چگونه یک اسطوره به واقعیت تبدیل میشود؟
وقتی انسان اولیه از ترسش اسطوره ساخت؟
اسطورهها: سلاح روانی انسان اولیه در برابر طبیعت
در تمام طول تاریخ و در نقاط مختلف جهان ما داستانهای عجیب و غریبی داریم. داستانها و شخصیتهایی که اصلا با عقل جور در نمیان و انگار واقعی نیستن. معمولا به این داستانها، داستانهای اسطورهای میگن و به شخصیتهاش هم شخصیتهای اسطورهای.
اما الان یه سوالی پیش میاد: چرا اسطوره؟ اصلا به چه چیزایی میگن اسطوره و به چه چیزایی میگن حقیقت؟ چرا فکر میکنیم اسطوره واقعی نیست؟
قبلش فرق واقعیت و حقیقت رو بگیم. یعنی حتی این دو تا کلمه هم با همدیگه فرق دارن.
« تمامِ اونچیزهایی که چشمِ ما میتونه در طبیعت ببینه و لمس کنه، میشه واقعیت. مثلا یک درخت رو میبینیم که برگهای سبز داره. این درخت بزرگ و تمامی برگهاش ، میشن واقعیت. چون میتونیم اینا رو لمس کنیم. میتونیم با چشم طبیعی ببینیم.
حالا حقیقت چیه؟ مثلا میگیم اگر طوفانِ شدید بیاد، این درخت از بین میره. این میشه حقیقت. حقیقت قابل لمس نیست، اما چیزیِ که ماهیتش کاملا درسته و برعکسِ دروغ و باطل حرکت میکنه.»
حالا که فرقِ واقعیت و حقیقت رو فهمیدیم میخوایم بریم سراغِ اسطوره. اسطوره کدوم یکی از اینهاست؟ واقعیته یا حقیقت؟ یا نه کلا یه چیزِ دیگهست؟
داستان برمگیرده به یک تاریخِ بسیار کهن. به زمانِ انسانهای اولیه. انسانهای اولیه موجوداتی بودند که تنها تلاششون برای بقا بودن. اونا در مقابلِ سایر درندگان هیچگونه برتری نداشتن. حتی نسبت به بقیه ضعیفتر بودن. طبیعت بزرگترین و ترسناکترین اتفاق در زندگی انسانها بود. چون هر زمان ممکن بود اونا رو به کام مرگ بکشونه. انسان از سرِ ضعف و برای اینکه واسهی خودش یک پناهگاهِ روحی روانی بسازه، شروع میکنه به قصه پردازی.
مثلا میاد و طبیعت رو ستایش میکنه. یا مثلا در مورد قدرتِ خورشید و ماه و ستارگان داستانهای مختلفی میسازه. مسلما هیچکدوم از اونها واقعیت نداشتن اما انسان رو از نظر روحی روانی آروم میکردن. انسان که در مقابل طبیعت ضعیف بود حالا حس میکرد که
انگار یک نیروی ماوراءالطبیعه داره ازش حفاظت میکنه. این نیرو به قدری قدرتمنده که دیگه هیچ چیز نمیتونه بشر رو آزار بده.
« در این زمینه یک اسطورهشناس معروف آلمانی به اسمِ ژرژ فردریش کروزر نکات بسیار جالبی میگه: ایشون اعتقاد داره انسان از زمانیکه شکل گرفت و پا به این جهانِ هستی گذاشت، احساساتش با سایر موجودات فرق داشت. کروزر میگه انسان دارای حس و شعور بود. شاید به اندازه امروز رشد نکرده بود اما بارقههایی از احساس رو میشد در وجود انسان اولیه دید.»
انسان از همون ابتدا موجودِ خیال پردازی بود. به اعتقادِ آقای کروزِر بسیاری از نقاشیهای باستانی که روی دیوارهای غارها هستند در واقع زادهی تخیل انسانهای اولیهاند. درسته بعضی از موجوداتش رو میتونیم تشخیص بدیم اما گاهی اوقات یک سری طرحهای عجیب و غریب در غارهای باستانی میبینیم که نمیدونم اینا دقیقن چیان. آقای کروزِر میگه اینها تصاویر و داستانهایی هستند که انسانهای اولیه با تخلیشون به وجود آوردن. در اصل همه این نقاشیها اتفاقات روزمره یا حیوانات اطرافشون نبودن، بعضیاشون ساخته و پرداختهی ذهنه.
همین نقاشی روی دیوارهای غارها، روز به روز پیشرفتهتر شد و بعد ها داستانهایی از دلش بیرون اومد. این داستانها سرآغاز شکلگیریِ اسطورهها و افسانهها شدند.
این داستانهای عجیب که ارتباطی با جهان واقعی نداشتن برای انسانها مثلِ پناهگاه بودند. هر زمان که خشم طبیعت رو میدیدن و در مقابلش هیچ قدرتی نداشتن رو به داستانهای تخیلی میآوردن.
اکثر این داستانها مربوط به پیدایش بود. حالا یا پیدایش جهان هستی یا پیدایش خودِ انسان.
اگر به اساطیر کشورهای مختلف نگاه کنیم خیلی راحت میبینیم با وجود تفاوتهایی که دارند انگار که منشا همشون یکیه. خدایانی که جهان رو خلق میکنن. یا مثلا هر نیرویی در طبیعت مربوط به یک خداست. یا وقتی انسان اشتباه میکنه خدایان اون رو مجازات میکنن. این موارد در بسیاری از داستانهای قدیمی در اقصی نقاط جهان دیده میشه. داستانهایی که کیلومترها دورتر از همدیگه ساخته شدند ولی ریشههاشون بسیار به همدیگه شبیهِ.
در همهجای دنیا مردم وقتی روشنایی روز و تاریکی شب رو میدیدن، میومدن و در این باره یکسری داستان میساختن. داستانهایی که مربوط به نبرد بین خیر و شر و روشنایی و تاریکی میشه. این داستان رو در اکثرِ اسطورههای تاریخی داریم. معمولا به تاریکی ، نیروی شر
میگفتن و به روشنایی نیروی خیر. که همین روشنایی روز و تاریکی شب، الهام بخشِ این قبیل داستانها بودن.
این اسطورههایی که داریم راجع بهشون صحبت میکنیم امروزه برای ما یعنی انسانهای مدرن یکسری داستان هستند که شاید بیتوجه بهشون فقط بخونیمشون و ازشون رد بشیم. اما قضیه برای انسانهای اولیه خیلی فرق داشت. این داستانهای عجیب برای اونا مقدس بودن. چون اونا کنجکاو بودن و خیلی دوست داشتن بدونن رازِ جهانِ هستی چیه؟ اصلا انسانها چگونه بوجود اومدن؟ یا مثلا چرا بعضی وقتها رعد و برق میزنه؟ چرا آسمون تاریک میشه؟ و کلا چیزهای اینچنینی. برای رسیدن به پاسخ میومدن و این داستانا رو میساختن.
خوب این داستانا درسته علمی نبودن ولی در اصل برای پاسخ دادن به همین سوالا بوجود اومدن. بشر میرفت تو تخیلِ خودش و برای پاسخ به این سوالات یک چنین داستانهایی رو تعریف میکرد. به مرور زمان همین داستانها تبدیل به یک گنجینهی گرانقیمت برای بشر شدند و حتی از دلشون یکسری مراسم مذهبی بیرون اومد.
معمولا فیلسوفها خیلی به اسطوره علاقه دارند یکی از معروفترینشون فردریش نیچهست. نیچه در نوشتههاش خیلی به اسطورههای یونان باستان اشاره میکنه. در اصل فیلسوفها دوست دارند بدونن در ذهنِ بشرِ باستان چه اتفاقاتی جریان داشت. بشر اون دوران به دنبالِ چه چیزی میگشت و چرا اینقدر کنجکاو بود؟
بعضی از اسطورهها به قدری زیبا هستن که انسان امروزی به هیچ وجه نمیتونه باور کنه که ریشه این داستان مثلا به دو هزار سال پیش از میلاد مسیح برمیگرده. بعضی از این اسطورهها بسیار عمیقان و جای تفکر و تفسیر دارند.
یک اتفاقِ جالبی که اخیرا رخ داده مربوط به پژوهشگرانِ معاصر میشه. مثلا صد سالِ پیش، نویسندهها وقتی میخواستن اسطوره رو بررسی کنن، یک دیدِ بالا به پایین داشتن. حس میکردن تاریخ مصرف این اسطوره گذشته و فقط باید این داستانِ قدیمی رو تفسیر کنند.
اما اخیرا قضیه خیلی فرق کرده، دانشمندانِ امروزی وقتی میشینن پای مسئلهی اسطورهشناسی، همون تفکری رو دارن که انگار انسان اولیه داشت. یعنی اسطوره در همون حد براشون اهمیت داره انگار که این اسطوره قدیمی نشده و هنوز زندهست. یک چنین روشی برای مطالعه تونسته پیشرفتهایی زیادی در مورد اسطورهشناسی شکل بده.
حالا بر میگردیم به سوالی که اول ویدیو پرسیدیم: اسطوره واقعیته یا حقیقت؟ در واقع اسطوره هیچکدوم از این دو تا نیست. اما اسطورهها یکسری موجودات ماوراء الطبیعه هستند که با کارهایی که انجام میدن یک واقعیت رو بوجود میارند. مثلا گفته میشه فلان الهه در یونان باستان، درختان رو بوجود آورد. مسلما چنین چیزی نمیتونه واقعیت داشته باشه و چنین خدایی وجود نداره اما این الهه در اصل یک اسطورهست که واقعیتی مثلِ درخت رو خلق کرده.
یا طبقِ مثالی که در اول ویدیو گفتیم، حقیقت یعنی یک طوفانِ سهمگین میتونه درختان رو نابود کنه. اسطوره در اینجا هم کاربرد داره. خدایی که میتونه این طوفان رو ایجاد و خدایی که میتونه جلوی این طوفان رو بگیره.
به طور کلی موجودات ماوراء الطبیعه بخشِ جدانشدنی از اسطورهها هستند چون این موجودات قدرت عجیبی داشتند و راحتتر میتونستن به سوالاتِ انسانهای نخستین در موردِ جهان هستی پاسخ بدن.
« معمولا اقوام مختلف در دوران باستان زیاد جا به جا میشدن. یعنی اون زمان هنوز زندگی روستایی و زندگی یکجا نشینی شکل نگرفته بود. انسانهای نخستین به صورت گروهی و مثلِ یک کاروان، دست به مهاجرتهای بزرگ میزدن. در طول مسیر اماکن و چیزهایی رو میدیدن که براشون تازگی داشت یعنی تا قبلتر از اون تو کلِ عمرشون چنین چیزهایی ندیده بودن. مثلِ یک کوهِ بسیار بلند، آتشفشانِ فعال، درههای عمیق. همهی اینا در ذهنشون نقش میبست و ازش داستان درست میکردن.»
این اقوام وقتی در جایی ساکن میشدن، تفریح خاصی نداشتن. روزها یا به شکار میرفتن یا به هر حال کاری انجام میدادن تا شکمشون رو سیر کنن، شب هم یک آتشی درست میکردن و دور هم جمع میشدن. اما دورِ این آتیش بیکار نبودن. اینا دور هم جمع میشدن و برای هم داستان تعریف میکردن. خیلی از این داستانها رو از خودشون در میاوردن. گاهی اوقات هم پیش میومد مشابهش رو از کسی شنیده بودن و خودشون بهش پر و بال میدادن. کلی از این جاذبههای طبیعی که در مسیرِ سفر دیده بودن رو واردِ داستانشون میکردن. بهترین نمونه دقیقا مربوط به اسطورههای ایران میشه.
« مثلا در اسطورههای کهن ایرانی اینطور اومده که کوهِ البرز اولین کوه در تاریخ جهانه. در اساطیر ایران نوشته شده که هشتصد سال طول کشید تا کوهِ البرز رشد کنه.
این کوه به مدتِ دویست سال به مدارِ ستارگان رشد کرد ، دویست سال به سمتِ مدارِ ماه و 200 سال به سمتِ موقعیت خورشید، و در 200 سال آخر به سمتِ آسمون قد برافراشت.»
مسلما این داستان واقعیت نداره اما چطور یک همچنین داستانی رو ساختن؟ چون مردم از راهِ دور یک چنین کوهی رو میدیدن و عظمتش برای انسانها جالب بود. همین کوه بنمایهی شکلگیری افسانههای مختلف شد.
حتی یک اسطورهی ایرانیِ دیگه داریم که اینطور میگه: کوه البرز فقط بخشِ کوچیکش رو ما میتونیم ببینم بخشِ بزرگی از این کوه داخل زمین قرار داره. در اصل کوهِ البرز زمین رو نگه داشته و سایر کوههای جهان از ریشههای البرز که درون زمین هستند، رشد میکنن.
اما چرا اصلا باید اسطورهها وجود داشته باشند؟
خوب یک بخشی بر میگرده به همون چیزی که در ابتدا گفتیم. اسطوره به وجود میاد چون انسان ناتوانه. انسان از سرِ ضعفی که داره میاد و یک اسطورهای خلق میکنه. وقتیکه انسان میخواد بره به سمتِ آرزوهاش و یا وقتی میخواد از پسِ ترسش بر بیاد، همین اسطوره میاد و کمکش میکنه. اگر کمکِ فیزیکی رو بذاریم کنار چون نمیتونه حقیقت داشته باشه، باید به کمکِ روحی روانیش اشاره کنیم که واقعا حقیقت داره و حضورِ اسطوره به انسان قوت قلب میده.
« خدایان به همین دلیل در ذهنِ انسان بوجود اومدن اما به مرور زمان تبدیل به پادشاهان و پهلوونای زمینی شدن. گاهی اوقات پیش میاد که همه ویژگیهای یک موجودِ خارقالعاده رو به یک انسان معمولی نسبت میدن و حتی کاری میکنن که این انسان از حالت معمولی خارج میشه و تو ذهنِ مردم جامعه تبدیل به یک موجودِ فراطبیعی میشه.
اسطوره در اصل تجسم احساساتِ آدمهاست جوریکه به صورت ناخودآگاه، انسانها برای اینکه گرفتاریهاشون کمتر بشه و یا به چیزهایی اعتراض کنند که اصلا واسشون مطلوب نیست میان و یک اسطورهای تو ذهنشون میسازن. این اسطوره همه اونچیزهایه که انسانها قبولش دارن. چیزهایی که شاید اصلا شبیه به دنیای واقعی نباشن، اما انسانها به قدری این اسطوره رو در ذهنوشن تکرار میکنن تا در نهایت به آرامش میرسند. »
با اینکه خیلی از کارشناسها هیچ فرقی بین افسانه و اسطوره قائل نیستن، اما افرادی وجود دارن که میگن افسانه و اسطوره با همدیگه فرق دارند. اونا میگن افسانهها یکسری داستانها و حکایتهایی هستند که توسط مردم کوچه و بازار ساخته شدن. این داستانها بر زبونها جاری میشه. سینه به سینه میگرده و نسل به نسل ادامه پیدا میکنه. در نهایت از دل این افسانههاست که یک اسطورهای متولد میشه.
از اونطرف افسانه یک زمانِ مشخص داره . یعنی مربوط به یک دورهای از تاریخ میشه ولی اسطوره مرزهای تاریخی رو از بین میبره. اسطوره به تاریخ محدود نمیشه. از ابتدا بوده و تا ابد ممکنه ادامه پیدا کنه.
« در پایان میتونیم بگیم که اسطورهها فقط داستانهایی خیالی نیستن بلکه بازتابی از نیازهای روانی ، اجتماعی و فرهنگیِ انسانها در دورههای مختلفِ تاریخی هستند. از اولین روایتهای اسطورهای در جوامع ابتدایی گرفته تا حضور نمادین اونها در ادبیات و هنر معاصر. اسطوره همواره نقشِ مهمی در معنا دادن به تجربهی انسانی ایفا کرده. روندِ تاریخی و شکلگیری اسطورهها در طول زمان به ما این رو نشون میده که با وجود دگرگونی در فرم و محتوا، همین اسطورهها هنوزم میتونن واسهی ما یک ابزار قدرتمند باشند. ابزاری که با اونا میتونیم جهان، انسان و مناسبات پیچیدهی بین اونها رو کشف کنیم. »