مرگ رستم
داستان رستم و برادرش شغاد
زال در حرمسرای خود به جز رودابه، مادر رستم، یک کنیزی داشت بسیار هنرمند. از این کنیز صاحب فرزند پسری شد. نام این پسر رو شَغاد گذاشت. شغاد بسیار زیبا بود و زال رو به یاد پدر خودش سام نریمان مینداخت.
زال ستارهشناسان کابل رو خبر کرد تا آینده شغاد رو پیشگویی کنند. ستاره شناسان به زال گفتند: این فرزند آینده ای تاریک داره دست به کاری خواهد زد که ایران و سیستان رو تا ابد در ماتم فرو میبره. زال با شنیدن این حرف ها ناراحت شد تصمیم گرفت شغاد رو به حاکم کابل بسپاره تا در شهر کابل و در دربار حاکم این شهر راه رسم کشور داری و پهلوانی رو فرا بگیره. رابطه حاکم کابل و شغاد به قدری خوب پیش رفت که حاکم دخترش به همسری شغاد در آورد. در شهر کابل بعد از حاکم، شغاد همه دستورات رو میداد و نزدیک ترین فرد به پادشاه بود.
در آن روزگار آوازه پهلوانی و قدرت رستم در سراسر ایران زمین پیچیده بود. رستم قلمروی تشکیل داد که تا آن سوی کابل هم کشیده میشد. تمامی حاکمان شهرهای مختلف، مالیات های سالانه شون رو به سیستان و برای رستم میفرستادن، یکی از این ها هم حاکم کابل بود. حاکم فکر میکرد چون برادر رستم دامادش شده، به احتمال زیاد رستم دیگه از اونا مالیات نمیگیره. اما سر سال که رسید مامورانِ رستم به سراغ حاکم رفتن تا مالیات رو دریافت کنند. این حرکت
خیلی حاکم رو ناراحت کرد شغاد هم که در این مدت با حاکم کابل یار و یاور شده بود از دست برادرش رستم آزرده خاطر میشه.
هر دو برای اینکه از این مالیات فرار کنن، نقشه شومی کشیدن. اونها اعتقاد داشتن با کشتن رستم میتونن از شر مالیات سالیانه فرار کنند. تصمیم بر این شد تا حاکم، مجلس بزرگی برگزار کنه در این مجلس همه بزرگان کابل حضور داشته باشن و حاکم در جمع بزرگان، شغاد رو تحقیر کنه و تا میتونه از خاندانش بدی بگه. شغاد هم ناراحت بشه و به سیستان برگرده بعد هم برادرش رستم رو تحریک کنه که برای گوشمالیِ حاکم به کابل بره. هنگامیکه رستم به کابل رسید حاکم شروع به گریه و زاری کنه و دلِ رستم رو به دست بیاره. بعد هم رستم رو به یک شکارگاه ببره. در این شکارگاه گودال هایی حفر کنند و دیواره و انتهای گودال، نیزه و شمشیر کار بذارن. هنگامیکه رستم وارد شکارگاه شد اونو بندازن داخل یکی از این گودال ها. مسلما رستم از دل این گودال جون سالم به در نمیبره.
شغاد و حاکم هر دو این نقشه شوم رو پذیرفتن. روز جشن فرا میرسه. همه در حال باده گساری بودن و شغاد شروع به تعریف و تمجید از خودش و خاندانش میکنه. حاکم کابل هم شغاد رو مدام تحقیر میکرد. طبق نقشه ای که کشیده بودن شغاد ناراحت میشه، مجلس رو ترک میکنه و به سیستان نزد برادرش رستم میره.
در این مدت حاکم کابل به همراه چند تن از نزدیکانش به یک شکارگاه میرن. چند گودال در اونجا حفر میکنند، درون گودال ها
نیزه و شمشیر کار میذارن و روی گودال رو با علف های هرز میپوشونن.
شغاد به سیستان میرسه و از رستم میخواد به کابل بره و یک درس ادبی به حاکم شهر بده. رستم قبول میکنه. رستم به همراه زواره و چند تن از یارانش به سمت کابل به راه می افتن. همینکه به کابل میرسن، حاکم به پیشباز رستم میاد و گریه کنان دست و پای رستم رو میبوسه. حاکم به رستم گفت مست بوده و نفهمیده چیکار کرده به همین دلیل از جهان پهلوان میخواد که اونو عفو کنه. رستم حاکم رو از جا بلند میکنه و بی خبر از همه جا ، حاکم رو میبخشه. حاکم که تونسته بود اعتماد رستم رو جلب کنه اونو به شکارگاه دعوت کرد. رستم که عاشق شکار بود سریعا پذیرفت.
رستم و یارانش به همراه حاکم به شکارگاه بزرگی رفتن، با گذشت زمان یاران رستم در اون مرغزار بزرگ پراکنده شدن و رستم و برادرش زواره به سمت محلی رفتن که گودال ها در اونجا کنده شده بود. رخش همینکه به اون منطقه رسید، بوی خاک تازه رو حس کرد و تلاش کرد دیگه جلوتر نره اما رستم از این رفتارهای عجیب رخش عصبی شد، ضربه ای به رخش زد و اونو وادار به حرکت کرد. رخش در میان دو گودال ، اختیارش رو از دست داد هر کاری کرد نتونست روی پاهاش وایسه، در نهایت رخش و جهان پهلوان هر دو به داخل گودال افتادن. نیزه ها و شمشیرهای داخلِ چاه بدن رخش و رستم تکه پاره کردن.
رستم با هزار سختی سرش رو از داخل چاه بالا میاره، آنچه که دید باورکردنی نبود. برادرش شغاد رو دید که با حالت تمسخر داره به رستم و زخمهای تنش میخنده. حاکم کابل با آرامی به سمت رستم اومد پیشنهاد داد طبیب خبر کنه اما رستم قبول نکرد و جواب داد: نیازی به پزشک نیست. عمر من به پایان رسیده.
رستم از برادرش شغاد خواست به عنوان آخرین کار یک کمان و دو تیر در کنارش قرار بده تا اگر یک موقع حیوان درندهای بهش حمله کرد توسط این حیوان کشته نشه و آخرین نفس ها رو در آرامش بکشه. شغاد خواستة رستم رو اجرا کرد اما چون از انتقام برادر میترسید سریعا پشت یک درخت بزرگ قایم شد. اما این درخت کهنسال و تو خالی بود فقط ابعاد بزرگی داشت.
رستم آخرین نیروی خودش رو جمع کرد، تیری در چله کمان گذاشت فریادی زد و تیر رو رها کرد. تیر از درخت گذشت و شغاد رو به درخت پیوند داد. رستم رو به آسمان کرد پرودگار رو شکرگذاری کرد که در واپسین دم اونقدر بهش نیرو داده بود که از دشمن بدخواه انتقام بگیره. رستم نفس آخر رو کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
(اینجا شعر بذار)
برادرِ دیگر رستم یعنی زواره هم درون چاه دیگری افتاده بود و جونش رو از دست داد. یکی از یاران رستم که جون سالم به در برد، خودش رو به سیستان رسوند و داستان رو برای زال و رودابه تعریف کرد. زالِ پیر آهی کشید و بر سرش کوبید. کل سیستان به
هم ریخت و مردم شروع به گریه و زاری کردن. زال، فرامرز فرزند رستم رو فرستاد تا جنازه رو به سیستان بیاره. فرامرز به شکارگاه رفت. جنازه پاره پاره شده رستم رو از چاه بیرون آوردن و اونو با عطر و گلاب شست و شو دادن. برای رستم تابوتی درست میکنند، جنازه رو در کفن میذارن و بعد هم با تابوت به سمت سیستان به راه می افتن. جنازه رخش رو هم از چاه بیرون میکشن و بر روی فیل سوار میکنند. جنازه زواره برادر رستم رو هم درون تابوت دیگری قرار میدن. جنازه رستم روی دست مردم سیستان قرار میگیره، همه گی اندوهگین بودن که چه ناجوانمردانه، جهان پهلوان کشته شد. جنازه رستم و برادرش رو درون دخمهای شاهوار قرار میدن برای رخش هم دخمهای به شکل اسب درست میکنن و جنازه رو درون دخمه قرار میدن.
رودابه پس از مرگ فرزند دست از غذا خوردن میکشه و حالت جنون بهش دست میده. یک سال تمام سیستان و ایران در حال عزاداری برای رستم بودن. بعد از گذشت یک سال زال به فرامرز دستور میده انتقام خون جهان پهلوان رو از حاکم کابل بگیره. فرامرز به کابل میره و حاکم و تمامی افرادی که در خون رستم نقش داشتند رو دستگیر میکنه. حاکم کابل به دست فرامرز کشته میشه و سایر اسرا برای دادگاهی، به زابل فرستاده میشن.
در این دوران گشتاسپِ پیر که داغدار فرزندش اسفندیار بود دیگه توان حکمرانی و پادشاهی نداشت. گشتاسپ به وزیرش جاماسپ دستور داد، بهمن رو برای جانشینی پادشاهی آماده کنند و همه از بهمن فرمان بگیرند. بهمن، فرزند اسفندیار و نوه گشتاسپ بود.
گشتاسپ ، بهمن رو به عدالت و دادگری اندرز داد. اندکی بعد گشتاسپ هم از دنیا رفت و دوران پادشاهی بهمن، فرزند اسفندیار آغاز شد.
(داستان با سخنان حکیمانه فردوسی خاتمه پیدا میکنه)