بهرام گور
هنگامیکه بهرام بر تخت پادشاهی نشست، پرودگار رو ستایش کرد. بهرام دستور داد نامه ای به همه بزرگان در سراسر ایران بنویسن و همه گی مطیع شاه بهرام باشن. حتی اونایی که قبلا با بهرام مخالف بودن از مُنذِر خواهش کردن وساطت کنه که بهرام مخالفانش رو ببخشه. بهرام هم به حرفِ منذِر احترام گذاشت و همه اطرافیان در مراسم پادشاهی بهرام شرکت کردند.
بهرام بسیار به شکار علاقه داشت، یک روز به شکار رفت. در راهِ برگشت و هنگام غروب، به یک دشتی رسید. از دور دید که آتشی روشن کردن و چهار دختر زیبا روی دور این آتیش میزنن و میرقصن. بهرام به سمت دخترها رفت. از اسمِ و رسمشون پرسید و فهمید دخترانِ آسیابان هستن. صبح زود بهرام ، آسیبانِ پیر رو ملاقات کرد و بهش گفت: تو چهار دختر زیبا داری اما اینها رو تو خونه نگه داشتی، چرا نمیذاری برن خونه بخت؟ آسیبان جواب داد: ای جوانمرد. من فقیرم و هیچ چیز ندارم که به عنوان جهیزیه به این دخترها بدم. بهرام به آسیابان گفت: هر چهارتاشون رو به من بده.
پیر مرد نمیدونست بهرام شاهِ ایرانه ولی فهمیده بود که باید شخصِ مهمی باشه به همین دلیل به بهرام گفت: من شرمنده تو میشم عرض کردم چیزی ندارم به عنوان جهیزیه بدم.
بهرام جواب داد: من دلباخته دخترانِ تو شدم و کاری به مال و اموالِ تو ندارم. اینها رو به من بده و دیگه هم بحث نکن.
پیر مرد قبول کرد . فردا صبح دخترها رو سوار بر اسب کردن و با خودشون بردن. آسیابان و همسرش مات و مبهوت بودن که چه اتفاقی افتاده آیا این وصلت خوش یمن خواهد بود یا نه!
چند روز بعد کدخدای ده به دیدار آسیابان اومد. کدخدا به آسیابان گفت: اگر پرودگار چیزی رو واسه بنده ش بخواد، زمین و زمان دست به دستِ هم میدن تا اون اتفاق بیافته. مردی که دامادِ تو شده، بهرام، شاهه ایرانه. و به دستور اون این ده و سرزمین های اطرافش رو به تو واگزار کرده.
بهرام مدتی با بزرگان کشور وقت گذروند. اون بسیار به درباریان و سایر سیاستمدران آسون میگرفت و رابطه خوبی با همه شون داشت. زمان گذشت و دوباره فصل شکار فرا رسید. دور و بری ها به بهرام گفتن بهتره شاه به شکار و تفریح بره. بهرام بار و بندیل رو جمع کرد و به همراه ملازمان به مرزهای توران رفت چرا که اونجا خوش آب و هوا تر بود و شکارهای فراوانی میتونستن پیدا کنند. اون روز کلی شکار کردن و به همه خوش گذشت اما وقتی
میخواستن برگردن، بهرام بسیار خسته بود و احساس بیماری میکرد. به یک روستایی در همون حوالی رسید. در راه زنی رو دید و از زن خواست که امشب مهمونش باشه. زن قبول کرد و بهرام به اون روستا رفت. شوهر این زن یک کشاورز بود هر دوشون اصلا نمیدونستن که شاهِ ایران مهمونشون شده، زن به شوهرش گفت که یکی از گوسفندان رو سر ببرن تا از مهمان پذیرایی کنن، شوهر ناراضی بود اما زن اصرار کرد که خجالت زده مهمان نشن. دو سه روزی بهرام مهمانِ این زن و شوهر بود و اونا هر چی داشتن به مهمان ناخوانده شون پیش کش کردن.
بهرام یک روز به زن گفت : آیا شاهِ ایران رو میشناسی؟ زن گفت : بله، جوون مردی به نامِ بهرام. بهرام پرسید : نظرت راجع به بهرام چیه؟ زن گفت: ما ازش بدی نشنیدیم. اما همه چیز به دستور اون انجام میشه در حالیکه روستای ما در مسیر شهرهای بزرگ قرار داره و اطرافیان بهرام زیاد به اینجا رفت و آمد میکنن. اونا مدام ، مال و اموالمون رو به زور از مون میگیرن و حتی دختران جوان روستا رو بد نام میکنن.
بهرام که این حرفها رو شنید بسیار ناراحت شد اون فهمیده بود اطرافیان از مهر و محبتش دارن سوء استفاده میکنن پس تصمیم گرفت از این به بعد به اطرافیانش سخت بگیره. بهرام از اون روستا رفت و به پاسِ این مهمانوازی، زمینهای بسیاری رو تقدیم به اون زن و شوهر کرد . این زوج فهمیدن که مهمانشون کسی نبود جز شاه بهرام ساسانی. اونا کلی از بهرام عذرخواهی کردن اما بهرام از این مهمانوازی بسیار لذت برده بود.
بهرام مدام به شکار و گردش میرفت و در طی این مسیر، دخترانِ زیادی رو ملاقات کرد و تمامی این دخترها رو با خودش به حرمسرا برده بود. اکثر روزها رو به تفریح و شکار گور و شیر میگذروند و شب هنگام به حرمسرا میرفت و مشغول زنهای حرمسرا میشد. تعداد دخترانی که در اختیار داشت از صد نفر گذشته بود. اطرافیان و بزرگان این رفتارها رو مناسبِ یک پادشاه نمیدونستند. چند تن از بزرگان نسبت به این کار ها به بهرام هشدار دادند، بهرام که در اون زمان سی و هشت سال داشت، قول داد که تا چهل سالگی به شکار و عیش و نوش ادامه و بعدش به زندگی معمولی برگرده و مثل یک پادشاه رفتار کنه.
شهریور ماه همون سال، بهرام به همراه سپاهیان دل به دشت زد. خبره ترین شکارچی ها در این سفر همراه شاه بودن، بهرام گفت قصد داره به شکار شیرهای دشت بره. بهرام با شمشیر و کمان هر چی شیر نر و ماده میدید، شکار کرد. یکی از اهالی دشت به بهرام گفت: ای شاهِ جهان ، تعداد شیرهای این دشت اونقدری نیست که داری شکار میکنی، اگر همینطور ادامه پیدا کنه دشت خالی از شیر میشه و این برای مملکت ما اصلا خوب نیست.
بهرام حرفهای مرد رو قبول کرد و دستور داد از فردا تا میتونن فقط گور شکار کنن و دیگه کاری با شیر ها نداشته باشند. فردای اون روز بهرام و سایر سپاهیان ، هر گوری که میدیدن رو شکار میکردن در بین سایرین، بهرام از همه ماهر تر بود. بهرام شکار ها رو گرفت، بخش عمده ای رو به مستمندان داد و بعد هم به اصطخر برگشت و مشغول خوشگذرونی شد.
خبر این کار ها به گوشِ همسایگان ایران هم رسیده بود. خاقان چین و قیصر روم فهمیده بودن که شاه ایران مدام در حال تفریح و عیش و نوشه و چندان حواسش به مرزهای ایران نیست. به همین دلیل، خاقان چین از یک طرف و قیصر روم از طرفِ دیگه به سمت مرزهای ایران هجوم آوردند. به بهرام اطلاع دادند که هر چه سریعتر خودش رو جمع و جور کنه چون دشمنان از این غفلت آگاه شدن و قصد دارند به خاکِ ما تجاوز کنند.
بهرام فرمانده هان زابلستان و گیلان رو مامور جمع آوری سپاه کرد و خودش به همراه دوازده هزار سوار، به سمت آذرآبادگان به راه افتاد. درسته که بهرام سرگرمِ لذت بود اما دشمنان یک چیز رو نمیدونستن! بهرام بسیار نزدِ اطرافیانش محبوب بود و فقط کافی بود دستور بده تا سپاهیان به دستورش تا پایِ جان بنجنگن. نیروهای بهرام از راهِ اردبیل راهیِ منطقه مرو شدن و با یک حمله غافلگیرانه، خاقان چین رو به زانو در آوردن. سایر نیروها در مرزهای ایران، راه رو بر دشمن بستن و این عملیات با پیروزی بهرام ساسانی و یارانش همراه بود. بهرام که بسیار دست و دلباز بود، هر چه غنائم در این جنگ به دست آورد تقدیم به فقرا و مستمندان کرد.
به پاس این پیروزی ها جشن بزرگی برپا شد. همه به بهرام تبریک گفتن. اما در این بین یکی از بزرگان به بهرام گفت: ای شاهِ شاهان. همه مردمانی که در نزدیکی ما زندگی میکنن خوب و قابل احترامن. همه به غیر از شَنگُل پادشاه هند. شَنگُل نتنها به مرزهای ایران که حتی به مرزهای چین هم رحم نکرده و همیشه برای مردمان اون سرزمین مزاحمت های زیادی ایجاد میکنه.
بهرام به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت در ظاهرِ یک فرستاده به دربار شاه هند نفوذ کنه و از اوضاع و احوال اونجا با خبر بشه. بهرام به دربار شَنگُل رفت و خودش رو فرستاده شاه ایران معرفی کرد و در یک نامه رسمی از شنگل خواست که دست از آزار و اذیت همسایگان بر داره و عدل و عدالت رو پیشه کنه. شنگل خنده ای از سر تمسخر کرد و به بهرام گفت: اگر کشتن فرستاده رسم بود، همین الان سر از تنت جدا میکردم. دختر خاقان چین در حرمسرای منه و فرزندانی دلیر دارم که از تاج و تختم نگه داری میکنن.
بهرام در جواب گفت: شاه ایران دستور داده در صورت مخالفت ، این فرستاده حقیر رو آزمایش کنید اگر از آزمایش ها پیروز بیرون اومدم اون زمان میتونیم با بزرگان دو کشور وارد مذاکره بشیم.
شَنگُل قبول کرد. فردا روز بهرام با دو تن از پهلوانان هندی وارد کارزار شد، آنچنان ضربه ای به این دو پهلوون زد که دیگه نتونستن از جاشون بلند شن. از اون طرف بزرگان و خردمندان هندی، بهرام رو به چالش کشوندن و فهمیدن در هوش و علم و دانش مانند نداره.
شاه هند به بهرام شک کرد و پیش خودش گفت، یا برادرِ شاه ایرانه یا یکی از نزدیکانشه. نباید بزارم به این راحتی ها قصر در بره.
شاه هند به بهرام گفت: تو که اینقدر مردی و از هیچی نمیترسی، یک کرگدنی در این حوالی هست که چند بار به مردمان روستا حمله کرده و خیلیاشونو کشته، اگه میخوای دعای خیر روستایی ها پشت و پناهت باشه و خدا هم ازت راضی باشه، به جنگ با این کردگدن برو.
اطرافیان بهرام ازش خواهش کردن که این کار رو نکنه اما بهرام گفت که پرودرگا پشت و پناهشه و مشکلی پیش نخواهد اومد. بهرام رو به روستای مورد نظر بردن، سر و کله کرگدن پیدا شد و بهرام اونو بستش به رگبار تیر، وقتی حیوون از جنب و جوش افتاد، بهرام با شمشیر سر از تن کرگدن جدا کرد.
روستایی ها که این صحنه رو دیدن، چند شبانه روز به جشن و پای کوبی مشغول شدن و به شاه بهرام درود فرستادن. بهرام در این مدت بسیاری از مشکلات مردم هند رو حل کرد و نزد مردم و حتی درباریان هندی بسیار محبوب شده بود. شنگل گاهی اوقات از بهرام خوشش میومد و گاهی اوقات ازش دلخور میشد. اون به دنبال راهی میگشت که هر طور شده بهرام رو نزد خودش نگه داره. در نهایت به بهرام پیشنهاد داد که با یکی از سه دخترش ازدواج کنه. بهرام پیشِ خودش گفت، خیلی بی ادبیه اگه این درخواست شاه رو رد کنم از اون طرف اگه با یکی از دخترای شاه ازدواج کنم شاید شاه قبول کنه که به ایران برگردم. بهرام پیشنهاد شاه رو قبول کرد اما شرط گذاشت که دختر باید به انتخاب خودش باشه. بهرام هر سه دختر شاه رو دید و یکی از اونا به اسمِ (سپینود) رو به عنوان همسر انتخاب کرد.
رفته رفته بهرام به همسرِ جدیدش بسیار علاقه مند شد و رازش رو به دختر شنگل گفت. بهرام فهمیده بود شاهِ هند اجازه خروج از دربار رو نمیده به همین دلیل از همسرش کمک خواست. همسرش یه کمی فکر کرد و بعد فهمید قراره به زودی یک مراسم بزرگی در هند برگزار بشه. در اون مراسم همه مردم از شهر خارج میشن . اون به بهرام گفت در روزِ مراسم ، خودت رو به مریضی بزن منم به بهونه نگه داری از تو، میمونم پیشت. آبا که از
آسیاب افتاد با خیال راحت شهر رو ترک میکنیم. بهرام قبول کرد. هر دو صبر کردن تا زمانِ مراسم فرا رسید.
هر دو نفر از فرصت استفاده کردن و سوار بر اسب به کناره دریا رفتن. در اونجا کشتی بازرگانان ایرانی قرار داشت، سوار بر کشتی شدن و از راهِ آب به سمت ایران به راه افتادن. زمانیکه بهرام با همسرِ جدیدش به ایران رسید، مورد استقبال بزرگان قرار گرفت. بهرام و سپینود به آذرآبادگان و آتشکده آذرگشب رفتند تا مراسمِ ازدواج رو طبق آیین زرتشتی برگزار کنند.
بهرام و سپینود به پایتخت برگشتند و سپینود ملکه ایران شد. خبر به شنگل رسید و فهمید مردی که با دخترش ازدواج کرده، بهرام پادشاه ایرانه. شنگل از شنیدن این خبر خوشحال شد و در نامه ای از بهرام خواست که به ایران بیاد و باهاش ملاقات کنه. بهرام هم در جواب نامه ، با احترامات فراوان این درخواست رو قبول کرد. شنگل و درباریان به ایران اومدن وقتیکه شنگل دخترش رو بر تخت پادشاهی دید که ملکه ایران شده ، بسیار خوشحال شد. به همین مناسبت، روابط ایران و هند که در این مدت تیره و تار شده بود، دوباره گرم شد.
پادشاه هند کمک های زیادی به دولت ایران کرد، به قدری پول در خزانه ایران بود که به دستور بهرام تا مدتها قرار بر این شد که از طبقه متوسط و فرودست جامعه، مالیاتی گرفته نشه.
هنگامیکه بهرام به سنِ شصت سالگی رسید، فهمید که آفتاب عمرش داره غروب میکنه. دستور داد که فرزندش (یزدگرد) رو به عنوان جانشینش در نظر بگیرن.
بهرام یک شب حال خوشی نداشت، به خواب رفت و صبح که درباریان به اتاقش رفتن، شاه رو مرده بر روی تخت پیدا کردن. تمامیِ مردمان ایران و هند، چهل روز برای بهرام عزاداری کردن. دوران پادشاهی بهرام گور به پایان رسید و دوران پادشاهی فرزندش (یزدگرد) آغاز شد.