پادشاهی اردشیر بابکان
تا اونجا پیش رفتیم که اردشیر تمامی منطقه پارس رو تحت فرمانِ خودش در آورد بعد هم به تیسفون رفت و پادشاهِ تمام خاکِ ایران زمین شد.
اردشیر در بغداد تاجگذاری کرد و همه بهش شاهنشاه گفتند. اردشیر دستور داد سپاهیان به جای جای ایران برن و هر کسی که گردنکشی میکنه اونو به زیر بکِشن.
قبلتر گفتیم که بعد از مرگِ اردوان، اردشیر دختر اردوان رو به همسریِ خودش درآورد. از اون طرف دو تا از پسرهای اردوان رو هم اسیر کرد و دو تا دیگه به هند فرار کردند. یکی از اونا بهمن بود که زودتر از همه به جنگ با اردشیر رفته بود که البته شکست خورد و به هند فرار کرد. بهمن یک نامه به همراه مقداری زهر برای خواهرش میفرسته. در نامه مینویسه که دو تا از برادرهات در زندان اردشیر هستن، دو تا دیگه هم که آواره غربت شدن و روزگار خوشی ندارن. شوهرِ تو پدرِ ما رو به قتل رسونده و پادشاهی رو از خاندانِ ما دزدیده. چطور اینقدر راحت میتونی باهاش زندگی میکنی؟ با این زهر انتقام این همه بدبختی رو از شوهرت بگیر!
دختر زهر رو در یک شربت ریخت، اما وقتی جام رو به دستِ اردشیر داد، جام از دستِ اردشیر افتاد و شکست. اردشیر به همسرش شک کرد بعد هم فهمید که همسرش قصد داشت با زهر اونو بکشه. اردشیر به وزیر دستور داد، همسرش رو به جایی ببرن و به جرم خیانت، به قتل برسونن. وزیر قبول کرد. دختر رو از قصر خارج کردن و به نقطه دوردستی بردند وقتی میخواستن بکشنش، دختر به وزیر گفت از کرده خودش پشمونه و مستحقِ مرگه اما مشکل اینجاست که از اردشیر بارداره. اگر وزیر اجازه بده، این فرزند به دنیا بیاد و بعد هم مجازات که همونه مرگه انجام بشه.
وزیر دلش به رحم اومد. وزیر همسرِ اردشیر رو به یک منزلی برد و پنهانی ازش نگهداری کرد. بعد از مدتی فرزند اردشیر متولد شد که اسمش رو شاپور گذاشتن. وزیر تا زمانیکه شاپور به هفت سالگی رسید ازش مراقبت کرد و تمامی این کارها رو به صورت پنهانی انجام میداد. کسی هم از این موضوع اطلاعی نداشت.
روزی از روز ها وزیر نزدِ شاه رفت و متوجه شد که اردشیر بسیار افسرده و ناراحته. وزیر از شاه پرسید: چی شده سرورم؟ چرا در چشم های شاه جهانگشا غم میبینم؟
شاه آهی کشید و گفت: عمر من از 50 سال گذشته. دیگه پیر شدم. اما هیچ فرزندی ندارم که بعد از من جانشین تاج و تخت بشه. وقتی من از دنیا برم تمامیِ قدرت به دستِ دشمنانِ ما میوفته.
وزیر گفت: اگر شاه رخصت بده من رازی رو افشا کنم.
وزیر داستانِ فرزندِ اردشیر رو تعریف کرد. وزیر گفت هم اکنون فرزند تو هفت ساله است و شاه یک فرزند پسر داره که میتونه جانشین تاج و تخت بشه. اردشیر از شنیدن این حرفها بسیار خوشحال شد. دستور داد تا شاپورِ هفت ساله رو به نزدش بیارن. اردشیر، فرزندش شاپور رو به آغوش کشید و افرادی رو به تربیت فرزند مامور کرد. شاپور تمامی آداب شاهی، سوارکاری و تیراندازی رو فرا گرفت و سرآمد تمامی هم سن و سالانش شد. به پاس این اتفاقات، اردشیر شهری بنا کرد و اسمش رو جندی شاپور گذاشت که این شهر باستانی همچنان هست و در دزفول قرار داره.
اردشیر از جنگ خسته شده بود به دنبالِ راهِ حلی برای یک صلح پایدار میگشت. پیشگویان به اردشیر گفتن اگر به دنبال صلحِ ابدی میگردی باید با خاندانِ مهرک وصلت کنی. اردشیر بسیار تعجب کرد. مهرک از خوانینِ جهرم بود همون کسی که به اردشیر خیانت کرد. اونا دشمن خونی و قسم خورده هم بودن. تمامی اعضای این خاندان کشته شده بودن به جز یک دختر جوون که تونسته بود فرار کنه.
روزها گذشت و شاپور برای شکار به یکی از روستاهای اطراف رفت. از قضا دخترِ مهرک در همین روستا زندگی میکرد. دختر و پسر همدیگه رو دیدن و یک دل نه صد دل عاشقِ همدیگه شدن. شاپور فهمیده بود که این دختر، دخترِ مهرکه که دشمن قسم خورده پدرشه. به همین دلیل به طور پنهانی با این دختر ازدواج کرد. بعد از مدتی هم این زوج جوون صاحبِ فرزندِ پسری شدن که اسمش رو (اورمزد) گذاشتن. اما شاپور همچنان چیزی به پدرش اردشیر نگفته بود.
سالها گذشت تا اورمزد هم به سنِ 7 سالگی رسید. روزی از روزها اردشیر برای شکار به سمتِ همون روستا رفت و چشمش به این کودک هفت ساله افتاد. اصل و نسب کودک رو پرسید. کودک گفت که اسمش (اورمزده) و از نسلِ شاه اردشیرِ. مادرش هم از نسلِ مهرکه. اردشیر فهمید که جلوی تقدیر رو نمیتونه بگیره. از طرفی از خاندان مهرک کینه داشت اما از طرفِ دیگه به یادِ پیشگوها افتاد که گفته بودن وصلت کردن با خاندان مهرک رو باید به فالِ نیک گرفت. اردشیر از دیدنِ نوهش بسیار خوشحال شد و دستور داد اونو به کاخ پادشاهی بیارن.
در ادامه اردشیر باز هم به کارهای عمرانی رو آورد و شروع به آبادانی ایران زمین کرد. اردشیر خدمت سربازی رو برای پسر ها ایجاد کرد و ارتشی منظم و قدرتمند ساخت بعد هم برنامه هایی برای آموزش و افزایش سواد جامعه پیاده کرد.
اردشیر مالیات رو منصفانه وضع کرد و برای بی خانمان ها و فقرا ، مسکن ساخت. شاه اطرافیان رو دورِ خودش جمع کرد و به اونها پند و اندرز داد. شاه به اطرافیان گفت: در همه حال باید به فکر مردم سرزمین خویش باشید و به هیچ عنوان ظلم و ستم نکنید. زیر سایه پروردگار باشید. چنانچه من هیچ چیز نداشتم اما خودم رو به دستِ پروردگار سپردم و به قدرت رسیدم و لطف پروردگار شاملِ حالم شد جوریکه سایر کشورها خراجگزار من هستن.
هنگامیکه اردشیر به 78 سالگی رسید به شدت بیمار شد. اردشیر فهمید که به زودی مرگش فرا میرسه. اردشیر دستور داد تا فرزندش شاپور رو به نزدش بیارن و آخرین پندهای گرانبها رو برای فرزندش به میراث بذاره.
اردشیر به شاپور گفت: من به زورِ شمشیر، جهان رو امن کردم. گنج بسیاری برای مردم ایران به میراث گذاشتم. به نظر همه چیز خوب و آرومه اما این رو بدون که دنیا پر از فراز و نشیبه. یک شب میخوابی و نمیدونی فردا قراره چطور باشه. بختِ انسان گاهی رامه و گاهی مثل یک اسبِ سرکشه.
بخت یک پادشاه با سه چیز از بین میره: اول از بی دادگریِ خودِ پادشاه، دوم از میدوون دادن و بها دادن به افرادِ فاسد که شایستگی هیچ پست و مقامی رو ندارن و سوم از طمع و زیاده خواهی.
ثروت کارگر درواقع ثروتِ خودِ پادشاهه. پادشاه باید مراقب ثروت کارگر باشه نه اینکه خودش غارتگرِ سرمایه های کارگر باشه. اگر کارگر از تو راضی باشه، حکومتت دوام میاره. اگر دشمنِ تو ضعیف بود و از ترسِ جنگیدن با تو پیشنهادِ صلح داد، حتما قبول کن.
من برای تو پدرِ خوبی بودم تو هم اگر میخوای فرزندِ خوبی باشی، نصیحت های من رو اجرا کن. چهل و سال دو ماه پادشاه ایران بودم. چند شهر ساختم و جهان رو آباد کردم.
بسیار در این جهان بدی دیدم اما به کسی بد نکردم. سفرِ طولانی من به سر رسید و دیگه تمایلی به ادامه زندگی ندارم.
اردشیر بابکان این سخنان سوزناک رو گفت، آهی کشید چشمانش را بست و دیگر باز نکرد. اردشیر از دنیا رفت و پس از او، فرزندش شاپور جانشینش شد.