پادشاهی خسرو پرویز
تا اونجا پیش رفتیم که هرمزد شاهِ ایرانی توسط اطرافیانش کور شد و بهرام چوبینه به دنبال به دست آوردن تاج و تخت پادشاهی میگشت. خسرو پرویز که ولیعهد ایران بود از پایتخت فرار کرد چون احتمال داشت توسطِ پدرش هرمزد به قتل برسه. پایتخت ایران شهرِ تیسفون بود. تیسفون به شدت دچار آشوب و هرج و مرج شده بود.
خبرِ این اتفاقات تلخ به گوشِ ولیعهد، یعنی خسرو پرویز رسید. خسرو پرویز از اونچه که بر سرِ پدرش اومده بسیار ناراحت شد. درسته که از پدر دلِ خوشی نداشت اما نمیتونست این اتفاقاتِ ناگوار رو تحمل کن. خسرو پرویز قصد داشت قبل از اینکه پای بهرامِ چوبین به تیسفون برسه، خودش به اونجا بره و حکومت رو در دست بگیره شاید که امپراتوریِ ساسانیان از سقوط نجات پیدا کنه.
خسرو پرویز هنگامیکه به پایتخت نزدیک شد موردِ استقبال مردم قرار گرفت. مردم پادشاهیِ خسرو پرویز رو پذیرفتن و تاجِ شاهی رو بر سرش گذاشتن. پرویز از دیدنِ وضعیتِ پدر بسیار آشفته شد. قصد داشت قبل از هر چیزی انتقام این کار رو از عاملان این جنایت بگیره، اما یادش افتاد که بهرام چوبینه هنوز سپاهِ قدرتمندی داره و دیر یا زود به جنگِ با شاهِ جوان میاد. به همین دلیل تصمیم گرفت خودش رو برای جنگ با بهرام چوبین آماده کنه. با آغازِ پادشاهیِ خسرو پرویز، پایتخت تا حدودی آروم شد و خسرو به مردم و بزرگان قول داد که وضعیت زندگیشون رو به زودی بهبود ببخشه.
خسرو پرویز جاسوسانی به سپاهِ بهرام فرستاد تا ببینه وضعیت اونجا به چه صورته. براش خبر اوردن که نیروهای بهرام یکدل و آماده جنگن. خسرو به یارانش گفت تا جاییکه بشه قصد ندارم جنگ و خون ریزی راه بندازم. برای من اصلا عار نیست که از رقیبم بخوام شمشیر رو کنار بذاره، اگه با صحبت همه چیز حل شد که هیچ، اگر نشد به ناچار ما هم شمشیر در دست میگیرم.
نیروهای بهرامِ چوبینه هم فهمیده بودن که سپاهِ خسرو پرویز آماده نبرد شده. دو سپاه به راه افتادن و در دشتی با هم روبرو شدن. خسرو طبقِ چیزی که قول داده بود به بهرام پیشنهاد داد که واردِ جنگ نشه و اگر بینشون صلح اتفاق بیافته بهرام
رو فرمانده ارتش ایران میکنه. اما بهرام قبول نکرد و در جواب گفت، به کمتر از تاج و تخت ایران راضی نیست و هدفش اینه که خسرو پرویز رو دار بزنه تا هیچ مزاحمی نداشته باشه.
مذاکره دو پهلوون راه به جایی نبرد حتی خواهرِ بهرام که از کارهای برادرش عاجز شده بود از بهرام خواهش کرد که در مقابل رفتارهای تندِ خسرو هیچ واکنشی نشون نده و همچنان به حد و حدودِ خودش قانع باشه. ولی بهرام هیچی جز تاج و تختِ ساسانیان رو نمیخواست و اصلا به گفته های خواهر توجه نکرد.
خسرو پرویز ناراحت بود از اینکه تنها راهی که پیش روش قرار داره فقط جنگ و خون ریزیه. خسرو به یارانش گفت: بهرام قدرتمنده و یارانِ زیادی داره اما کلهش باد داره و اصلا آدم با تجربهای نیست. یک رازی میخوام بهتون بگم و خواهش میکنم با کسی در میون نذارید . من قصد دارم همین امشب و در تاریکی به بهرام شبی خون بزنم و کارش رو یکسره کنم.
سایرین گفتن ای شاهِ بزرگ نظرت درسته اما خیلی از افرادی که در هر دو سپاه هستن با همدیگه فامیل و قوم و خویشن . صد در صد نقشه تو برای شبیخون زدن به گوشِ بهرام میرسه و چه بسا اصلا همین امشب، اون به مقرِ ما حمله کنه.
خسرو فهمید که حق با یارانشه. به همین دلیل موضع سپاهیانش رو تغییر داد. بهرام هم برای سپاهیانِ خسرو پیام فرستاد که اگر هر کسی به جمعِ یارانش ملحق بشه، کلی سیم و زر و سکه نصیبش میشه. این حرکت بهرام نتیجه داد و تعداد زیادی از نیروهای خسرو به جمعِ یارانِ بهرام ملحق شدند.
صبح زود جنگِ بین دو سپاه آغاز شد. نیروهای خسرو خیلی کمتر از نیروهای بهرام بودند. این جنگ تا هنگامِ غروب ادامه پیدا کرد و خسرو فهمید با این تعداد کم، همه گی کشته میشن و شکست میخوردن. خسرو به یارانش دستور عقب نشینی داد. همه نیروهای ساسانی عقب نشینی کردن و بهرام به تعقیبشون رفت. خسرو و یارانش از پلی عبور کردن و بعد هم این پل رو خراب کردند تا نیروهای بهرام نتونن بهشون برسن.
خسرو به قصر برگشت و با پدرش دیدار کرد. داستان رو برای هرمز تعریف کرد. هرمز پیشنهاد داد که از قیصر روم کمک بخوان. خسرو قبول کرد و آماده شد تا از قصر خارج بشه، ولی در همین حین بهش خبر دادن که گردِ سپاهیانِ بهرام از دور نمایان شده. اطرافیان به خسرو گفتن بهتره که به روم نره، اما خسرو قبول نکرد و از قصر خارج شد. هنگامیکه کسی در قصر نبود، دو نفر از خویشوندانِ همسرِ هرمزد، این شاهِ کور و بیمار رو به قتل رسوندن. همه چیز همونی شد که انوشیروان پیشبینی کرده بود . هرمزد توسط نزدیکان همسرش کور و بعد هم کشته شد.
بهرام بدون هیچ مزاحمتی وارد قصر شد. اولین چیزی که دید جنازه هرمز پادشاهِ پیشین ایران بود. کسی که در گذشته خودش بهرام رو فرمانده سپاه کرده بود.
بهرام قدرت رو در پایتخت به دست گرفت و خسرو پرویز هم در حال فرار به سمتِ امپراتوریِ روم بود.
بهرام به سپاهیانش دستور داد به سمتِ خسرو پرویز حرکت کنند و تا جایی که میتونن اجازه ندن جونِ سالم به در ببره.
نیروهای بهرام به راه افتادن، خسرو پرویز هم از اون طرف در یک کلیسا پناه گرفته بود. روحانی کلیسا به خسرو گفت که از دور تعدادِ زیادی سواره نظام دارن به سمتِ کلیسا میان. یکی از یارانِ خسرو بهش گفت تو از اینجا برو، من لباسهای تو رو بر تن میکنم و نیروهای بهرام رو معطل نگه میدارم. خسرو لباسهاش رو عوض کرد و دوباره دل به جاده زد.
نیروهای بهرام، کلیسا رو محاصره کردن. از پایین دیدن که یک نفر با لباسِ خسرو، روی بومِ کلیسا وایساده. همه شون فکر کردن که صد در صد باید خسرو باشه. یک نفر از کلیسا بیرون اومد به یاران بهرام گفت که خسرو اینجاست اما فعلا بیماره، بعد هم که مریضیش خوب شد قصد داره چند روزی عبادت کنه. در نهایت هم خودش رو به شما تسلیم میکنه. سپاهیان پذیرفتن. چند روزی گذشت و در نهایت سپاهیان فهمیدن که فردِ موردِ نظر خسرو پرویز نیست و یکی از یارانِ اونه. این فرد رو دستگیر کردن و دوباره به پایتخت بر گشتن. اونا دیگه فرصتِ تعقیب خسرو پرویز رو از دست داده بودن.
در همین دوران، بهرام برای مردمِ شهر سخنرانی کرد. اون به مردم گفت: خسرو درست مثلِ ضحاک، پدرش رو کور کرد و بعد هم به قتل رسوند. اون پدرش رو کشت تا پادشاه بشه. الانم پا به فرار گذاشته. به نظرِ شما بین من و خسرو چه کسی سزاوارِ سلطنته؟
همه گی یک صدا فریاد زدند، ما بهرام رو شاهِ خودمون میدونیم نه خسرو.
عده ای از سپاهیان به بهرام اعلام وفاداری کردند و اون عده ای هم که نخواستن از بهرام پیروی کنند، ناچار به ترک ایران شدند.
خسرو با سختی بسیار زیاد خودش رو به دربار پادشاهیِ روم رسوند. خسرو و یارانش از قیصر روم درخواست کمک کردند. قیصر به اونها اطمینان داد که اینقدر سپاه و سلاح جنگی داره که میتونه تا ده سال جنگ با بهرام رو اداره کنه. اما اطرافیان دیدِ خوبی به خسرو نداشتن، به هر حال از دوران کهن همیشه بین ایران و روم جنگ بوده به همین دلیل از قیصر خواستن که به خسرو کمک نکنه. خسرو وقتی فهمید قیصر دستِ رد به روی سینهش گذاشته بسیار ناراحت شد و به رومیان گفت که از اینجا به سمتِ خاقان ترک میره و با اونا همپیمان میشه.
قیصر به فکر فرو رفت. اون حس میکرد اگر خسرو از خاقانِ ترک کمک بگیره و بعد هم دوباره تبدیل به یک پادشاه قدرتمند بشه، حتما به سمتِ غرب لشکر کشی میکنه و باز هم بین ایران و روم جنگهای خونین شکل میگیره. قیصر به چند شرط حاضر شد به خسرو کمک کنه. یکی اینکه اگر خسرو دوباره به قدرت رسید، چشمِ طمع به سرزمین های روم نداشته باشه و بین دو ملت صلح و دوستی برقرار بشه. دوم اینکه دخترِ قیصر رو به همسری قبول کنه و اون رو مجبور نکنه که دینش رو تغییر بده. همسرش همچنان یک مسیحی بمونه و زمانیکه فرزندی به دنیا آورد، این فرزند خودش باید انتخاب کنه که مسیحی باشه یا زرتشتی.
خسرو تمامی شروطِ قیصر رو پذیرفت. مدتی بعد قیصر دخترش و تعدادِ زیادی از سپاهیانِ قدرمند رو به سمتِ خسرو فرستاد. خسرو بر دستِ دخترِ قیصر که اسمش مریم بود، بوسه زد و طبقِ آیین مسیحیت، مراسمِ ازدواج رو برپا کردند. خسرو و سپاهیانِ بیشمارش به سمتِ آذرآبادگان به راه افتادند.
خبر به بهرامِ چوبینه رسید و اون هم با یارانش عازمِ آذرآبادگان شد تا با نیروهای خسرو نبرد کنه. بهرام نگاهی به سربازان خسرو انداخت و فهمید اینبار کفه ترازو به سمتِ خسرو سنگینی میکنه.
نبردِ سختی بین نیروهای بهرام و خسرو شکل گرفت. در ابتدای کار این رومیان بودند که با سپاهیانِ بهرام جنگیدن. بهرام به ضربه شمشیر یکی از سردارانِ رومی از وسط به دو نیم کرد. خسرو جنازه این سردارِ رومی رو برای قیصر فرستاد و بهش گفت: قدرتِ شمشیر زدنش رو میبینی؟ من از دستِ این آدم فرار کردم. یک تنه کلِ ارتشِ تو رو حریفه.
حق با خسرو بود . هر چه قدر که جنگ جلو میرفت تلفاتِ نیروهای رومی بیشتر میشد. در ادامه نیروهای ایرانی هم واردِ کارزار شدن، جنگ به کوهستان کشیده شد و در نبردِ کوهستان، نیروهای بهرام تلفاتی سنگینی دیدند. عرصه هم بر بهرام تنگ اومد و به مرور برتری با قوای خسرو بود. تعدادِ زیادی از سپاهیانِ بهرام خودشون رو تسلیم خسرو کردن و از شاهِ جوان خواستن که از گناهشون بگذره. بهرام هم فهمید با این نیروهای کم نمیتونه جنگ رو ادامه بده به همین دلیل از میدون جنگ فرار کرد و به سمتِ خاقانِ ترک رفت.
خسرو از فرصت استفاده کرد و سایر نواحی اشغالی رو ضمیمه قلمرو خودش کرد. بعد هم به آتشکده رفت و به پاس این پیروزی ها به عبادت پروردگار پرداخت. نامه فتحی برای قیصر روم فرستادند و رومیان هم پا به پای ایرانیان به جشن و شادی پرداختند.
بهرام به نزدِ خاقانِ ترک رفت. در اونجا خاقان رفتارِ خوبی با بهرام داشت و این پناهندگی به مذاقِ بهرام هم خوش اومد. بهرام با زور و قدرت شمشیرزنی ، تونست چند تن از خائنین به حکومت خاقان رو از بین ببره. خاقان از دیدنِ این رفتار ها بسیار خوشحال شد و کلی سیم و زر و سکه تقدیم به بهرام کرد. مدتی بعد هم زیباترین دخترش رو به همسری بهرام در آورد. در ترکستان همه چیز برای بهرام به خوبی پیش میرفت، هم مورد احترام بود و هم کلی ثروت به جیب زده بود. این خبرها به گوشِ خسرو پرویز رسید. خسرو بسیار نگران شد و نامهای برای خاقان ترک فرستاد و ازش خواست که بهرام چوبینه رو تقدیم به ساسانیان کنه. خاقان
قبول نکرد و بهرام هم از خاقان خواست که برای انتقام بهش سلاح بده تا بره و از حکومت انتقام بگیره. بهرام به خاقان اطمینان داد که حکومت ساسانیان داره نفس های آخرش رو میکشه و اگر خاقان ازش حمایت کنه کارِ حکومت یکسره میشه.
خاقان سپاهیانِ بی شماری رو در اختیار بهرام قرار داد. بهرام و نیروهای قدرتمندش به منطقه مرو رفتند و در اونجا اردو زدند. قرار بود دوباره جنگی خونین بین بهرام و خسرو پرویز اتفاق بیافته. خسرو پرویز اصلا دوست نداشت باز هم نیروهای همپیمانش در جنگ با بهرام کشته بشن. اون فقط یک هدف داشت و هدفش مرگِ بهرام بود. خسرو پرویز یکی از یاران نزدیکش رو به ترکستان فرستاد. ماموریت این فرد این بود که یک نفر رو پیدا کنه و اون یک نفر، بهرام رو به قتل برسونه. مسلما با مرگِ بهرام همه این مشکلات حل میشد. مامورِ خسرو به ترکستان رفت و تونست یکی از نزدیکان خاتونِ دربار رو پیدا کنه. این فرد از بهرام کینه داشت چون یکی از نزدیکانش در گذشته توسط بهرام کشته شده بود. این فرد که پیر و سالخورده بود قبول کرد بهرام رو به قتل برسونه.
زمانیکه بهرام در اردوگاهش در مرو بود، این پیرِ مرد واردِ خیمه بهرام شد و مدعی بود که پیامی از طرفِ خاتون داره. بهرام هم اصلا بهش شک نکرد و اجازه داد پیرِمرد بهش نزدیک بشه. همون زمان پیرمرد خنجر کشید و کارِ بهرام چوبینه رو یکسره کرد.
تمای اطرافیان بر جنازه بهرام گریه کردن و باورشون نمیشد این پهلوان دلیر از پا در اومده باشه. خواهرش گردیه گریان و نالان به بالین برادرش اومد، اشک میریخت و ناله میکرد که هزار بار بهت گفتم به حقت قانع باش و چشمِ طمع به سلطنت کسی نداشته باش، آخرشم دیدی چه بر سرت اومد.
خبر که به خسرو پرویز رسید، دستور داد جشن و شادی برپا کنند و حتی در یک نامه ای این خبر رو به گوشِ قیصر فرستاد. ایران و روم به جشن و پایکوبی پرداختن. از اون طرف خاقانِ ترک از مرگِ بهرام بسیار ناراحت شد و به اطرافیان بهرام گفت، تا آخرین نفس از اونا حمایت میکنه و در نبودِ بهرام، همچنان میتونن تحتِ حمایتِ خاقان باشند.
خسرو پرویز در جمع بزرگان گفت: همه باید به تاج و تخت ساسانیان احترام بزارند. اگر کسی بخواد علیه حکومت قد علم کنه، به سرنوشت بهرام چوبینه دچار میشه.