرون کردی.
قیصر با شنیدن این حرف ها بسیار ناراحت شد. فرماندهی بخشی از سپاهش رو به گشتاسپ سپرد و اون رو (فرخزاد) خطاب میکرد.
قیصر و گشتاسپ به جنگ های مختلف رفتند و پیروزی های خیره کننده به دست آوردند حتی تا کرانه های دریای خزر هم بخشی از قلمرو رومی ها شد. قیصر سرمست این پیروزی ها سودای حمله به ایران به سرش زد.
قیصر سفیری برای لهراسپ شاه ایران فرستاد و از اون درخواست غرامت کرد. لهراسپ گفت: در روم چه خبر شده تا بوده اونها خراج گذار ما بودند و همیشه اون منطقه امن بود اما این روزها زیاد داستان لشکر کشی های شما به گوش میرسه.
سفیر روم که مرد خردمندی بود گفت: داستان مربوط به داماد بزرگه قیصره. قیصر اونو فرخزاد صدا میکنه. جوانیه که گویا از ایران زمین اومده تنومند و دلیره و شباهت زیادی هم به فرزندت (زریر) داره.
لهراسپ به فکر فرو رفت که نکنه فرخزاد همون گشتاسپ فرزند خودش باشه. زریر به پدرش گفت: این سرزمین با خون سر پا مونده ما هم تسلیم رومی ها نمیشیم به فرستاده روم بگو آماده نبرد بشه خراجی قرار نیست پرداخت کنیم.
سفیر روم پیام رو گرفت و به سمت قیصر رفت. قیصر و حتی گشتاسپ آماده حمله به ایران شدند و از طرفی هم زریر با نیرو های ایرانی به مرز روم رفتند. دو سپاه در مقابل هم صف کشیدند. دو فرمانده به هم نزدیک شدند هر دو به قدری به هم نزدیک شدند که چهره هم رو دیدند. زریر فهمید فرمانده سپاه روم همان برادرش گشتاسپه. زریر فریاد زد: تو به ما خیانت کردی و جایی در سرزمین ما نخواهی داشت. ما آماده نبرد هستیم.
اما گشتاسپ سرد شده بود و هیچ رمقی برای جنگ نداشت. گشتاسپ به سپاهیانش دستور عقب نشینی داد به سمت قیصر رفت و گفت: پدر من لهراسپ، شاه ایرانه. من از پدرم ناراحت شدم و اون رو ترک کردم. حال قصد دارم به نزد برادر و پدر پیرم بر گردم. ایران زمین به من نیاز داره.
قیصر از شنیدن این سخنان خوشحال شد. فهمید دامادش یک شاهزاده است و به احترامات خانوادگی وفا داره. قیصر روم با احترامات فراوان دخترش
کتایون رو به ایران فرستاد. درِ خزانه شاهی رو دوباره بر روی دختر بزرگش باز کرد.
لهراسپ با دیدن فرزند بزرگش از خوشحالی اشک ریخت و گفت: تاج پادشاهی رو به تو میسپارم چون الان با تجربه و پخته شدی. خودم در گوشهای به نیایش پروردگار خواهم پرداخت. لهراسپ پیر کنار رفت و پادشاهی گشتاسپ جوان آغاز شد.
در پایان داستان حکیم ابوالقاسم فردوسی درباره دگرگونی حال گشتاسپ که زمانی در خیابان های روم به دنبال لقمه نانی بود و بعد پادشاه ایران شد و با دختر شاه روم ازدواج کرد، ابیاتی پر مغز و عبرت آموز بیان میکنه.