پادشاهی کسری انوشیروان
بعد از شاه قباد، فرزندش کسری انوشیروان به پادشاهی رسید. انوشیروان قلمرو ایران رو به چهار بخش تقسیم کرد. نخست : بخش خراسان بزرگ ، دوم : بخش قم، اصفهان و آذرآبادگان ، سوم : بخش پارس و خوزستان ، چهارم : بخش عراق و سرزمین های روم.
به دستور انوشیروان هر کسی که در این بخش ها از وضع مالی خوبی برخوردار نبود مورد حمایت حکومت قرار گرفت. انوشیروان به مردم و بزرگان خاطرنشان کرد که به هیچ عنوان از شاه نترسن و همه در کنار هم برای آبادانی مملکت تلاش کنند. انوشیروان دست به اصلاحات گستردهای در زمینه اقتصاد و مالیات زد جوریکه این اصلاحات خیلی به نفع قشر کارگر و کشاورزان بود.
شاهِ جوان بودجه ارتش رو افزایش داد و یک نیروی نظامی قدرتمند بوجود آورد. بعد هم به سراسر ایران سفر کرد. مدتی به گرگان، ساری و آمل رفت و شیفته آب و هوای مازندران شد. مردم به انوشیروان گله کردند که زمینهاشون مورد هجوم بیگانگان قرار میگیره، به دستور انوشیروان دیوارهای بلند احداث کردن که هیچ بیگانهای نتونه به زمینهای مازندران تجاوز کنه. بعد هم به منطقه اران رفت ، این منطقه به دلیل جنگهای مختلف نابود شده بود که به دستور انوشیروان بازسازی شد. مدتی به هند رفت و منطقه بلوچستان رو امن کرد. در همین دوران بود که دوباره قیصر روم سودای فتح ایران به سرش زد.
شاه چند باری برای قیصر نامه فرستاد اما قیصر کوتاه نیومد و ایران رو ترغیب به جنگ میکرد. انوشیروان با بزرگان مشورت کرد و فهمید چاره ای جز جنگ نیست. قیصر هیچ اطلاعی از سپاهِ قدرتمند انوشیروان نداشت. نیروهای ایرانی راهیِ مناطق غربی شدند و در همون آغازین روزهای جنگ، چند شهرِ روم به تصرفِ نیروهای ایرانی در اومد، قیصر فهمید که محاسباتش همه گی اشتباه بودن و اگر جنگ ادامه پیدا کنه تلفات و هزینه های بیشتری برای رومیان داره، به همین دلیل نامه ای برای انوشیروان فرستاد و ازش طلب بخشش کرد. انوشیروان در ازای دریافت خراج و هزینه های لشکر کشی، صلح رو پذیرفت و نواحی اشغالی رو دوباره به رومیان واگزار کرد.
روزها یکی پس از دیگری سپری شدند و شاه هر روز قوی تر و محبوب تر از روز قبل میشد، اما به قولِ پیرِ خراسان فردوسی طوسی، یک مرد هر چه قدر هم که قوی باشه باز هم نیاز به یک زن داره تا به آرامش و کمال برسه. انوشیروان با وجود این قدرتی که داشت همچنان مجرد بود. به درخواست اطرافیان همسری انتخاب کرد و از این همسر صاحب فرزند پسری شد که اسمش رو (نوش زاد) گذاشتن همسر انوشیروان مسیحی بود، انوشیروان هم فرصت نداشت که در کنار فرزندش باشه. هنگامیکه نوشزاد به سنِ جوانی رسید علاقه ای به آیین زرتشتی نشون نداد و تصمیم گرفت مسیحی بمونه. این حرکت خیلی انوشیروان رو دلگیر کرد. به دستور انوشیروان، نوشزاد رو در قصری در جندی شاپور حبس کردن و حق ارتباط با هیچکس رو نداشت. مدتی گذشت و انوشیروان به دلیل فشار کار، بسیار بیمار و خسته شد جوریکه تمایل نداشت هیچکسی رو ببینه و در انظار عمومی ظاهر نمیشد. همین باعث شد که در جامعه شایعه کنن که انوشیروان از دنیا رفته!
همین خبر رو برای پسرش نوشزاد بردن. نوشزاد از شنیدنِ خبرِ مرگِ پدر بسیار خوشحال شد. زندان بانها اونو آزاد کردن و بعد هم به دستورِ نوشزاد سایرِ تبهکاران از زندان آزاد شدن و در کنار نوشزاد قرار گرفتن. نوشزاد بسیار به مسیحیانِ ایران بها میداد و در نهایت نامه ای برای قیصر روم نوشت و ازش دعوت کرد که به ایران حمله کنه و کلِ کشور رو در مشتِ قدرتِ خودش بگیره.
همه این خبرها به پدرش انوشیروان رسید. آهی از سرِ درد کشید. انوشیروان گفت: مرزبانها در حالت آماده باش قرار بگیرن که گزندی از جانب روم ما رو تهدید نکنه.
به یکی از سردارانش هم دستور داد به جندی شاپور بره و شلوغی های اونجا رو سر و سامون بده. انوشیروان به سردارش گفت : به هیچ عنوان با پسرم تندی نکن. اون فرزندِ خوبی نبود اما من پدرش هستم و نمیخوام هیچ خونی ازش جاری بشه. دستگیرش کن و دوباره در قصر زندانیش کن.
نیروهای انوشیروان راهیِ جندی شاپور شدن، نوشزاد در این مدت کنترل شهر رو در اختیار گرفته بود و اصلا قصد نداشت با کسی مذاکره کنه. به ناچار بین نیروهای
نوشزاد و سپاهیانِ پدرش جنگِ سختی در گرفت. نیروهای انوشیروان قوی تر بودن و به راحتی نیروهای نوشزاد رو شکست دادن، نوشزاد در این جنگ به شدت مجروح شد و شهر دوباره به کنترل حکومت ساسانیان در اومد.
طبیبان از درمانِ نوشزاد قطع امید کردن. آخرین درخواست نوشزاد این بود که جز مادرش کسی به بالینش نیاد و بعد از مرگ هم طبق آیین مسیحیت دفنش کنن نه آیین زرتشت! نوشزاد از دنیا رفت و طبق وصیتش ، اون رو در تابوت قرار دادند و به عنوان یک مسیحی به خاک سپردن.
انوشیروان بسیار به ادبیان و دانشمندان بها میداد یکی از افرادِ مشهور که در دوران انوشیروان ظهور کرد و نزدِ شاه مورد احترام قرار گرفت، (بُزرگ مهر) بود که بعد ها وزیرِ شاه شد و در علم و دانش سرآمد همه اطرافیانش بود. یکی از مراسم پر طرفدار در اون دوران، حضور بزرگمهر در جمع وزرا و سخنرانی و پاسخ به سوالات اونا بود.
هر زمان که شاه قصدِ جنگ و یا لشکرکشی داشت، بزرگمهر ازش درخواست میکرد که مدتی صبر کنه و در هر جنگی تمامی طرفین درگیر بازنده هستن. بزرگمهر از انوشیروان خواست به جای هزینه جنگ، زندگی مردم رو سر و سامون بده. شاه در ادامه به ساخت و سازها بزرگ رو آورد و مردم روستا و شهرهای بزرگ از این اقدامات بسیار راضی بودند.
روزی از روزها کاروانی از هند به همراه فیل و اسب و سایر حیوانات راهی ایران شد. این کاروان هدایای ارزنده ای برای شاهِ ایران آورده بود. در بین هدایا یک وسیلهی بازی قرار داشت. ایرانی ها از هندیا پرسیدن این دستگاه بازی چیه؟ هندیا جواب دادن یک بازی جدید به نامِ شطرنج. این بازی بسیار لذت بخشه و ما اومدیم بازی رو به شما تقدیم کنیم و نحوه انجام بازی و جا به جا کردن مهره ها رو به شما یاد بدیم.
ایرانیان محو این بازی شده بودن و اصلا سر در نمیاوردن که این بازی با یک چنین دقتی چطور طراحی شده. خسرو انوشیروان بسیار بر مردمان هند درود فرستاد و سفیران هندی رو با هدایای ارزنده بدرقه کرد. خسرو از بزرگمهر خواست رازِ این بازی عجیب رو کشف کنه. بزرگمهر روزها و شب ها به صفحه شطرنج
نگاه میکرد و در نهایت تونست پی به طراحیِ این بازی رازآلود ببره. بزرگمهر تصمیم گرفت بر اساس بازی شطرنج یک بازی ایرانی طراحی کنه. بعد از مدتها تلاش ، بزرگمهر یک بازی طراحی کرد به نامِ تخته نرد. صفحه، مهره ها و قوانین این بازی بر پایه آیین های باستانی ایران تشکیل شده بودن. به دستور خسرو بازی تخته نرد به همراه هدایای گرانبها راهیِ خاک هند شد. اینبار نوبت هندی ها بود که به نبوغ ایرانیان در طراحی این بازی درود بفرستند.
رابطه بین ایران و هند در زمان انوشیروان بسیار گرم و نزدیک بود. پزشکِ دربار خسرو فردی بود به نامِ برزو معروف به برزوی پزشک. برزو برای مطالعات به هندوستان رفت و از اونجاییکه فرستاده شهریار ایران بود کتابخانه بزرگ هند رو در اختیارش قرار دادند. در اینجا بود که برزو با کتاب کلیله و دمنه آشنا شد. این کتاب رو به زبان پهلوی ترجمه کرد و بعد از اسلام کتاب به زبان عربی ترجمه شد و در دوران سامانیان توسط پدر شعر و ادب پارسی یعنی رودکی، کتاب کلیله و دمنه به زبان فارسی ترجمه شد که همه گی این موارد رو فردوسی در کتاب شاهنامه یادآور میشه.
زمان میگذشت و مردم ایران زیرِ سایه انوشیروان دادگر در صلح و رفاه زندگی میکردن. اما هیچ جنبده بر روی زمین نمیتونه از دستِ فرشته مرگ فرار کنه. زمانِ رفتنِ انوشیروان هم فرا رسید و در اوج قدرت و محبوبیت رخت از این دنیا بست. نوشیروان شش پسر داشت که در بین اونها، فرزند ارشدش یعنی هرمزد رو به عنوان جانشین انتخاب کرد. بدین ترتیب پادشاهیِ خسرو انوشیروان تمام شد و پادشاهی فرزندش هرمزدِ ساسانی آغاز شد.